eitaa logo
دیمزن
4.7هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
972 ویدیو
29 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
دیمزن
من جزائیل‌م. فرشته‌ی مزد و پاداش. جزائیل‌ها خیلی زیادند و در قسمت‌های مختلف مشغولند. من از ابتدای ماموریتم در بخش «ثبت پاداش خدمت به والدین» انجام وظیفه کرده‌ام. همیشه هم حسرت خورده‌ام بابت کم کاری جنس بشر درباره پاداش زیادی که به راحتی می‌تواند بگیرد و نمی‌گیرد. کاش می توانستم عدم تناسب پاداشی که ثبت می‌کنم را با کاری که کرده‌اند، نشان شان بدهم تا تغییری اساسی در رفتارشان بدهند. منظورم همین کارهای معمولی است که در طول روز تکرار می‌شود و به راحتی می‌شود انجامشان داد. حتما سعی می‌کنم در آن مکاشفه از قله‌های این عرصه حرفی نزنم و میزان پاداششان را به رخ نکشم. مثلا رفتاری که یحیای پیامبر با پدر و مادر پیرش داشت. آن قدر که خدا در قرآن از آن حرف زده. یا اطاعتی که اسماعیل پیامبر از پدرش کرد. ابراهیم خیلی عادی گفت: «خواب دیده ام دارم ذبحت می‌کنم.» جوان های امروزی بودند می‌پرسیدند: « شام چی خورده بودی بابا؟» اما اسماعیل نه چون و چرا کرد و نه حتی سکوت. پدرش را مطمئن کرد که همه جوره حاضر است و صبر خواهد کرد! نمی‌دانم می‌توانید میزان محبت و رضایتی که آن لحظه از جانب ابراهیم به پسرش منتقل شد را تصور کنید یا نه. ولی پاداش همین جمله‌ی اسماعیل به اندازه‌ای بود که من درخواست یک تیم از فرشته‌های هزاردست کردم برای ثبت آن مقدار اجر. من حتی از قله‌های معاصر هم چیزی تعریف نخواهم کرد. مثلا آن طلبه‌ی مشهدی که در حوزه علمیه قم داشت به درجات بالا می رسید اما وقتی پدرش نابینا شد، تصمیم گرفت درس و بحث و پیشرفتش را رها کند و به مشهد برگردد و در خدمت پدرش باشد. از آن موردها بود که خدا هم اجر دنیایی برایش در نظر گرفت و او را به آخرین درجه پیشرفت رساند و هم اجر اخروی‌ ای که تا ماه‌ها داشتم مقدارش را ثبت می‌کردم. اما درخشان ترین خاطره‌ام مربوط می‌شود به پدر و پسری که یک روز گرم، وسط سفری دراز خیلی عادی و بدون اتفاق خاصی چند جمله‌ای با هم رد و بدل کردند و من تا ماه‌ها با چند تیم کمکی داشتم پاداشش را می‌نوشتم و تمام نمی‌شد. ماجرا از آنجا شروع شد که پدر چند بار گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» پسر جوانش پرسید: «فدایت بشوم بابا. چرا هی این آیه را می خوانی؟» و پدر جواب داد: « یک لحظه خوابم برد.سواری را دیدم که به کاروان ما اشاره می‌کرد و می‌گفت: اینها می‌روند و مرگ هم پی شان می‌رود.» پسر لحظه‌ای سکوت کرد و پرسید: «خدا بد نیاورد بابا. ولی مگر ما در مسیر حق نیستیم؟» پدرش گفت: «به خدا قسم که هستیم.» پسر به افق نگاه کرد و مطمئن گفت: «پس بی خیال مرگ! در مسیر حق می‌میریم.» حالت چهره و جمله و نحوه گفتنش به قدری دلنشین بود که انگار یک کوه غصه از روی سینه پدر برداشته شد. با محبت پسر را نگاه کرد و گفت: «پسرم! خدا بیشترین پاداشی را که می تواند به یک پسر در خدمت به پدرش بدهد را نصیبت کند.» آن لحظه مهم نبود که پدر دردانه‌ی خداوند است. هر پدر دیگری هم آن طور از ته دل و با محبت پسرش را دعا می‌کرد، خدا اجابتش می‌کرد و کار ما در می‌آمد. چند روز بعد که همان پدر دنبال پاره‌های پیکر پسرش می‌گشت و گریان می‌گفت: «بعد از تو خاک بر سر دنیا پسرم» ما هنوز از نوشتن پاداش آن جمله فارغ نشده بودیم. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ما مرد نبردیم، چه برنا و چه پیر در مکتب ما مرگ حقیر است، حقیر بر منبر نیزه این چنین گفت حسین مردانه بجنگ یا دلیرانه بمیر ؟😭 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
