#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت سی و هفتم
سوریه
مادر شهید:
با تیزبینی همه جا را بررسی و رصد می کرد. اتفاقات تاسف باری که در سوریه افتاده بود، مصطفی را حسابی بر آشفته کرده بود. او طاقت کشته شدن مسلمانان مظلوم سوریه را نداشت. از طرفی نگران وضعیت شیعیان محاصره شده در نبل الزهرا بود، که از نسل موسی بن جعفر (ع) بودند. سوریه رفتن برای او یک دغدعه شده بود و پیگیری تحولات آنجا کار همیشگی اش بود. دلش برای حرم حضرت زینب (س) می تپید و ترس آن را داشت که خدایی نکرده روزی پای تکفیری ها به حرم برسد.
دائم از سوریه صحبت می کرد و می خواست ما را برای اعزام خودش آماده کند. هربار که بحث سوریه می شد، من به او می گفتم:«مصطفی جان من مشکلی با سوریه رفتن شما ندارم. من و پدرت از حق خودمان می گذریم؛ فقط یک موضوع برای من مهم است و آن رضایت همسرت است. اول او را راضی کن بعد برو.»
ادامه دارد...
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت سی و هشتم
با لبخند نیم نگاهی می کرد و چند لحظه مرا تماشا می کرد و می خواست مرا با این کار به یاد نظرم بیندازد. من متوجه منظور او بودم ولی نمی توانستم نسبت به حق همسرش بی تفاوت باشم. من خودم خواسته بودم که پسرم فدایی اهل بیت (ع) باشد، اما دوست نداشتم که همسرش از سوریه رفتن او ناراحت و ناراضی باشد. همه فامیل و محل متوجه شده بودند و خیلی ها با من صحبت می کردند تا او را از سوریه رفتن منصرف کنم، حتی یکی می گفت:«به او بگو شیرم را حرامت می کنم تا نرود!» اما در قاموس من نمی گنجید که از حرمت حرم حضرت زینب (س) بگذرم و پسرم را از دفاع حرمش باز دارم . خدا را شاکرم که این کار را انجام ندادم.
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهلم
من داشتم از پله های یادمان شهدا بالا می رفتم که متوجه شدم جلوی پله ها ایستاده و دارد با شهدا صحبت می کند برگشتم تا با هم بالا برویم. با لحنی آرام شهدا را تهدید می کرد و می گفت:«که اگر کار مرا درست نکیند آبروی شما را می برم! به همه می گویم شما هیچ کاری نمی توانید بکنید....» بعد هم رفت گوشه ای نشست و با شهدا صحبت کرد. تقریبا ده روز بعد من به همراه خانواده ام به شمال رفتم و اونیامد. روزی که برمی گشتیم با من تماس گرفت و گفت که در قرودگاه منتظر پرواز است. خیلی ناراحت شدم ولی از جهتی خبالم راحت بود که به اشپزخانه می رود. خیلی گریه کردم اما توجهی به گریه های من نکرد و خداحافظی کرد و برای اولین بارعازم سوریه شد. اما روحیات مصطفی برای آشپزخانه سازگار نبود.
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅ . @dokhtaranchadorii
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و یکم
آشپزخانه بهانه ای بود برای رسیدن به هدف دیگری که در سر داشت. او اصلا آشپزی بلد نبود. حتی یک نیمروی ساده را هم نمی توانست درست کند. آشپزخانه خواسته های روح بلند پرواز او را بر آورده نمی کرد. لذا بدون این که کسی با خبر شود از آشپزخانه می رود.
همه افرادی که برای ماموریت آشپزخانه رفته بودند 25روز بعد برگشتند، اما خبری از مصطفی نشد. پیگیری های من هم حاصلی نداشت تا این که بعد از 45 روز برگشت. در این مدت دو مشکل عمده داشت، اول اینکه عربی بلد نبود تا بتواند گروهی پیدا کند و عضو آن ها بشود و آنان را متوجه کند که برای مبارزه آمده است و دوم مقامت های زیادی که برای حضور ایرانی ها در جنگ وجود داشت. چون سیاست بر این بود که هیچ ایرانی ای در این معرکه نباشد تا تهمت دخالت نظامی به ایران زده نشود. او در این مدت از طریق یکی از دوستان اهل نجف با رزمندگان عراقی آشنا شده و با آنها همراه شده بود.
ادامه دارد.....
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅ . @dokhtaranchadorii
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و دوم
برخی از ماجراهایی که در این 8سال زندگی مشترک مان رخ می داد، باب میلم نبود، ولی اگر آدم کسی را دوست داشته باشد به خاطر او همه کاری می کند. اوایل درباره خطر هایی که داشت به من چیزی نمی گفت. حدود سه ماه کنارمان بود و این بار به عراق رفت تا با رزمندگان عراقی به سوریه اعزام شود.
می گفت:«رزمندگان عراقی 24ساعت می جنگند و 48ساعت استراحت می کنند و من در این 48ساعتی که بیرون از میدان جنگ هستم اذیت می شوم.» به همین دلیل به محلی که رزمندگان حزب الله لبنان به مردم سوریه آموزش می دادند می رفت و در کنار آن ها بود. در حرم حضرت زینب (س) با رزمندگان فاطمیون آشنا می شود و ابوحامد فرمانده تیپ فاطمیون را قانع می کند که از این به بعد با آن ها اعزام شود. دومین حضورش 75روز طول کشید.
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅ . @dokhtaranchadorii
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و دوم
سید ابراهیم
همسر شهید
از سوریه که آمد با هم به مشهد رفتیم. آنجا مرا با رزمندگان فاطمیون آشنا کرد و مقدمات سفر سوم خود را مهیا کرد. چون قرار بود با بچه های افغانستان اعزام شود، می بایست خودش را تبعه افغان جا بزند. هر چند که آنها می دانستند او ایرانی است، اما به هر حال قوانین خاص خودش را داشتند. لهجه ی افغانستی را هم خیلی زود یاد گرفت. سومین بار با تیپ فاطمیون اعزام شد. در این مدت انواع دوره ها و آموزش ها را می دید. مصطفی نام جهادی «سید ابراهیم» را برای خود برگزید که نام پدربزرگ من بود. همه او را به همین نام می شناختند
ادامه دارد....
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و سوم
بعد از مدت کوتاهی که در کنار بچه های فاطمیون جنگید او به شرط نام گذاری گردان توسط خودش، فرمانده گردان شد و به خاطر علاقه زیادش به گردان عمار و شهدای آن، نام زیبای عمار را برای آن گردان انتخاب کرد. در همایشی هم که با جاماندگان گردان عمار در تهران داشت به آن ها قول داده بود که ما انتقام شهدای گردان عمار را میگریم. چرا که گردان عمار ادامه دهنده راه همان گردان و جنگ سوریه در امتداد جنگ ایران و ادامه انقلاب حضرت امام خمینی (ره) است. او معتقد بود افکار انقلاب اسلامی روز به روز در دل مردم سوریه رشد و نمو پیدا می کند و عشق به امام (ره) و آرمانهای او در بین مردم آنجا رواج پیدا می کند.
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و چهارم
چند روز قبل از تولد محمد علی استرس داشتم که بدانم برای تولد پسرمان هست یا نیست!؟ سه روز قبل از تولد محمدعلی از کمر و پهلو مجروح و در بیمارستان بقیه الله بستری شد. مصطفی طبقه ی پنجم و من طبقه ی دهم بستری بودیم! دائم به ما سر می زد و بیشتر پیش ما بود تا اتاق خودش. از مجروح شدندش ناراحت نمی شدم، چون مجروحیت هایش باعث می شد مدتی پیش ما باشد و خیالم راحت بود که حداقل دو هفته ای پیش ماست. هربار هم که می آمدده دقیقه ای حرف نمی زدم و فقط او را نگاه می کردم. به او خیلی وابسته بودم، اما او به هیچ کس و هیچ چیز این دنیا وابسته نبود و به همین دلیل خیلی راحت دل می کند و می رفت. اما دوستی و علاقه ی من به مصطفی به حدی رسیده بود که نبودن هر چیزی حتی نبود بچه ها را می توانستم تحمل کنم، ولی دوری از او برایم غیر قابل تحمل بود تمام وجودم مصطفی بود، اما او برای ماندن نبود، نمی توانست بماند. زمانی هم که ایران بود، دلش اینجا نبود! اصلا اینجا نبود.
ادامه دارد...
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و پنجم
گمشده اش را پیدا کرده بود. از نوع رفتارش مطمئن بودم که روزی شهید می شود. مصطفایی که سال86 با او ازدواج کردم با مصطفای سال94 خیلی فرق داشت. به خودش هم یک بار گفتم:«من خیلی استرس دارم» چواب داد:«نگران نباش! بادمجان بم آفت ندارد؛» ولی من مطمئن بودم که اتفاقی برای او می افتد. رفتارش خیلی عوض شده بود، در خانه زیاد کمک می کرد، به بچه ها خیلی محبت می کرد، از من به خاطر کار خانه زیاد تشکر می کرد. وقتی که می رفت، شب اول خیلی سخت بود. بعد هم کار من روزشماری بود تا برگردد.
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و ششم
آخرین دیدار
همسر شهید:
آخرین بار که داشت که می رفت از بیرون آمدم و متوجه شدم که یکی از ساک های او نیست. به او گفتم:«ساکت را بسته ای؟» گفت:«از کجا فهمیدی؟» گفتم:«یکی از ساک هایت نیست!» کمی سر به سرم گذاشت و گفت:«تو باید در اطلاعات استخدام شوی!» و خندید. گفتم:«خب حالا ساک کو؟» گفت:«از ترس شما زود تر از خودم فرستادم پادگان.» پرسیدم:«می خواهی بروی؟» جواب داد:«حالا ببینم چه می شود.» فردا زنگ و گفت:«که دارد سوریه می رود.» و من طبق معمول گریه کردم و او هم کار خودش را کرد و رفت. چند روز بعد تماس که گرفت؛ گفت:«من شرمنده شما هستم و باید یک بار شما را برای زیارت بیاورم خدمت حضرت زینب (س) تا از شرمندگیم کم شود.»
ادامه دارد...
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و هفتم
به سختی کار های اداری پاسپورت محمد علی را انجام دادم و راهی سوریه شدیم. به مصطفی گفتم:«خیلی سختی کشیدم تا کارهای اداری را انجام دادم.» در جوابم گفت:«من برای این که به سوریه برسم خیلی زحمت کشیدم، حالا ببینم شما چقدر زحمت می کشی؟» شب آخری که در سوریه بودیم، با هم رفتیم در زینبیه قدم بزنیم. یکی از دوستانش خبر داد که فرمانده اش با او کار دارد. با او که تماس گرفت ماموربت حلب را به او ابلاغ کرد. می خواست به زیارت حضرت زینب (س) برود. با خود گفتم:«
ادامه دارد....
@dokhtaranchadorii
#کتاب
#سید_ابراهیم
#مادر_و_همسر_شهید
قسمت چهل و نهم
کمی حرف زدیم و گنبد را به من نشان داد و گفت:«ببین چقدر قشنگ است.» در حالی که گنبد را از آن زاویه ی جدید می دیدم، پرسید:«اگر اتفاقی برای من بیفتد چه کار می کنی؟» گفتم:«نه اتفاقی نمی افتد.» گفت:«حالا یک درصد احتمال بده که اتفاقی بیفتد.» جواب دادم:«مادر هرگز اجازه نمی دهد اتفاقی که برای خودش افتاده برای بچه هایش هم بیفتد. حضرت زینب(س) مادر ماست و چون خودش طعم فراق و هجران عزیزانش را کشیده است اجازه نمی دهد این طعم تلخ را هم ما بچشیم.» دیگر اجازه ندادم ادامه بدهد. وقتی راه افتادیم از من پرسید:«از حضرت خواستی؟» گفتم:«طبق معمول شرمنده شدم و نتوانستم بگویم!» از هم جدا شدیم، مصطفی به مقرشان رفت من دوباره رفتم حرم و بعد هم در بازار مقداری خرید کردم.
ادامه دارد...
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅ . @dokhtaranchadorii
┅═✼🌸❄️💔❄️🌸✼═┅