دیمزن
من راجعیلم.
فرشتهی برگرداننده.
به دستور خداوند، از دست رفتهها را برمیگردانم. فرقی نمیکند دانهای باشد که از دهان مرغی افتاده و پیدایش نمیکند یا مادیانی که برای جفتش ناز کرده و بعدش که رفته، پشیمان شده. از ابتدای تاریخ همه جا بودهام و هر کاری کردهام. یونس را از دهان نهنگ برگرداندهام. یوسف را از زندان، اسماعیل را از زیر تیغ و محمد را به شهر مکه. این روزها ماموریتم توی ایران است. خنده را به لب بچههای شهید برمیگردانم. پسردخترهای به رهبر فحش داده را به دامان انقلاب و شعارهای بلند و آرمانی را به دهان مردم. چقدر کیف میدهد شنیدن صدای الله اکبر و هیهات من الذله از حنجره مردم. آن هم بعد از سالها. فرشته احصائیل که مسئول شمردن و ارزیابی آدم هاست، همیشه میگوید: «روی کره زمین فقط همین ایرانیها هستند که کلهشان بوی قرمه سبزی میدهد و جلوی هر ننه قمری دم تکان نمیدهند.» راست میگوید. روزهای اول جنگ که کنار تجمعات میز ثبت نام جانفدایان گذاشته بودند میدیدم که با چه ذوقی صف میکشند. بین شان هر جور آدمی هم بود. زن، مرد، باحجاب، بیحجاب و حتی نوجوان هایی که فقط پشت لبشان سبز شده بود. من خودم حال و هوای دهه شصت را به میادین برگردانده بودم. همان روزهایی که نوجوان ها برای رفتن به جبهه داوطلب میشدند و پسرک سیزده سالهای در خیابان پاستور جلوی رئیس جمهور مملکت را گرفته بود که «بگویید به من هم اجازه بدهند بروم جبهه » و وقتی شنیده بود خب باید بزرگتر شوی به هق هق افتاده بود که: «پس بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند.» و این طوری از کسی که بعدا خودش رهبر شهید شد اجازه جبهه گرفت. قاسم هم برای رفتن به میدان به ترفندهایی متوسل شد و بالاخره از رهبر شهیدش اجازه گرفت. رفتند و برایش زره آوردند. به تنش زار میزد. من خودم زیرگوشش گفتم زره را برگرداند. بیشتر دست و پا گیر بود. با لباس تنش به میدان زد. برق چشمهایش را که از زمان شهادت پدرش گم کرده بود، بهش برگرداندم. رزم جگرداری کرد. گونههای بدون ریشش گل انداخته بود و عرق از سر و صورتش میچکید. لحظهای که به خاک افتاد عمو به سرعت به سمت دشمن حمله ور شد. اما قبلش کسی آمد و قاسم را در آغوش گرفت و چشم هایش را بوسید. پسری را به پدرش برگرداندم. ماموریتم تمام شد.
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتراجعیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
امشب دسته مون سه جا ایستاد
یکی کنار کلانتری مون که شب دوم جنگ زدنش و سه تا شهید داده ولی تعطیل نشده و از اون موقع توی کانکسند و کار مردم رو راه می اندازند.
نزدیک همون جا خونه ی یه شهیدی بود که اسم خیابون مونه و هرسال خانواده ش از دسته پذیرایی می کردند. ولی امسال خونه شون آسیب دیده بود از انفجار و قابل سکونت نبود.
فاتحه ها رو بدون پذیرایی فرستادیم!😃
#کاروانراهیاننورمحله
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خانواده ی این شهید ولی ازمون پذیرایی کردند.
از خواهرش خواستم یه کوچولو از داداشش برام بگه:
چهارده سالش بود. شناسنامه شو دستکاری کرد بره جبهه. مامانش رو به زور راضی کرد. چون باباش و سه تا برادراش تو جبهه بودند. یک سال و نیم جنگید و سال ۶۵ تو عملیات کربلای پنج شهید شد. هیچ چی از پیکرش برنگشت. مامان و باباش سی سال چشم انتظار موندند.😔
#کاروانراهیاننورمحله
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
انسان در قیامت میبیند که گاهی میشد با یک کار کوچک، یک پاداش بزرگ را اینجا به دست بیاورد؛ یک حرکت کوچک در دنیا میتوانست اینجا آثار ماندگار عظیمِ پُرسود و پُرمنفعتی داشته باشد، و این کار را نکرده؛ انسان حسرت میخورد. [یا] در دنیا میتوانست با یک پرهیز، با اجتناب از یک حرکت، اجتناب از یک حرف و از یک فعل عذاب دردناکی را از خودش دور کند؛ نکرد، همّت نکرد. تصمیم بگیریم درست کار کنیم، تصمیم بگیریم درست عمل کنیم، درست حرف بزنیم، درست برنامه بریزیم؛ تصمیم بگیریم؛ روز حسرت، روز سختی است. و این کارها، این تصمیمگیریها در جوانی ممکن است؛ آسانتر از دوران عمر بنده و زندگی امثال بنده است. ما نمونههای آن حسرت عظیم را در دنیا گاهی میبینیم؛ یک چیزی از دست ما میرود، فُوت میشود، حسرت میخوریم که چرا این جوری کردیم، چرا این جوری نکردیم؛ البتّه این در مقابل آن حسرت قیامت خیلی کوچکتر است، هزاران هزار بار کوچکتر از آن حسرت است، لکن در عین حال حسرت است.
بیانات در دیدار جمعی از دانشجویان؛ ۱۴۰۱/۲/۲۶
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خدایا
خوب نیست اونی که کارت عضویت باشگاه تو رو داره، جایی خوار و خفیف شه.
قشنگ نیست اونی که درخواست پناهندگی به عزتت رو داده، ول بشه
بهش توجه نشه.
وَ مَا حَقُّ مَنِ اعْتَصَمَ بِحَبْلِكَ أَنْ يُخْذَلَ
وَ لاَ يَلِيقُ بِمَنِ اسْتَجَارَ بِعِزِّكَ أَنْ يُسْلَمَ أَوْ يُهْمَلَ
#مناجاتالمعتصمین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
من حافظیل م؛
فرشته محافظ.
محافظها انواع و اقسام مختلف دارند. محافظان اموال، محافظان ادیان، محافظان طبیعت و .... . اصلا خدا برای هر چیزی که آفریده فرشتهای هم برای محافظت از آن گذاشته که از مسیر تعادل خارج نشود.
محافظها می توانند تغییر جایگاه بدهند. من اما از همان اول در دسته محافظان انسان بودهام؛ردهی کودکان؛ راستهی کودکانی که هنوز حرف نمیزنند!
ماموریت پرفشاری است. باید شش دنگ حواسم به بچههای تحت تکفلم باشد که چیزی توی گلویشان نپرد، از جایی نیفتند، سرشان به جایی نخورد. گاهی برایشان لالایی میخوانم که قبل از مرحله بیهوش شدن از خستگی خوابشان ببرد و گاهی مجبورم خودم را نشان شان بدهم که حواسشان از کار خطرناکی که میکنند، پرت شود یا در موقعیتهای خطرناک دلشان گرم شود و نترسند. مثلا آن روزی که گهواره موسی را به من سپرده بودند تا وسط امواج خروشان نیل حفظش کنم مجبور شدم خودم را نشان بدهم که خیلی دست و پا نزند. خوبیاش این بود که مثل عیسی نمیتوانست از توی گهواره حرف بزند و از لو رفتن نمیترسیدم. ابراهیم را هم تا وقتی زبان باز نکرده بود من محافظت میکردم. مادرش او را از ترس سربازان نمرود در غاری گذاشته بود و مدام برایش آب و غذا میآورد. چه روزهای سختی بود. از بچه کشها همیشه متنفر بودهام. لعنت خدا و همه فرشتهها بر آنها. در زندگیام خیلی تلاش کردهام که بچه ها را از کشته شدن نجات بدهم. خیلی وقتها موفق بودهام. خیلی وقت ها هم نه. مثل آن نوزادانی که به جرم دختر بودن دفن میشدند و من کاری از دستم برنمی آمد. فقط میتوانستم بالهایم را روی چشمهایشان بگذارم که نبینند آن کسی که دارد خاک و سنگها را رویشان میریزد، پدرشان است. یا وسط جنگها که کودکان بیدفاع ترین موجودات بودند. آخرین جنگی که در آن ماموریت داشتم دو جنگ اخیر ایران بود. در آن اولی من محافظ رایان دوماهه بودم. همراه آتش نشانها از آتش بیرون کشیدمش. بچه از درد نعره میکشید و توی بغل من هم آرام نمیشد. مادرش سوختگی شدید داشت و توی آمبولانس بود. از آنجا با آن حالش داد میزد: «بیارید من شیرش بدم. بچه م گشنهس.» یکی از جاهایی بود که اشکم درآمد. قبل از جنگ دوم، محافظ زهرای یک و نیم ساله بودم. موهای طلایی و چشمهای آبی داشت. پرتحرک و خوشخنده. عاشق آقاجونش بود. هر وقت آقاجون یک دستش را باز میکرد برایش، میدوید و خودش را میانداخت توی بغلش. مادرش بشری هم مجبور میشد پشت سرش بدود و زهرا را بگیرد که آقاجون اذیت نشود. آن صبحی که زهرا شهید شد هم خیلی بهم سخت گذشت. اما چقدر خوشحال شدم که مادرش و آقاجونش هم شهید شدند و کسی شرمندهی کسی نشد، که لا یوم کیوم عاشورا، که من محافظ علی اصغر بودم و از من نخواهید که شرح این قصه را بدهم...
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتحافظیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
نگاه توحیدی غرفه دار تره بارمون!😊😍
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan