چندوقته هی پیش خودم میگم کاش برای جشن عقدم آدمایی که نقش عمیق و موندگار،هرچند کمرنگی تو زندگیم دارنو دعوت کرده بودم
به جای کسایی که یه برهه خاصی فکر میکردم بهم نزدیکن و بعد متوجه شدم کاملا باهاشون غریبه ام و وجه اشتراکی بینمون نمونده
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
نه اخرین نبرد بود
نه پهلوی برگشت
نه عید کسی رفت به تهران
نه کسی پاسپورت شاهنشاهی گرفت
کارنامهای سرشار از «هیچ»؛ دستپختِ رویافروشی پیشوا و خوشباوریِ تودهای که چشمبسته دنبالش دویدند!