من چرخائیل م.
فرشته ی مسئول بادهای چرخشی.
صد و چند روز است در ایران گیر افتادهام.
چون ماموریت دارم بروم لای پرچمهای افتادهای که صاحب شان دست قوی ندارند. پیرزن پیرمردهای قدخمیده و بچههایی که پرچم های بزرگتر از قد خودشان برمی دارند. یا حتی آن ها که پرچمدار ثبت نام میکنند و بعد از نیم ساعت دستشان خسته میشود. باقی ماجرا را من به عهده میگیرم. دیشب توی تجمعی داشتم انجام وظیفه میکردم. مداح شان روضه ای خواند که من را یاد خاطراتم انداخت. آخر میدانید. من از ابتدای تاریخ همین وظیفه را داشتهام. قبل از هبوط آدم و حوا گردبادهای کوچک میساختم برای مورچه های خسته. بارشان را میچرخاندم و نزدیک لانه شان زمین میگذاشتم. آن روز هم مأمور شدم به کربلا. تا عزیز رسول الله و دردانهی خدا را وسط آن بیابان دیدم، قند توی دلم آب شد. (بله ما فرشتهها هم دل داریم و چایی مان را با قند میخوریم) گوشهای با ادب ایستادم تا ببینم چه کاری ازم برمیآید و ماموریتم چیست. گویا قصد اتراق داشتند. پسرهای جوان بساط چادرها را از بار شترها بیرون میکشیدند. بچه ها لا به لای کاروان میدویدند و صدای خنده شان بیابان را برداشته بود. زن ها با کمک محارم شان از کجاوه ها پیاده می شدند. هوا گرم بود. گاهی خودشان را با لبه معجرشان باد می زدند. اما عجیب بود که غر نمیزدند. آفتاب مستقیم میتابید. دردانه ی خدا از جمعشان فاصله گرفت. در چشمانش غمی بود که دلم را به درد میآورد. زمینی را مشخص کرد که چادرها را آنجا برپا کنند. علم ها را پیاده کردند. رفتم و رقصی در دلشان انداختم تا شاید لبخندی روی لب های فرزند رسول خدا بنشیند. چهره اش گشادهتر شد. اما همچنان غمگین بود. با کمک هم خارهای بیابان را از محوطه چادرها دور کردیم. بزرگترین علم را سپرد به عزیزترین برادرش. لبه پرچم را بلند کردم و رقصاندم. لبخندی روی لب هردوشان نشست. ماموریتم تمام شد.
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتچرخائیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
چرا دندونپزشکا فکر نمی کنن مریضی که دو دستی توی دهنشن نمی تونه جوابشونو بده و همین طور به حرف زدن و سوال پرسیدن ادامه می دن؟!
شکنجه گرای ساواک هم این طوری نمی کردن!😐
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سعی کن خورشید و ستاره در نگاه تو باشه نه در آسمانی که به آن می نگری!
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
چرخائیل لو رفت🙄😬
عکسهاش رو سرویس جاسوسی دیمزن منتشر کرده🫠
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خدايا
یاد خودت را به ما الهام كن
در تنهایی و در جمع
در شب و در روز،
در پيدا و در پنهان،
در خوشي و در ناخوشي
و ما را با -_قایمکی یادت بودن_- مأنوس کن.
إِلَهِي فَأَلْهِمْنَا ذِكْرَكَ
فِي الْخَلاَءِ وَ الْمَلاَءِ
وَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ
وَ الإِْعْلاَنِ وَ الإِْسْرَارِ
وَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ
وَ آنِسْنَا بِالذِّكْرِ الْخَفِيِّ
#مناجاتالذاکرین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
من پرتائیل م.
فرشته ی پرت کردن حواس.
فرشته های پرت کردن حواس زیادند. مثلا آنها که حواس چشم انتظارها را پرت می کنند تا زمان برایشان زود بگذرد. یا آنها که جلوی چشم ها پرده می اندازند وقتی کسی آیه وَ جَعَلنا خوانده باشد. من اما تخصصم پرت کردن حواس کودکان است و سه چهار ماه است در ایران مشغولم و کلی کار روی سرم ریخته. هر روز کلی بچه هست که باید سرشان را گرم کنم تا حواسشان از اینکه بابا خیلی وقت است میوه نخریده یا چرا مامان ها هم شهید می شوند، پرت شود و به چیزهای دیگر فکر کنند. دیروز که دخترکی در خانه یکی از شهدا خوراکی هایی که برایش خریده بودند را پرت می کرد و می گفت: "من اینا رو نمی خوام بابامو می خوام" اولش یاد بچه های کربلا افتادم. آنجا که می گفتند: "ما آب نمی خوایم. فقط بگید عمو برگرده." و من به چه سختی ای حواسشان را پرت کردم. یادشان دادم پیراهنشان را بزنند کنار و روی تری خاک خیمه ی مشک دراز بکشند. خوششان آمد. اما بعدش که آن دخترک روی تخت نشست و با گریه به عروسکش گفت: "دیگه کی به من کمک کنه؟ دیگه کی باهام بازی کنه؟ مگه من بابامو اذیتش کردم که رفته؟" یاد آن شب سخت افتادم. شبی که همه مستاصل بودند. یزید از صدای گریه ای که نمی گذاشت بخوابد، حضرت زینب از دلتنگی دردانه ی برادرش و من از ناتوانی خودم در پرت کردن حواس دخترکی سه ساله! هرکاری می کردم رقیه از فکر باباش بیرون نمی آمد. تازه داشتم به موفقیت هایی می رسیدم که سر باباش را گذاشتند جلوش. دیگر کاری از من برنمی آمد. کنارش نشستم و با هم برای سری که توی طبق بود گریه کردیم. دخترک های ایرانی خیلی خوشبختتد که صدای گریه شان به ترامپ نمی رسد.
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتپرتائیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
وارد همچین جلسه ای شدم. از دم در که نگاه کردم همه ی صندلی ها پر بود. با خودم گفتم کاش به معصومه گفته بودم برام جا نگه داشته بود. در مکث و نگاه دقیق تر یک جای خالی پیدا کردم و رفتم نشستم.
کمی بعد که توجهم به عکس شهدای دورتادور سالن جلب شد بالای سرم را نگاه کردم و عکس دوم را دیدم. محسن عزیز برام جا نگه داشته بود.🥹
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan