خانواده ی این شهید ولی ازمون پذیرایی کردند.
از خواهرش خواستم یه کوچولو از داداشش برام بگه:
چهارده سالش بود. شناسنامه شو دستکاری کرد بره جبهه. مامانش رو به زور راضی کرد. چون باباش و سه تا برادراش تو جبهه بودند. یک سال و نیم جنگید و سال ۶۵ تو عملیات کربلای پنج شهید شد. هیچ چی از پیکرش برنگشت. مامان و باباش سی سال چشم انتظار موندند.😔
#کاروانراهیاننورمحله
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
انسان در قیامت میبیند که گاهی میشد با یک کار کوچک، یک پاداش بزرگ را اینجا به دست بیاورد؛ یک حرکت کوچک در دنیا میتوانست اینجا آثار ماندگار عظیمِ پُرسود و پُرمنفعتی داشته باشد، و این کار را نکرده؛ انسان حسرت میخورد. [یا] در دنیا میتوانست با یک پرهیز، با اجتناب از یک حرکت، اجتناب از یک حرف و از یک فعل عذاب دردناکی را از خودش دور کند؛ نکرد، همّت نکرد. تصمیم بگیریم درست کار کنیم، تصمیم بگیریم درست عمل کنیم، درست حرف بزنیم، درست برنامه بریزیم؛ تصمیم بگیریم؛ روز حسرت، روز سختی است. و این کارها، این تصمیمگیریها در جوانی ممکن است؛ آسانتر از دوران عمر بنده و زندگی امثال بنده است. ما نمونههای آن حسرت عظیم را در دنیا گاهی میبینیم؛ یک چیزی از دست ما میرود، فُوت میشود، حسرت میخوریم که چرا این جوری کردیم، چرا این جوری نکردیم؛ البتّه این در مقابل آن حسرت قیامت خیلی کوچکتر است، هزاران هزار بار کوچکتر از آن حسرت است، لکن در عین حال حسرت است.
بیانات در دیدار جمعی از دانشجویان؛ ۱۴۰۱/۲/۲۶
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خدایا
خوب نیست اونی که کارت عضویت باشگاه تو رو داره، جایی خوار و خفیف شه.
قشنگ نیست اونی که درخواست پناهندگی به عزتت رو داده، ول بشه
بهش توجه نشه.
وَ مَا حَقُّ مَنِ اعْتَصَمَ بِحَبْلِكَ أَنْ يُخْذَلَ
وَ لاَ يَلِيقُ بِمَنِ اسْتَجَارَ بِعِزِّكَ أَنْ يُسْلَمَ أَوْ يُهْمَلَ
#مناجاتالمعتصمین
#باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیمزن
من حافظیل م؛
فرشته محافظ.
محافظها انواع و اقسام مختلف دارند. محافظان اموال، محافظان ادیان، محافظان طبیعت و .... . اصلا خدا برای هر چیزی که آفریده فرشتهای هم برای محافظت از آن گذاشته که از مسیر تعادل خارج نشود.
محافظها می توانند تغییر جایگاه بدهند. من اما از همان اول در دسته محافظان انسان بودهام؛ردهی کودکان؛ راستهی کودکانی که هنوز حرف نمیزنند!
