جلسات رویداد خیلی خوب بودند الحمدلله. هم درباره روایت جنگ و ضرورت هاش و اولویت هاش حرف زدیم و هم از اندیشه های رهبر شهید و هم کلی خاطره ناب شنیدیم.
با کلی نویسنده و هنرمند از شهرهای مختلف هم آشنا شدیم.
اینم دستاوردهای کتابی ش
ناهار هم دادند ولی من اونجا نخوردم و با عجله برگشتم خونه ناهار بپزم بدم خانواده!
البته کارهای اولیه شو تلفنی گفتم پسرک انجام داد. تا من برسم قسمت اعظمش آماده شده بود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
نماز جماعت رو قبلش خونده بودم همونجا.
این سقف صداها رو شبیه بلندگو می کرد. از سقف مسجد امام اصفهان الهام گرفته بودند فکر کنم😉😅
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
یه قراری گذاشته ایم با همسایه واحد بالایی مون که دهه اول محرم عصرها می ریم بالا پشت بوم زیارت عاشورا
بعد از ناهار و جمع و جور آشپزخونه ترکیده و یه کم خواب نوبت همین مرحله شد که انجام دادیم
بعد از نماز با پرچم های ایران می ریم دسته ی عزاداری!
این جمله رو پارسال می گفتم همه تعجب می کردین. مگه نه؟
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
البته پرچم حزب الله لبنان هم هست!😊
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دسته مون می ره تو کوچه پس کوچه های محل و جلوی خونه شهدا می ایسته
این کوچه چهارتا شهید داشت. که یکی ش هم ارمنی بود.
یه شبی که من نبودم دسته رفته بود مقتل شهدای جدید و مفصل اونجا عزاداری کرده بودند.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برمی گردیم مسجد و سخنرانی و مداحی و سینه زنی با حضور پرشور نوجوانان
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
آخرشم شام ساده
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨💔 لبنان را فراموش نکنید... 🇱🇧
صبح خبر از ۱۸ شهید بود...
الان خیلی بیشتر شده؛ شاید ۴۷ شهید و ۹۷ مجروح... و هر ساعت، این آمار بیشتر میشود...
🍼🩹 در میان صدای انفجارها، هنوز هم مشغول توزیع شیر خشک و پوشک بین خانوادههای جنوب لبنان و بیروت هستیم.
🌹 دم مردم عزیز ایران گرم... 🌹 دم بچههای طارقی و همه جهادیها گرم...
اما حقیقت این است که...
💔 کمکها خیلی کم شده و دستمان بسیار تنگ است.
اگر امروز امکان کمک مالی ندارید، حداقل این پیام را منتشر کنید.
📢 حداقل کار، تبلیغ و انتشار است.
شاید همین انتشار، سبب شود کودکی امشب شیر خشک داشته باشد، یا مادری، پوشک فرزندش را تهیه کند.
🤲 لبنان را فراموش نکنید... مردمی که هنوز زیر آتش، با صبر و امید زندگی میکنند.
علی حب الحسین👈
۵۰۴۷۰۶۱۰۴۳۵۵۷۸۶۳
۶۰۳۷۹۹۷۱۲۲۴۰۳۲۳۲
IR 2406 1000 0000 7008 1933 8396
0101208974003
🇮🇷❤️🇱🇧 #لبنان_را_فراموش_نکنید
@SafarNameh_Lobnan
دیمزن
من قاطعیل م.
فرشته قطع کننده.
قاطعیل ها مختلفند. بعضی مسئول قطع کردن رشته افکارند و بعضی رشته کلام را آنجا که لازم است قطع میکنند.
من اما قطع کنندهی رشتهی اُنسم. ماموریتم هم سبک و سنگین دارد. بعضی رشتههای انس نازکند و راحت بریده میشوند و بعضی آنقدر کلفت و پرتعدادند که زورم به قطع شان نمیرسد. تا هرجا که میتوانم انجام وظیفه میکنم. هرسال ایام حج سرمان شلوغ میشود. باید به تک تک حاجیها سر بزنیم و رشتههای انس شان را پاره کنیم. انس به کار و خانه و خانواده و سبک زندگیشان. پرفشار است اما سخت نیست. به جز آنهایی که بچههای کوچک دارند. عاملی که دل کندن را سختتر و پیچیدهتر می کند. مثلا تا میخواهم رشتههای طرف مادر را قطع کنم یکهو رشتههای طرف بچه مثل لوبیای سحرآمیز رشد میکنند و اگر نجنبم تبدیل به دلتنگی و بدقلقی میشود و اطرافیانش را له میکند. امسال که حج و جنگ ایران روی هم افتاده بود کارمان چند برابر هم شده بود. باید همزمان به خانواده شهدا سر میزدم و رشتههای انسشان را هرس میکردم. خیلی عجیب بود. مثلا به همان زنی سر میزدم که رشته انسش را در ساعات اول بعد از شهادت همسرش آرام و بی دردسر قطع کرده بودم و بی گریه در مجلس ترحیم همسرش نشسته و به همه تبریک گفته بود. بعد از چندماه به یکباره با دلتنگی عجیبی مواجه میشدم که مثل طنابهای ضخیم قیچی نمیشد. اُنس، چیز غریبی است. در عین لطافت، قدرت زیادی دارد. آدم ها را به کارهای عجیب وادار میکند. پدری را متقاعد میکند صد و ده روز کنار مزار پسرش در قبرستان میناب بخوابد یا خواهری را وادار میکند از مدینه با شتر به مقصد خراسان عزم سفر کند. حتی میتواند قدرتی به یک پسرک یازده ساله ریزنقش بدهد که از دستان پرقدرت عمه فرار کند و خودش را حائل بین شمشیر دشمن و پیکر عمویش قرار دهد. من خودم رشته انس عمو را پاره پاره کرده بودم. توی آن آخرین خداحافظی که بچهها پای اسبش را گرفته بودند و نمیگذاشتند برود.
به رشتههای انس بچهها هم تا توانستم ضربه زدم. آنقدر که به مویی بند بود. اما به یکباره عبدالله غافلگیرم کرد. یادگار برادر امام بود و در خانه عمویش بزرگ شده بود. به هم انس زیادی داشتند. در لحظه رشتههای پاره به هم گره خوردند و عبدالله را به میدان کشاندند. تا خودم را برسانم نامردی رسید و دست عبدالله را قطع کرد. رشته های انس ضخیم درهم تنیدند و عبدالله را به سینه ی عمو فشار دادند و من هیچ تلاشی برای قطعشان نکردم. عوضش نشستم همانجا و گریه کردم برای ناتوانی خودم. برای قاطعیلی که به درد قطع کردن دست قاتل عبدالله نمیخورد.
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتقاطعیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan