♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫
♥️💫♥️💫♥️💫♥️
♥️💫♥️💫♥️💫
♥️💫♥️💫♥️
♥️💫♥️💫
♥️💫♥️
♥️💫
#متولد_عشق
#پارت_1
نویسنده : فاطمه بانو
صبح با صدای مامان که صدام میکرد بیدار شدم
کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت روشویی حرکت کردم
دست و صورتمو شستم و بیرون اومدم
نگاهی به ساعت داخل حال انداختم
هنوز یه نیم ساعتی وقت داشتم تا به دانشگاه برم
وارد اشپزخانه شدم دیدم مامان خانم در حال اشپزیه
من : سلام مامان
مامان : سلام دخترم
من : بابا کجاست
مامان: رفته شرکت
یه آهانی گفتم و مشغول خوردن صبحانه شدم
صبحانمو تموم کردم
ظرف هاشو شستم و به اتاقم رفتم
اممممم خب چی بپوووووووشم
در کمدمو باز کردم و به مانتوهام خیره شدم از بین مانتو هام یکی مانتو آبی نفتی که برای فضای دانشگاه مناسب بودو برداشتم و به همراه یک جین مشکی و مقنعه مشکی
لباسامو پوشیدم و جلو اینه اتاقم وایسادم
یه کرم ضد افتاب به صورتم زدم چون تابستان و بودو هوا گرم.
گوشیمو داخل کولم انداختم و چادرمو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
هرگونه کپی از رمان و انتشار آن حتی با ذکر نام نویسنده حرام و پیگرد قانونی دارد.❌❗
🌻͜͡❥ @dokhteran_emam_zamani 🕊⃟♥️