eitaa logo
دیمزن
4.7هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
972 ویدیو
29 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا ولی مال جنگ اخیره و هنوز آثار خرابی تو خونه های همسایه مشهوده و خود ساختمون هم پودر شده. اینجا هم چندنفر شهید شده اند‌ ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
بعد رفتیم در خونه‌ی این شهید که با هم همشهری دراومدیم! تبریزی بود. یه کم خسته شده بودیم. رفتم از تو حیاطشون شربت بردارم صابخونه که زن داداش شهید بود منو شناخت. یه کم ایستاده تو حیاط از علی گفت برام. نمی‌شه تک خوری کنم که! علی خیلی پسر درسخون و فعال و باذوقی بود. به خاطر اینکه جبهه می‌رفت خیلی از کلاسای مدرسه رو نمی تونست شرکت کنه. صبح ها ساعت پنج بیدار می شد من بهش درس می دادم. جواب های کنکور که اومد از جبهه زنگ زد: زن داداش چی قبول شدم؟ گفتم عمران تبریز. خیلی خوشحال شد. بعد تو جبهه زخمی شد. یه پاش داغون شد. قرار بود قطع بشه. به سختی نگهش داشتند. ولی دیگه نمی تونست روش راه بره و یه پاش لاغر تر از اون یکی شده بود. با این حال اصرار داشت برگرده جبهه. می‌گفت باشه تخریب چی می‌شم. اون دست و چشم و دقت لازم داره. خیلی پا نمی خواد. اون قدر دست و پا زد که بالاخره راهش دادند. سال ۶۵ حین عملیات کربلای پنج کنار یه تویوتای پر از مین شهید شد و پیکری ازش نموند. باباش بعد از علی گریه نکرد و سر چهلم علی دق کرد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم فرازی از وصیت نامه ش ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
صبح رفتم ولیمه حج یکی از رفقا که همین سفره صبحانه ی ساده و باصفا بود. از اون جا هم با همسایه مون رفتیم دکتر و آزمایشگاه‌. اون روز که گفتم همسایه مون کسالت داره خیلیا که می شناختنش نگران شده بودند. الحمدلله کسالتش از نوع حمل پرخطر موجودی زنده است! که دعا کنید به سلامتی و راحتی از این کسالت عبور کنه! بعد هم رسیدم خونه هول هولی ناهار درست کردم برا بچه ها. خلاصه ش این که تا الان نتونستم فرشته‌ی روز رو استخراج کنم و بنویسم🥲 الان می‌شینم پاش. خداکنه زود پیدا بشه. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
خانوم فرشته چی شد؟🤔
هیچی ناهار خوردم با پسرها این کتیبه های سرتاسری رو زدیم. چون به زودی روضه داریم‌. جارو کشیدم. کلاس تابستونی پسرک رو ثبت نام کردیم.... الان نشستم. و خبر خوب اینکه... خوابم می یاد🥲😐 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دیمزن
من راجعیل‌م. فرشته‌ی برگرداننده. به دستور خداوند، از دست رفته‌ها را برمی‌گردانم. فرقی نمی‌کند دانه‌ای باشد که از دهان مرغی افتاده و پیدایش نمی‌کند یا مادیانی که برای جفتش ناز کرده و بعدش که رفته، پشیمان شده. از ابتدای تاریخ همه جا بوده‌ام و هر کاری کرده‌ام. یونس را از دهان نهنگ برگردانده‌ام. یوسف را از زندان، اسماعیل را از زیر تیغ و محمد را به شهر مکه. این روزها ماموریتم توی ایران است. خنده را به لب بچه‌های شهید برمی‌گردانم. پسردخترهای به رهبر فحش داده را به دامان انقلاب و شعارهای بلند و آرمانی را به دهان مردم. چقدر کیف می‌دهد شنیدن صدای الله اکبر و هیهات من الذله از حنجره مردم. آن هم بعد از سالها. فرشته احصائیل که مسئول شمردن و ارزیابی آدم هاست، همیشه می‌گوید: «روی کره زمین فقط همین ایرانی‌ها هستند که کله‌شان بوی قرمه سبزی می‌دهد و جلوی هر ننه قمری دم تکان نمی‌دهند.» راست می‌گوید. روزهای اول جنگ که کنار تجمعات میز ثبت نام جانفدایان گذاشته بودند می‌دیدم که با چه ذوقی صف می‌کشند. بین شان هر جور آدمی هم بود. زن، مرد، باحجاب، بی‌حجاب و حتی نوجوان هایی که فقط پشت لبشان سبز شده بود. من خودم حال و هوای دهه شصت را به میادین برگردانده بودم. همان روزهایی که نوجوان ها برای رفتن به جبهه داوطلب می‌شدند و پسرک سیزده ساله‌ای در خیابان پاستور جلوی رئیس جمهور مملکت را گرفته بود که «بگویید به من هم اجازه بدهند بروم جبهه » و وقتی شنیده بود خب باید بزرگتر شوی به هق هق افتاده بود که: «پس بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند.» و این طوری از کسی که بعدا خودش رهبر شهید شد اجازه جبهه گرفت. قاسم هم برای رفتن به میدان به ترفندهایی متوسل شد و بالاخره از رهبر شهیدش اجازه گرفت. رفتند و برایش زره آوردند. به تنش زار می‌زد. من خودم زیرگوشش گفتم زره را برگرداند. بیشتر دست و پا گیر بود. با لباس تنش به میدان زد. برق چشمهایش را که از زمان شهادت پدرش گم کرده بود، بهش برگرداندم. رزم جگرداری کرد. گونه‌های بدون ریشش گل انداخته بود و عرق از سر و صورتش می‌چکید. لحظه‌ای که به خاک افتاد عمو به سرعت به سمت دشمن حمله ور شد. اما قبلش کسی آمد و قاسم را در آغوش گرفت و چشم هایش را بوسید. پسری را به پدرش برگرداندم. ماموریتم تمام شد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
امشب دسته مون سه جا ایستاد یکی کنار کلانتری مون که شب دوم جنگ زدنش و سه تا شهید داده ولی تعطیل نشده و از اون موقع توی کانکسند و کار مردم رو راه می اندازند. نزدیک همون جا خونه ی یه شهیدی بود که اسم خیابون مونه و هرسال خانواده ش از دسته پذیرایی می کردند. ولی امسال خونه شون آسیب دیده بود از انفجار و قابل سکونت نبود. فاتحه ها رو بدون پذیرایی فرستادیم!😃 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan