یک سال پیش حوالی یک ساعت قبل...
، در هجوم صدای وحشتناک ِ بمب و موشک ، صدای همهمه ی مردم و گریه ی کودکانِ زخمی و ترسان💔 و میان غباری که نفس کشیدن را سخت تر میکرد...؛
سردارانی بودند که بلاخره به آرزویشان رسیدند و به دوستانِ شهیدشان پیوستند 🙂💘
اما کودکانی هم بودند ؛ که کاخ بزرگ رویاها و آرزوهایشان با موشک شرک و حسد و خودخواهیِ آن ظالمان کودک کش فرو ریخت🥺🕊
خورشید بالا آمد ، صبح شد اما چه صبحی🖤
آدم های غمگین و خسته ، قلب های داغ دیده ، چشم های سرخ و به خون نشسته ، خانواده های مبهوت و داغدار 💔
همه و همه دست به دست هم داده بودند تا ثانیه ها کش بیایند و تمام نشوند ؛ کش بیایند و هر دقیقه جسم بی جان کودکی از میانِ تلّی از خاک بیرون کشیده شود 😭
اما بودند کسانی که نقشِ مرهم را بازی میکردند 🙂
همان هایی که به دنبال یک تپشِ دیگر بودند برای احیای آرزوهای مرده ...
همان هایی که خود داغ دیده بودند اما ماندند ؛ با دستانی لرزان و امیدوار خاک ها و آجرها را کنار زدند تا نجات دهنده ی هموطنشان باشند...:)
آن صبح ، چه فرشتگانی را از دست دادیم ؛ سردار سلامی ، سردار حاجی زاده ، سردار باقری و همه ی دوستان و همکارانشان ...؛
و مردم 🥺
مردمی که نه نظامی بودند ، نه دانشمند بودند ، نه گناهی داشتند💘
مثلا امیرعلیِ تکواندوکاری که فردایش قرار بود مسابقه بدهد ، قهرمان شود ، شاد باشد و کودکی کند اما....💔
و چه زیبا گفت : تک تک زنان و مردان و کودکانِ این سرزمینِ کهن؛ حاج قاسم ها و سلامی ها و حاجی زاده ها هستند ؛ حتی با قلب های داغدار ❤️🩹
دست به دست هم تا پیروزی نهایی و فتح قدس به مدد آقایشان مهدیِ فاطمه ( عج ) ✨️