خرید قبل از عقد ما خیلی کم و ساده بود.
بعد هم فقط یک عقد خانگی گرفتیم و مهمان ها از خانه رفتند رستوران و شام خوردند.
لباس عروس هم نخریدیم.
آرایشگاه معمولی رفتم.
آتلیه نرفتیم.
عکس هایی که با دوربین معمولی گرفته بودیم هم نور خورد و سوخت.😬
خرید شب چله و اینا هم خیلی معمولی و بدون تزئینات خاص بود.
عروسی هم نگرفتیم
پدرهمسرم پول عروسی رو دادند به خودمون.
ما هم باهاش یه خونه ۶۰ متری مرکز شهر اجاره کردیم.
جهیزیهم هم بسیار بسیار ساده بود.
فقط لوازم خیلی ضروری.
ماه عسل هم رفتیم اعتکاف😶🌫️😅
همه ی اینها در صورتی بود که خانواده هامون هیچ کدام ندار نبودند که نتونند یه عروسی بگیرند یا یه جهیزیه بدند.
(برادرشوهرم دوماه بعد از ما عقد کرد. هم خرید مفصل داشت هم عروسی گرفت)
همه این ها انتخاب خود ما بودند
و تا الان شکر خدا حتی یک بار هم بابت هیچ کدومشون پشیمون نشده ایم.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خرید ساده:
همسرم دانشجو بود. و یک کار دانشجویی مختصر داشت. خواهر همسرم روز خرید گفت فلانی اصرار کرده به جز طلا پول خرید رو خودش بده.
نخواستم بهش فشار بیاد.
و کلا هم سادگی رو همیشه دوست داشتم.
چندتا دلیل می تونه داشته باشه:
۱. مامانم سادگی رو دوست داشت.
۲. من مامانم رو دوست داشتم.
۳. تو مدرسه ای درس می خوندم که همه رقابت برای تبرج و پز دادن و چیزای پرزرق و برق داشتند.
۴. من واقعا زده شده بودم از جلوهگری
۵. برام به نوعی مسابقه برای نشان دادن اینکه مال من قشنگ تره، خوش رنگ تره، گرون تره ضدارزش بود.
۶. ما به صورت روتین به خانواده هایی سر می زدیم که واقعا نداشتند و من همیشه سطح زندگی اونا جلوی چشمم بود. دوست نداشتم هیچیام حسرت کسی باشه.
آرایشگاه معمولی
یه آرایشگری بود که آشنای خانواده همسرم بود. مکانش شیک و پیک نبود. قیمت هاش نجومی نبود. ولی دستش هنر داشت. مگه قیمت و آدرس آرایشگاه رو اتیکت می کنن از تور عروس آویزون می کنن؟
ضمن اینکه عروسی که قبلش هیچ وقت آرایش نکرده و ابروهاش نصف صورتش بوده اند، برای زیباتر شدن به انرژی زیادی احتیاج نداره😅
آتلیه
اون موقع خیلی مد نبود.
بعضی ها می رفتند.
الان اگه بود شاید می رفتم چندتا عکس ساده می گرفتم. بدون ژست هایی که روم نشه به کسی نشونشون بدم.
ولی یه بار بچه ها رو برده بودم یه آتلیه برا عکاسی
خودم دیدم که آلبوم عروسی مشتری رو که آماده شده بود به عنوان نمونه کار به یه عروس و داماد نشون داد!
من شکر کردم که هیچ وقت تو آتلیه عکس بی حجاب نگرفته ام.
لباس عروس
من از اونا نبودم که آرزوی لباس عروس داشته باشم.
یه ماه قبل از عقد ما عروسی خواهرشوهرم بود.
گفتند ببین اونو دوست داری؟
پوشیدم دیدم اندازه س و قشنگ هم هست. گفتم آره خوبه.
همونو پوشیدم.😊
طوری هم نشد.
عقد خانگی :
دوست داشتیم واقعی پای سفره عقد و بین همه کسایی که دوستشون داریم به هم محرم بشیم.
نه تو محضر و با تعداد محدود.
بابا دوتا از علمای بزرگ رو برای خوندن عقد دعوت کرد. مراسم خواندن عقد یه بخش جذاب و مفصل برنامه بود.
با کلی دعای خیر که در حق مون کردند و همه آمین گفتند.
نشسته بود بر کرانه ی جمعیت و قلاب انداخته بود میان موج حوادث.
شاه ماهی شکار کرده بود.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
تشریفات جانبی ساده
من خیلی زود با خانواده ی همسرم خودمونی شدیم.
اولین بار که تنها رفتم خونه شون مادرشوهرم شام بهمون املت داد!
واقعا خونه شون احساس مهمون بودن نداشتم.
یه خونه ی قدیمی پرجمعیت شاد و گرم داشتند که شبیه خونه ی مادربزرگم بود و این خیلی حس خوبی بهم می داد.
خب رابطه مون جوری پیش رفت که اگه قرار بود هدیه و میوه و آجیل شب چله برام بیارند، با هم وسایل تزئین می گشتیم پیدا می کردیم باهم ایده می دادیم. و هرجاش سخت بود باهم رها می کردیم. خیلی خوش می گذشت.
من عروس خانواده نشدم. دخترشون شدم. آدم برا دخترش که تشریفات رعایت نمی کنه.
عروسی
نگاه ما به عروسی یک مراسم کوتاه و پرحاشیه بود.
کلی دوندگی و هزینه و استرس برای چند ساعتی که هیچ آوردهای برای زندگی مشترک بعدش نداشت.
نظام هزینه_فایدهاش جور نبود.
بقیه شاید عروسی میگیرند که دورهم بزنند و برقصند😄
خوشحالی ما که با زدن و رقصیدن تامین نمی شد.
ما چه طوری خوشحال می شدیم؟
نمیدانم. ولی آن عروسی که قرار بود بگیریم هرچه بود خوشحالی عمیقی نداشت. همهش استرس برگزاری خوب مراسم بود و چند ساعتی که بنشینی روی سن و همه نگاهت کنند.
و من از اینکه هر کس بخواهد بگوید چه خوشگل شدهای و چقدر لباست قشنگ است فراری بودم.
نه اینکه خوشم نیایدها. بالاخره نفس هر کسی با تعریف و تمجید حال می آید.
ولی یک خب که چی؟ بزرگ داشت برایم.
آن همه هزینه و دوندگی که عدهای بیایند ازت تعریف کنند؟
اگر تبریک گفتن است که خب یک مهمانی معمولی هم برای شنیدن تبریک های جمع و اعلام اینکه عروس و داماد دارند می روند سر خانه زندگی شان کافی بود.
پس تصمیم خودم بود که عروسی نمی خواهم و هنوز هم راضیام از تصمیمم.