eitaa logo
-دختران امام زمانے-
1.2هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
214 فایل
-رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رودعمر ولی،خنده به لب باید زیست:)) - اینجا؟ . دل‌نوشته های ِچندتا دختر ِدهه ِهشتادی 🤍 . کپے حـلالت رفیق🌿 [ وقف ِآقای ولی عصر ِ] هـر آنچـه که باید بدانے . https://eitaa.com/joinchat/1160249525C3151e8d2cc
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام من نویسنده رمان متولد عشق هستم.🌼 از این به بعد رمان داخل کانال پارت گذاری میشه. روزی دوپارت داخل کانال قرار داده میشه.😍 اگه حمایت کنید تعداد پارتها بیشترم میشه خوشحال میشم نظراتتون درباره رمان داخل ناشناس بیان کنید🌺
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️ ♥️💫 نویسنده : فاطمه بانو صبح با صدای مامان که صدام میکرد بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت روشویی حرکت کردم دست و صورتمو شستم و بیرون اومدم نگاهی به ساعت داخل حال انداختم هنوز یه نیم ساعتی وقت داشتم تا به دانشگاه برم وارد اشپزخانه شدم دیدم مامان خانم در حال اشپزیه من : سلام مامان مامان : سلام دخترم من : بابا کجاست مامان: رفته شرکت یه آهانی گفتم و مشغول خوردن صبحانه شدم صبحانمو تموم کردم ظرف هاشو شستم و به اتاقم رفتم اممممم خب چی بپوووووووشم در کمدمو باز کردم و به مانتوهام خیره شدم از بین مانتو هام یکی مانتو آبی نفتی که برای فضای دانشگاه مناسب بودو برداشتم و به همراه یک جین مشکی و مقنعه مشکی لباسامو پوشیدم و جلو اینه اتاقم وایسادم یه کرم ضد افتاب به صورتم زدم چون تابستان و بودو هوا گرم. گوشیمو داخل کولم انداختم و چادرمو برداشتم و از اتاق خارج شدم. هرگونه کپی از رمان و انتشار آن حتی با ذکر نام نویسنده حرام و پیگرد قانونی دارد.❌❗ 🌻͜͡❥ @dokhteran_emam_zamani 🕊⃟♥️
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️ ♥️💫 نویسنده : فاطمه بانو از مامان خداحافظی کردمو وارد پارکینگ شدم سوار ماشینم شدمو روندم طرف دانشگاه. بعد از چندمین رسیدم. ماشینو پارک کردم و وارد دانشگاه شدم. داشتم سمت کلاس میرفتم که سارا رو دیدم من : سلام سارا ، چرا اینجا وایسادی سارا : سلام آرام خانم ، منتظر جنابالی بودم باهم بریم. لبخندی زدم و وارد کلاس شدیم. سارا یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانمه . دوتاییمون رشته حقوق قبول شدیم. روی یکی از صندلی های قسمت جلو نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم تا استاد بیاد. بعد از ۵ دقیقه استاد وارد شد. و شروع به درس دادن کرد. تمام نکته هارو داخل جزوه ام نوشتم بعد از ۲ ساعت کلاس تموم شد. هوووووف چقد خسته شدم. سارا : وآی آرام چقد تند درس میداد دستم درد گرفت از بس تند تند نوشتم من : آره خدایی، انگار دنبالشن با سارا از کلاس خارج شدیم و به طرف سلف دانشگاه رفتیم. من: سارا بیا بریم یچیزی بخوریم ضعف کردم. سارا سری تکون داد و باشه ای گفت. یه کیک و نسکافه سفارش دادم و اونجا مشغول خوردن شدیم. ❗️هرگونه کپی از رمان و انتشار آن حتی با ذکر نام نویسنده حرام و پیگرد قانونی دارد.❌❗ 🌻͜͡❥ @dokhteran_emam_zamani🕊⃟♥️
دوپارت تقدیم به نگاه های قشنگتون🌺 https://harfeto.timefriend.net/16568486477643 نظراتتون رو درباره رمان داخل ناشناس بیان کنید.✨🌼
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش میکنم دلی به امید خبر هنوز....🌷 دریای بی قراری ما کنار کو؟ ✨ 🌹⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷ ❪@dokhteran_emam_zamani🍂⃟💕❫
تمام سلام ها به تو مهدی جان💕.... ✨ 🌹⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷ ❪@dokhteran_emam_zamani🍂⃟💕❫
خیلی خب قرار بود امشب پرداخت رو بزاریم...😍🌱