عصری رفتم روضه خانم رفعتی اینا. اونایی که از سالهای پیش اینجان می‌دونن که هر سال اینجا دهه اول روضه خانگی برقراره. امسال نتونسته بودم شرکت کنم. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
شبا که دسته می‌ریم مدت زیاد کیفم رو دوشمه شونه‌م درد گرفته بود. از همه محتویاتش به سبک ترین وجه شون اکتفا کرده‌م. فعلا جانمازم همینه! ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
شب عباس روضه‌ی ترکی می‌خونن تو دسته مون😢😭 چه سرّی هست بین حضرت ابوالفضل و هم زبون های من؟ واقعا یه ارتباط قلبی خاصه. پ.ن.: اصلا امشب کیفمو نیاوردم! گذاشتم تو مسجد😬 امیدوارم برگشتم همونجا باشه🫣 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
جلوی خانه این شهید ایستادیم. شهیدی ۱۷ ساله که توی عراق به دنیا اومده و بزرگ شده بود. ولی با شروع جنگ می ره جبهه و با عراقی ها می جنگه! ۱۲ سال هم پیکرش برنمی گرده‌. مادرش چهار ماه پیش به رحمت خدا رفته. اینو تو نت پیدا کردم. شهید «سمیر محمدیان» فرزند احمد اهل روستای سراب کارزان شهرستان سیروان در سال ١٣۴٨ در شهر بغداد چشم به جهان گشود. شهید دوران کودکی خود را در کنار پدر و مادر سپری نمود و پس از طی دوران ابتدایی در کشور عراق پس از آنکه حزب بعث عراق اقامت شیعیان ایرانی را تمدید نکرد و به ایران معاود (بازگشت) دادند، بهمراه خانواده خود به ایلام برگشتند. شهید به درس علاقه فراوان داشت و در مدارس ایلام نام نویسی نمود، اما چون زبان فارسی بلد نبود کمتر می‌توانست به کلاس‌ها برود. سرانجام با آغاز جنگ تحمیلی وارد لشکر بدر گردید و به جبهه رفت و به مبارزه علیه دشمن پرداخت و در دهم بهمن ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ در شلمچه و در کنار نهر جاسم به فیض شهادت نائل آمد. پیکرش ١٢ سال در منطقه بر جا ماند و پس از تفحص هجدهم ۱۸ خرداد ۱۳۷۷ در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) ایلام به خاک سپرده شد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
پذیرایی خانواده شهید یه فاتحه برا خودش و مامانش بخونین. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
شهید دوم امشب یه سرباز ارتش بود. که سال ۶۵ توی جبهه با اشتباه سهوی گلوله خودی شهید شده بود. چقدر دل مامانش سوخته لابد😢 الان پرسیدم از داداشش گفت محل خدمتش پادگان تبریز بوده. خودش با اصرار خواسته اعزام بشه جبهه و موقع شهادت فقط ۱۱ روز از خدمتش مونده بود.😔 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
اینم پذیرایی این خانواده+ فاتحه یه بار کیف نیاوردما🫠😐 نه جیب دارم نه تو دستم جا دارم ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
883K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب دوبار از این کوچه ی جانباز رد شدیم. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
700.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو کوچه خیابون و جلوی در خونه ها و مغازه ها افرادی هستند که با دسته سینه می زنند. حیف نمی تونم ازشون فیلم و عکس بگیرم. ولی حالشون رو خریدارم. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
پرچمدار ارباب امشب علمش را برایمان فرستاده بود... شبیه دست نوازشی بود که بر سرمان کشیده شد... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan