ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خدایا
درخواست پناهندگی (به آغوشت را) دارم
از ترس ریجکت شدن
یا ماندن در غربت
فَأَعِذْنَا
مِنْ طَرْدِكَ
وَ إِبْعَادِكَ
#مناجاتالعارفین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
بیاختیار اشکم جاری شد
▫️آیت الله حائری شیرازی▫️
▪️ خدا رحمت کند پدر ما را، اول ماه محرم که میرسید، میآمد بالای بسترمان و قبل از اینکه چیزی خورده باشیم، میگفت: دهانت را باز کن و یک ذره تربت میریخت توی دهانمان.
▫️ یادم هست کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم، معلم گفت: بروید سرهایتان را اصلاح کنید. من آمدم و به پدرم گفتم: معلم گفته سرتان را اصلاح کنید. پدرم گفت: الآن دههی عاشوراست. بگذار بعد از دهه اصلاح کن.
▪️رفتم سر کلاس. معلم به من گفت: حائری! چرا سرت را نتراشیدهای؟ گفتم: الآن دههی محرم است و بیاختیار اشکم جاری شد. معلم گفت: خُب بگو دههی محرم است، چرا گریه میکنی؟!
این به خاطر آن تربت بود. «والاِیمان مُخَالِطٌ لَحْمَک وَ دَمَک». این تربت را میدهند تا ایمان با گوشت و خونتان مخلوط شود.
📖 راه رشد، جلد۴، صفحه ۴۹
کانال جهان خبر : گروه خبر رسانه
https://ble.ir/mahlimaan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خدایا ما را
از ویژه ترین آشناهایت
و از بهترین بندگانت
و صادق ترین فالوورهایت
و خالص ترین چاکرانت
قرار بده.
ای بزرگ! ای باشكوه!
وَ اجْعَلْنَا
مِنْ أَخَصِّ عَارِفِيكَ
وَ أَصْلَحِ عِبَادِكَ
وَ أَصْدَقِ طَائِعِيكَ
وَ أَخْلَصِ عُبَّادِكَ
يَا عَظِيمُ يَا جَلِيلُ
#مناجاتالعارفین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
من چرخائیل م.
فرشته ی مسئول بادهای چرخشی.
صد و چند روز است در ایران گیر افتادهام.
چون ماموریت دارم بروم لای پرچمهای افتادهای که صاحب شان دست قوی ندارند. پیرزن پیرمردهای قدخمیده و بچههایی که پرچم های بزرگتر از قد خودشان برمی دارند. یا حتی آن ها که پرچمدار ثبت نام میکنند و بعد از نیم ساعت دستشان خسته میشود. باقی ماجرا را من به عهده میگیرم. دیشب توی تجمعی داشتم انجام وظیفه میکردم. مداح شان روضه ای خواند که من را یاد خاطراتم انداخت. آخر میدانید. من از ابتدای تاریخ همین وظیفه را داشتهام. قبل از هبوط آدم و حوا گردبادهای کوچک میساختم برای مورچه های خسته. بارشان را میچرخاندم و نزدیک لانه شان زمین میگذاشتم. آن روز هم مأمور شدم به کربلا. تا عزیز رسول الله و دردانهی خدا را وسط آن بیابان دیدم، قند توی دلم آب شد. (بله ما فرشتهها هم دل داریم و چایی مان را با قند میخوریم) گوشهای با ادب ایستادم تا ببینم چه کاری ازم برمیآید و ماموریتم چیست. گویا قصد اتراق داشتند. پسرهای جوان بساط چادرها را از بار شترها بیرون میکشیدند. بچه ها لا به لای کاروان میدویدند و صدای خنده شان بیابان را برداشته بود. زن ها با کمک محارم شان از کجاوه ها پیاده می شدند. هوا گرم بود. گاهی خودشان را با لبه معجرشان باد می زدند. اما عجیب بود که غر نمیزدند. آفتاب مستقیم میتابید. دردانه ی خدا از جمعشان فاصله گرفت. در چشمانش غمی بود که دلم را به درد میآورد. زمینی را مشخص کرد که چادرها را آنجا برپا کنند. علم ها را پیاده کردند. رفتم و رقصی در دلشان انداختم تا شاید لبخندی روی لب های فرزند رسول خدا بنشیند. چهره اش گشادهتر شد. اما همچنان غمگین بود. با کمک هم خارهای بیابان را از محوطه چادرها دور کردیم. بزرگترین علم را سپرد به عزیزترین برادرش. لبه پرچم را بلند کردم و رقصاندم. لبخندی روی لب هردوشان نشست. ماموریتم تمام شد.
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتچرخائیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
چرا دندونپزشکا فکر نمی کنن مریضی که دو دستی توی دهنشن نمی تونه جوابشونو بده و همین طور به حرف زدن و سوال پرسیدن ادامه می دن؟!
شکنجه گرای ساواک هم این طوری نمی کردن!😐
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سعی کن خورشید و ستاره در نگاه تو باشه نه در آسمانی که به آن می نگری!
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
چرخائیل لو رفت🙄😬
عکسهاش رو سرویس جاسوسی دیمزن منتشر کرده🫠
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan