دیمزن
من قاطعیل م.
فرشته قطع کننده.
قاطعیل ها مختلفند. بعضی مسئول قطع کردن رشته افکارند و بعضی رشته کلام را آنجا که لازم است قطع میکنند.
من اما قطع کنندهی رشتهی اُنسم. ماموریتم هم سبک و سنگین دارد. بعضی رشتههای انس نازکند و راحت بریده میشوند و بعضی آنقدر کلفت و پرتعدادند که زورم به قطع شان نمیرسد. تا هرجا که میتوانم انجام وظیفه میکنم. هرسال ایام حج سرمان شلوغ میشود. باید به تک تک حاجیها سر بزنیم و رشتههای انس شان را پاره کنیم. انس به کار و خانه و خانواده و سبک زندگیشان. پرفشار است اما سخت نیست. به جز آنهایی که بچههای کوچک دارند. عاملی که دل کندن را سختتر و پیچیدهتر می کند. مثلا تا میخواهم رشتههای طرف مادر را قطع کنم یکهو رشتههای طرف بچه مثل لوبیای سحرآمیز رشد میکنند و اگر نجنبم تبدیل به دلتنگی و بدقلقی میشود و اطرافیانش را له میکند. امسال که حج و جنگ ایران روی هم افتاده بود کارمان چند برابر هم شده بود. باید همزمان به خانواده شهدا سر میزدم و رشتههای انسشان را هرس میکردم. خیلی عجیب بود. مثلا به همان زنی سر میزدم که رشته انسش را در ساعات اول بعد از شهادت همسرش آرام و بی دردسر قطع کرده بودم و بی گریه در مجلس ترحیم همسرش نشسته و به همه تبریک گفته بود. بعد از چندماه به یکباره با دلتنگی عجیبی مواجه میشدم که مثل طنابهای ضخیم قیچی نمیشد. اُنس، چیز غریبی است. در عین لطافت، قدرت زیادی دارد. آدم ها را به کارهای عجیب وادار میکند. پدری را متقاعد میکند صد و ده روز کنار مزار پسرش در قبرستان میناب بخوابد یا خواهری را وادار میکند از مدینه با شتر به مقصد خراسان عزم سفر کند. حتی میتواند قدرتی به یک پسرک یازده ساله ریزنقش بدهد که از دستان پرقدرت عمه فرار کند و خودش را حائل بین شمشیر دشمن و پیکر عمویش قرار دهد. من خودم رشته انس عمو را پاره پاره کرده بودم. توی آن آخرین خداحافظی که بچهها پای اسبش را گرفته بودند و نمیگذاشتند برود.
به رشتههای انس بچهها هم تا توانستم ضربه زدم. آنقدر که به مویی بند بود. اما به یکباره عبدالله غافلگیرم کرد. یادگار برادر امام بود و در خانه عمویش بزرگ شده بود. به هم انس زیادی داشتند. در لحظه رشتههای پاره به هم گره خوردند و عبدالله را به میدان کشاندند. تا خودم را برسانم نامردی رسید و دست عبدالله را قطع کرد. رشته های انس ضخیم درهم تنیدند و عبدالله را به سینه ی عمو فشار دادند و من هیچ تلاشی برای قطعشان نکردم. عوضش نشستم همانجا و گریه کردم برای ناتوانی خودم. برای قاطعیلی که به درد قطع کردن دست قاتل عبدالله نمیخورد.
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتقاطعیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
استغفرالله
از هر لذتی جز یادت
و از هر آسایشی جز اُنست
و از هر خوشحالی ای جز آغوشت
و از هر شغلي جز اطاعتت
وَ أَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّهٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ
وَ مِنْ كُلِّ رَاحَهٍ بِغَيْرِ أُنْسِكَ
وَ مِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ
وَ مِنْ كُلِّ شُغْلٍ بِغَيْرِ طَاعَتِكَ
#مناجاتالذاکرین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیدم صدای مداحی ملایم و دلچسبی می یاد. فکر کردم از ضبط ماشین های عبوریه. اما هرچی صبر کردم صدا عبور نکرد! پرده رو کنار زدم و این موکب نقلی رو دیدم. همون جوون های امروزی ای که هر روز جلوی این اتوگالری می ایستادن به حرف زدن و علافی، شلنگ کشیده بودن و دیگ شربت رو پر می کردند و لیوان یکبارمصرف ها رو از مغازه می آوردند.
واقعا کیه این امام حسین؟!🥲
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
با دسته تو خیابونای محل می چرخیم و چیزای جالبی می بینیم.😉
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دقیقا سال پیش این موقع بود که این جا رو زدند و چندتا از فرماندهان بزرگ اطلاعاتی مون همین جا شهید شدند.
موج انفجارش تا خونه ما هم اومد. الان جلوش بلوک چیده بودند و نمی دونم برنامه شون برای ساختن دوباره ش چی بود.
#مقتلشهدا
#کاروانراهیاننورمحله
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
اینجا ولی مال جنگ اخیره و هنوز آثار خرابی تو خونه های همسایه مشهوده و خود ساختمون هم پودر شده.
اینجا هم چندنفر شهید شده اند
#مقتلشهدا
#کاروانراهیاننورمحله
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
بعد رفتیم در خونهی این شهید که با هم همشهری دراومدیم! تبریزی بود.
یه کم خسته شده بودیم.
رفتم از تو حیاطشون شربت بردارم صابخونه که زن داداش شهید بود منو شناخت. یه کم ایستاده تو حیاط از علی گفت برام.
نمیشه تک خوری کنم که!
علی خیلی پسر درسخون و فعال و باذوقی بود. به خاطر اینکه جبهه میرفت خیلی از کلاسای مدرسه رو نمی تونست شرکت کنه. صبح ها ساعت پنج بیدار می شد من بهش درس می دادم. جواب های کنکور که اومد از جبهه زنگ زد: زن داداش چی قبول شدم؟
گفتم عمران تبریز. خیلی خوشحال شد. بعد تو جبهه زخمی شد. یه پاش داغون شد. قرار بود قطع بشه. به سختی نگهش داشتند. ولی دیگه نمی تونست روش راه بره و یه پاش لاغر تر از اون یکی شده بود. با این حال اصرار داشت برگرده جبهه.
میگفت باشه تخریب چی میشم. اون دست و چشم و دقت لازم داره. خیلی پا نمی خواد.
اون قدر دست و پا زد که بالاخره راهش دادند.
سال ۶۵ حین عملیات کربلای پنج کنار یه تویوتای پر از مین شهید شد و پیکری ازش نموند.
باباش بعد از علی گریه نکرد و سر چهلم علی دق کرد.
#کاروانراهیاننورمحله
#روضهعلیاکبر
#چهجوانانیاسماعیل
#چهجوانانی
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم فرازی از وصیت نامه ش
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
صبح رفتم ولیمه حج یکی از رفقا که همین سفره صبحانه ی ساده و باصفا بود.
از اون جا هم با همسایه مون رفتیم دکتر و آزمایشگاه.
اون روز که گفتم همسایه مون کسالت داره خیلیا که می شناختنش نگران شده بودند. الحمدلله کسالتش از نوع حمل پرخطر موجودی زنده است! که دعا کنید به سلامتی و راحتی از این کسالت عبور کنه!
بعد هم رسیدم خونه هول هولی ناهار درست کردم برا بچه ها.
خلاصه ش این که تا الان نتونستم فرشتهی روز رو استخراج کنم و بنویسم🥲
الان میشینم پاش. خداکنه زود پیدا بشه.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan