17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 خاطره عجیب شهید تنگسیری...
📽 یک اتفاق عجیب و تکاندهنده، آنهم از زبان خودِ نویسنده…
شهید تنگسیری تنها دو روز پیش از شهادتش این کتاب را خواند و در صفحهی اولش یادداشتی با دستخط خودش نوشت چند روز بعد، همان کتاب با آخرین یادگار شهید به دست نویسنده رسید...
🎙با روایت حامد عسکری
🕒 هر شب حوالی ساعت ۲۲:۳۰
🔄 بازپخش روز بعد ساعت ۱۲:۳۰
📡 شبکه افق سیما
🆔 @namiran_tv
🆔 @ofogh_tv
نکته ی اول اینکه
وقت ثبت نام کارگاه تموم شد.
آقا چقدر دیقهی نودی داشتیم!
تا همین سحر داشت متن می رسید.
یعنی تو دو روز گذشته به اندازه هشت روز قبلش آثار ارسالی داشتیم🤭😅
چون تعداد زیاده یه وقتی لازمه که همه رو با دقت بخونم.
ان شاالله به برگزیده ها تا دهم مهر اطلاع رسانی میشه.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دوم اینکه پست های پیجری اینجا باعث شد دوست و آشنا هر پست پیجری ای اطراف شون دیدن برا من فرستادن.🤪
حیفم می یاد تک خوری کنم.
بعضیاشون که خاصند رو می ذارم براتون.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
تصویری از رهبر معظم انقلاب در عیادت سفیر سابق ایران در لبنان
بعد از انفجار پیجرها
@BisimchiMedia
✅ یادداشت کمتردیدهشدهٔ رهبر شهید خطاب به جانبازان حزبالله جنایت پیجری
🔹عزیزان من! از امتحان الهی سربلند بیرون آمدید. صبر و استقامت شما یکی از برترین جهادهاست. شفا و عافیت و عاقبتبخیری شما را از خداوند متعال مسألت میکنم.
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از بدون مرز
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خط_مرز
🔹این چرا داره خودش رو میکشه؟!
«اونارو میشناسی؟» نگاه مترجم با پیگیری جهت انگشت من میرسد به دو نوجوان که توی گعدهای نشستهاند و صدای خندهشان بلند است و هیچکدام چشم درست و حسابی ندارد که اشارۀ مستقیم من بهشان بربخورد. میگوید: «آره، اونا رو همه میشناسن! حسن و علیان. توی هر جمعی باشن صدای خنده ازش بلند میشه.»
روایت مادر حسن:
من توی اتاق بودم که پیجر صدا داد. همسرم از اتاق دیگری که میز کارش بود حسن را صدا زد و گفت: «اون رو از شارژ بکن بیار!» صدای پای حسن را روی پارکتها میشنیدم که رفت سمت شارژر. صدای علی هم آمد که گفت: «این چرا داره خودش رو میکشه؟!» و بعد رفت نزدیک حسن. صدای بعدی، صدای انفجار بود. تا بفهمم چه شده علی با صورت خونی آمد جلوی اتاق و من جیغ کشیدم. اما صدای جیغ دخترم رقیه که رفته بود پیش حسن از من بلندتر بود. دویدم سمت سالن. حسن دستهایش را گذاشته بود روی صورتش و همه جا خون بود؛ اما خودش ساکت بود و چیزی نمیگفت. به سر زنان رفتم نزدیکش. «مامان من خوبم.» به سرعت حاضر شدیم و هردویشان را بردیم بیمارستان.
فکر میکردم مثلاً چیزی اتصالی کرده و ترکیده. تازه توی بیمارستان بود که فهمیدم چه فاجعهای اتفاق افتاده. بیمارستان مثل صحرای محشر بود...
📚| کتاب دشواری مبارک؛ صفحه 39
✍️| به قلم فائضه غفارحدادی
📍| انتشارات سوره مهر
📍پینوشت: فیلم از جانباز نوجوان پیجری؛ «حسین ضهینی» که در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرده بود.
#تقویم_مقاومت
🔸با بدونمرز همراه باشید؛
eitaa.com/bedun_e_marz
هدایت شده از بدون مرز
🔻سلسله نشستهای نقدوبررسی کتاب به روایت سوره
با همراهی کتاب «دشواری مبارک»، برگزار میکند.
با حضور:
🔸نویسنده
#فائضه_غفارحدادی
🔸کارشناس
#حسن_مجیدیان
📆زمان: دوشنبه 30 شهریور
🕙ساعت 10 الی 12
📍مکان: خیابان استان نجات الهی، کوچه رضا مقدسی، پلاک 18، خبرگزاری مهر
🔸با بدونمرز همراه باشید؛
eitaa.com/bedun_e_marz