بچها
ما دیشب رفتیم کافه کاغذ چارباغ بالا
و بر حسب اتتتتتفاااااااق(😂🤡) تا دیدن پرچم دستمونه یه قوطی فلفل قرمز تو غذامون خالی کردن و از پنیر پیتزای مونده هم استفاده کردن، وقتی هم محترمانه بهشون گفتیم کیفیت غذاتون اومده پایین پاچمونو گرفتن
خواستم بهتون اطلاع بدم که شما نرین، پرسنل کافه کاغذ از نسترن موسوی ام بیشرف ترن👍🏻
کلاس شیشم دبستان بودم
سرویس مدرسمون قبل از ما از یه مهد کودک سرویس میبرد
یروز با کلی تاخیر اومد و وقتی اومد دیدیم رو صندلیا حصیر پهن کرده
با تلفن حرف میزد
از حرفاش فهمیدیم یکی از بچهای سرویس قبلیش خودشو حیس کرده و صندلی های ماشینم کثیف شده، مث این که کلی جلو هم سرویسیاش دعواش کرده بود و جلوی ماهم هم به اداره زنگ زد و کلی داد و بیداد کرد و گفت من دیگه نمیبرمش و بدینش به یه سرویس دیگه هم زنگ زد به خونواده بچه و کلی سرشون داد و بیداد کرد و تحقیرشون کرد
فامیلشو یادم نمیاد،اسمش بهروز بود، بهروز بیشرف که سر سوزن درک و انسانیت تو وجودش نبود،وگرنه سر مسئله به این کوچیکی و اونم چیزی که نا خواسته پیش اومده اونطوری گند نمیزد به اعتماد به نفس یه بچه :) همه اینارو گفتم که بگم حتی بهروزم برانداز بود و همیشه به جمهوری اسلامی فحش میداد .
بچها
دختر عمه ی پنج سالم وقتی بهش گفتم بابات به من نامحرمه ناراحت شد و گفت چرا؟ مگه دوست نداره؟!
😭😭😭😭😭😭😭😭