eitaa logo
دیمزن
4.5هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
زن ها غریب بودند. نماز که تمام شد دوتایی همزمان دستشان را کشیدند روی مهرشان و بعد هم سر و صورتشان. یکی شان سری به اطراف چرخاند و به دوستش گفت: "خامنه ای این کارو می کرد. اینا چرا نمی کنن؟" پارچه مثلثی روی دوششان را دیدم. از جمهوری آذربایجان آمده بودند. خواستم بگویم: "خیلی کارها بود که خامنه ای می کرد و ما نمی کنیم!" آبروداری کردم. 😭 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دختری که صورتش رد آرایش داشت و موهای بیرون آمده از شال و چادر رها شده روی شانه، زل زده بود به ضریح. پیرزن لاغر ترک زبان روستایی از همان ها که پرهای چادر رنگی چروکش را بسته بود دور گردنش از ردیف خلوت دور ضریح جدا شد و آمد سمت دختر با انگشت بهش اشاره کرد و به ترکی گفت: "تو حاجت روا شده ای." دختر فکر کرد دارد به حجابش گیر می دهد و شالش را کشید جلوتر. پیرزن جمله اش را تکرار کرد. دختر گفت: "ترکی بیلمیرم" خادمی که همان جا ایستاده بود جمله پیرزن را ترجمه کرد. دختر پرسید: "از کجا می گی مادر؟" خادم سوال دختر را هم ترجمه کرد. اما جواب پیرزن دیگر نیاز به ترجمه نداشت. با دو انگشت اشاره و وسط اشاره کرد به چشمهای دختر و گفت: "گوزلرینن" چشمهای دختر در لحظه به اشک نشستند. پیرزن رفت. اما اشک ها تا همه رد آرایش را از صورت دختر پاک نکردند، تمام نشدند. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
_پاشو بریم _تو رو خدا پاشو بریم این ها را با جیغ و التماس می گفت. صدایش خادم ها را کشاند سمت ضریح. دختری کم جثه و ریز بود. مادرش خودش را از ویلچر پرت کرده بود پای پنجره های فلزی و حاضر نبود برگردد روی ویلچر. زور دختر به تکان دادن مادر نمی رسید. قدرتش را می ریخت توی صدایش. خادم ها آرامش کردند و مادر را به سوار شدن روی ویلچر راضی. دختر دوباره سکان ویلچر را گرفت و از ضریح دور شد. چند دقیقه بعد که به ضریح چسبیدم قلب مادرش را دیدم که جامانده بود. هنوز داشت می تپید. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
همین که با دوستش تکیه دادند به دیوار مرمر، شروع کرد به تعریف کردن خوابش. آقا را دیدم که از همین در وارد شد و من هم به استقبالش رفتم. عبایش را درآورد و داد دستم و گفت: این را نگه دار من وضو بگیرم. داشتم از ذوق می مردم. عبای آقا را سفت بغل کرده بودم و می بوییدم و گریه می کردم. آقا وضو گرفت و همین جا پیش ضریح نماز خواند. من هم تماشایش می کردم. وقتی که خواست برود آمد سراغ عبایش. گفتم: می شه این عبا رو بدینش به من؟ با لبخند گفت: "پس چه طوری برم خونه؟" عبا را دراز کردم سمتش. از دستم گرفت ولی آن را انداخت روی سرم. گریه مجال نداد بقیه اش را بگوید... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
لرز کرد. کولر پرقدرتی که چند ساعت باد سردی را فوت کرده بود به پهلویش متقاعدش کرد به رفتن. بلند شد و خداحافظی کرد تا برود. سر راه خروج چشمهایش با دیدن سینی چای داغ برق زد. جلو رفت یکی بردارد که خادم گفت: بنشینید تا تعارفتان کنم. این طوری نظم برنامه به هم می خورد. برنامه؟ کدام برنامه؟ تازه فهمید یکی دارد سخنرانی می کند و عده ای هم نشسته اند پای حرفهایش. به هوای چای داغ نشست. و چه حرفهای خوبی نصیبش شد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
چای و حرفها که تمام شدند، بلند شد برود. دعای ندبه مثل میزبان های مهربان شروع کرد به زبان ریختن. _خواب همیشه هست. حیف نیست صبح اول ربیعت را با ذکر مناقب امیرالمومنین و صحبت با صاحب الزمان شروع نکنی؟ حیف بود واقعا. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دعا تمام شد. می خواست برود ولی رمق نداشت. نگاهی به جناب سرهنگ دومی که با آرم سپاه وسط ماموریت بیهوش شده بود انداخت و با خودش گفت: خوابی چنین میانه ی میدانم آرزوست...🥲 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
برای دوره گلستان خوانی به آیدی خانم اسماعیلی در بله هم می‌تونید پیام بدید: @amnesmaeeli مخصوص نوجوان ها
موسوی قهارf71ecb00ZjovZmlsZXMvZmEvbmV3cy8xNDAxLzgvMS8yNjk4OTc3Xzk5Ny5tcDN8ZnVpOjI2MjI3MjB8bDpmYXx2OjE.mp3
زمان: حجم: 3.2M
♦️دعای سمات ◾️حاج حسن علاقه خاصی به این دعا داشت و دوستانش را نیز بسیار سفارش به خواندن دعای سمات می کرد. ◾️ و به این دعا می گفت : دعای استراتژیک سمات! 🔻کانال رسمی شهید طهرانی مقدم 🔻 https://ble.ir/shahidTehraniMoghaddam
پیرزنی بود از اهالی محل ما، که میگفتند: از جوانی‌اش و سال‌هاست که هر صبح جمعه‌، درب‌ مقابل خانه را آب و جارو‌ میزند، و برای سلامتی امام‌زمان(عج) اسپند دود میکند که‌ اگر ایشان‌ تشریف آوردند، به‌ محضر مبارکشان بی حرمتی نکرده باشد! _ هر جور که میتوانید و به هر بهانه‌ای روزانه با امام حی و‌ حاضر ارتباط بگیرید؛ • روزی n تعداد صلوات هدیه کنید. • یا روزی ۱۰ آیه قرآن‌ حداقل. • کانال شخصی یک نفره بزنید و برای او بنویسید. • خلوت کنید و حداقل ۵ دقیقه با او صحبت کنید! • برای سلامتی ایشان صدقه‌ بدهید. • پزشک، معلم، دانشجو، کارگر و... و هر چه هستید، برای این کار کنید که او ببیند! • اگر هر روز گناه میکنم امروز از ۱۰ گناه، یک گناه را به خاطر او انجام نمیدهم. [ در‌نهایت از ایشان بخواهید برای شما دعا کند. تاثیرش را قطعا خواهید دید ] در حوالی باران
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا یک چیزهایی برای آدم های متواضع آسان تر است. @ayenooshgah
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا تلاوت قرآن، توجه به معارف و معانی قرآن، احساس وظیفه‌ی شکر در مقابل پروردگار، خضوع در مقابل خدای متعال، خشوع قلب، خشوع در مقابل ملت و تواضع، معیارها و ملاکهای کارهای من و شماست. باید اینها را رعایت کنیم. این، یعنی تو میدان بودن ما، یعنی کار کردن برای خدا، هوای نفس را در آن دخالت ندادن و خسته نشدن که البته اگر برای خدا باشد، انسان احساس خستگی هم نمی‌کند. «و انّها لکبیرة الّا علی الخاشعین». خشوع که باشد، خستگی و ملامت دیگر از بین خواهد رفت. توجه به خدا که باشد، خستگی ها از بین خواهد رفت. بیانات‌ آقا در دیدار کارگزاران نظام به مناسبت عید سعید فطر؛ ۱۳۸۵/۸/۲ .