ماموریت پرفشاری است. باید شش دنگ حواسم به بچههای تحت تکفلم باشد که چیزی توی گلویشان نپرد، از جایی نیفتند، سرشان به جایی نخورد. گاهی برایشان لالایی میخوانم که قبل از مرحله بیهوش شدن از خستگی خوابشان ببرد و گاهی مجبورم خودم را نشان شان بدهم که حواسشان از کار خطرناکی که میکنند، پرت شود یا در موقعیتهای خطرناک دلشان گرم شود و نترسند. مثلا آن روزی که گهواره موسی را به من سپرده بودند تا وسط امواج خروشان نیل حفظش کنم مجبور شدم خودم را نشان بدهم که خیلی دست و پا نزند. خوبیاش این بود که مثل عیسی نمیتوانست از توی گهواره حرف بزند و از لو رفتن نمیترسیدم. ابراهیم را هم تا وقتی زبان باز نکرده بود من محافظت میکردم. مادرش او را از ترس سربازان نمرود در غاری گذاشته بود و مدام برایش آب و غذا میآورد. چه روزهای سختی بود. از بچه کشها همیشه متنفر بودهام. لعنت خدا و همه فرشتهها بر آنها. در زندگیام خیلی تلاش کردهام که بچه ها را از کشته شدن نجات بدهم. خیلی وقتها موفق بودهام. خیلی وقت ها هم نه. مثل آن نوزادانی که به جرم دختر بودن دفن میشدند و من کاری از دستم برنمی آمد. فقط میتوانستم بالهایم را روی چشمهایشان بگذارم که نبینند آن کسی که دارد خاک و سنگها را رویشان میریزد، پدرشان است. یا وسط جنگها که کودکان بیدفاع ترین موجودات بودند. آخرین جنگی که در آن ماموریت داشتم دو جنگ اخیر ایران بود. در آن اولی من محافظ رایان دوماهه بودم. همراه آتش نشانها از آتش بیرون کشیدمش. بچه از درد نعره میکشید و توی بغل من هم آرام نمیشد. مادرش سوختگی شدید داشت و توی آمبولانس بود. از آنجا با آن حالش داد میزد: «بیارید من شیرش بدم. بچه م گشنهس.» یکی از جاهایی بود که اشکم درآمد. قبل از جنگ دوم، محافظ زهرای یک و نیم ساله بودم. موهای طلایی و چشمهای آبی داشت. پرتحرک و خوشخنده. عاشق آقاجونش بود. هر وقت آقاجون یک دستش را باز میکرد برایش، میدوید و خودش را میانداخت توی بغلش. مادرش بشری هم مجبور میشد پشت سرش بدود و زهرا را بگیرد که آقاجون اذیت نشود. آن صبحی که زهرا شهید شد هم خیلی بهم سخت گذشت. اما چقدر خوشحال شدم که مادرش و آقاجونش هم شهید شدند و کسی شرمندهی کسی نشد، که لا یوم کیوم عاشورا، که من محافظ علی اصغر بودم و از من نخواهید که شرح این قصه را بدهم...
#روزنوشتهایفرشتگان
#پیچائیلورفقا
#اینقسمتحافظیل
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
نگاه توحیدی غرفه دار تره بارمون!😊😍
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
🎁 از آن سال بعد، سردار سپرد قبل از شروع دهه محرم، هدایایی برای همسایهها ببریم و ازشان بابت مزاحمت دهه عذرخواهی کنیم. کار سختی بود؛ چون آن محله ساکنان ارمنی هم داشت و نمیدانستیم واکنششان چطور باشد.
✔️ ولی همه با استقبال با ما برخورد میکردند. حتی چندین نفر گفتند که خانه ما هست و اگر جمعیت زیاد شد، ما میتوانیم در خانه را باز کنیم بیایند داخل بنشینند.
📚 حوالی احمد
✍ فائضه غفارحدادی
📖 روایتهایی مستند از زندگی شهید احمد کاظمی
#تکیه_کتاب
📚 انتشارات شهید کاظمی
🆔 https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
امروز خونه مون روضه داشتیم.
اتفاقی به روز علی اصغر خورده بودیم. مداح اومد دید یه ده بیست تا مادر با کلی بچه از سایز علی اصغر تا رقیه و عبدالله نشسته اند دارند صلوات میفرستند. نامردی نکرد. هرچی روضه مادرانه بلد بود خواند.
مادرها هم کم نگذاشتند توی گریه
رفقا دیرتر رفتند. خودمم خسته بودم. دسته نرفتم.
خودم رو به سخنرانی و مداحی مسجد رسوندم.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan