eitaa logo
دیمزن
4.6هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
نکته ی اول اینکه وقت ثبت نام کارگاه تموم شد. آقا چقدر دیقه‌ی نودی داشتیم! تا همین سحر داشت متن می رسید. یعنی تو دو روز گذشته به اندازه هشت روز قبلش آثار ارسالی داشتیم🤭😅 چون تعداد زیاده یه وقتی لازمه که همه رو با دقت بخونم. ان شاالله به برگزیده ها تا دهم مهر اطلاع رسانی می‌شه. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دوم اینکه پست های پیجری اینجا باعث شد دوست و آشنا هر پست پیجری ای اطراف شون دیدن برا من فرستادن.🤪 حیفم می یاد تک خوری کنم. بعضیاشون که خاصند رو می ذارم براتون. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
تصویری از رهبر معظم انقلاب در عیادت سفیر سابق ایران در لبنان بعد از انفجار پیجرها @BisimchiMedia
‏✅ یادداشت کمتردیده‌شدهٔ رهبر شهید خطاب به جانبازان حزب‌الله جنایت پیجری 🔹عزیزان من! از امتحان الهی سربلند بیرون آمدید. صبر و استقامت شما یکی از برترین جهادهاست. شفا و عافیت و عاقبت‌بخیری شما را از خداوند متعال مسألت میکنم. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
اینم فیلمش و شعری که نوجوان های پیجری ش می خونن خیلی قشنگ بود.👇
هدایت شده از بدون مرز
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹این چرا داره خودش رو می‌کشه؟! «اونارو می‌شناسی؟» نگاه مترجم با پیگیری جهت انگشت من می‌رسد به دو نوجوان که توی گعده‌ای نشسته‌اند و صدای خنده‌شان بلند است و هیچ‌کدام چشم درست و حسابی ندارد که اشارۀ مستقیم من بهشان بربخورد. می‌گوید: «آره، اونا رو همه می‌شناسن! حسن و علی‌ان. توی هر جمعی باشن صدای خنده ازش بلند می‌شه.» روایت مادر حسن: من توی اتاق بودم که پیجر صدا داد. همسرم از اتاق دیگری که میز کارش بود حسن را صدا زد و گفت: «اون رو از شارژ بکن بیار!» صدای پای حسن را روی پارکت‌ها می‌شنیدم که رفت سمت شارژر. صدای علی هم آمد که گفت: «این چرا داره خودش رو می‌کشه؟!» و بعد رفت نزدیک حسن. صدای بعدی، صدای انفجار بود. تا بفهمم چه شده علی با صورت خونی آمد جلوی اتاق و من جیغ کشیدم. اما صدای جیغ دخترم رقیه که رفته بود پیش حسن از من بلندتر بود. دویدم سمت سالن. حسن دست‎هایش را گذاشته بود روی صورتش و همه جا خون بود؛ اما خودش ساکت بود و چیزی نمی‌گفت. به سر زنان رفتم نزدیکش. «مامان من خوبم.» به سرعت حاضر شدیم و هردویشان را بردیم بیمارستان. فکر می‌کردم مثلاً چیزی اتصالی کرده و ترکیده. تازه توی بیمارستان بود که فهمیدم چه فاجعه‌ای اتفاق افتاده. بیمارستان مثل صحرای محشر بود... 📚| کتاب دشواری مبارک؛ صفحه 39 ✍️| به قلم فائضه غفارحدادی 📍| انتشارات سوره مهر 📍پی‌نوشت: فیلم از جانباز نوجوان پیجری؛ «حسین ضهینی» که در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرده بود. 🔸با بدون‌مرز همراه باشید؛ eitaa.com/bedun_e_marz
هدایت شده از بدون مرز
🔻سلسله نشست‎‌های نقدوبررسی کتاب به روایت سوره با همراهی کتاب «دشواری مبارک»، برگزار می‌کند. با حضور: 🔸نویسنده 🔸کارشناس 📆زمان: دوشنبه 30 شهریور 🕙ساعت 10 الی 12 📍مکان: خیابان استان نجات الهی، کوچه رضا مقدسی، پلاک 18، خبرگزاری مهر 🔸با بدون‌مرز همراه باشید؛ eitaa.com/bedun_e_marz