eitaa logo
-دختران امام زمانے-
1.2هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.1هزار ویدیو
214 فایل
-رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود می رودعمر ولی،خنده به لب باید زیست:)) - اینجا؟ . دل‌نوشته های ِچندتا دختر ِدهه ِهشتادی 🤍 . کپے حـلالت رفیق🌿 [ وقف ِآقای ولی عصر ِ] هـر آنچـه که باید بدانے . https://eitaa.com/joinchat/1160249525C3151e8d2cc
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ضامن اهو
_دخترم ؟ +بله خانم؟ _پسر من از شما خوشش اومده خیلی وقته میگه بیاییم شما ولی خب جور نشد اگه زحتی برات نیست شماره بهم بده مزاحمتون بشیم با چشمای وحشت زده ب نگاه کردم ک خیز برداشت و ب سمت مرده رفت و گفت: _تو غلط کردی اومدی زن من و........ بقیشو بیا اینجا برات بگم https://eitaa.com/joinchat/3524001971C79d909e432 توقع نداری ک همه داستانو اینجاااا برات بگم😉 بیا کانال بالا☝️🏻 همشو بخون کیف کن✌️🏻😌 ناب♥️
هدایت شده از ضامن اهو
دوست داری با گوشیت درآمدزایی کنی📱 عکس بالارو بخون🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂ حالا بیا توی کانال زیر https://eitaa.com/joinchat/1467089080C4519ab5eaf اولین و بهترین کانال ادیت مذهبی تاسیس شد. هدف تشکیل این کانال آموزش ادیت به شما عزیزان و راه اندازی کار با گوشی📱👉 پس برای اینکه یاد بگیرید وارد کانال زیر بشین https://eitaa.com/joinchat/1467089080C4519ab5eaf
هدایت شده از ضامن اهو
ـــــــــــــــــــ نزاشت حرفی بزنم که.. یه طرف صورتم بی حس شد... توهم پات به این پرونده باز شد جوجه امنیتی.. ولش کن اون کاره ای نیست.. رسووول ماااشینن.. 😭😱 متاسفم کاری از ما ساخته نیست... تسلیت میگم.. داغشو به دلت میزارم فرمانده... تیر خورد وسط قلبش.. 😱 شهادتت مبارک داداش.. فکرکردی ولتون میکنم.. حرفاشون خنده دار بود.. هنوز تو شک بودم... حالم دست خودم نبود.. بابا شدی...! دنیا رو سرم خراب شد.. خیلی نامردی... مزه خـون تو دهنم حس کردم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خوشت اومد..!؟ 😍 میخوای رمانش بخونی..! بیا ببین چه اتفاق هایی قراره بیوفته.. 😱😍 بدو تا از دست ندادی... 👇🏼 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ https://eitaa.com/joinchat/713752760C3090dc77ed
هدایت شده از ضامن اهو
سلام عه کجا؟😓 یه کانال برات آوردم با یه رمان گاندویی بپر توش ____قسمتی از رمان_____ مصطفی:پس کوش؟کجاست؟کجا رفته این بچه؟😥کل خانه رو دنبالش گشتم با همون لباس های خیس از مطبخ گرفته تا زیر تخت و کمد رختخوابی اما دریغ از یه اثر یا نشانه پس چرا نیست؟چرا در راهرو باز بود یهو جرقه ای در ذهنم خورد به طرف راهرو دویدم و به دقت روی زمین را نگاه کردم چند قطره خون روی زمین ریخته بود توی صورتم زدم و جیغ کشیدم😱 داشتی میخوندی؟ مصطفی داشت دنبال یکی میگشت اگه دوست داری ادامه رمان رو بخونی بیا تو کانال😉 تازه آموزش عوض کردن تم شاد و ساخت تم ایتا رو هم گذاشته😲 https://eitaa.com/joinchat/2195194034C296fc0916d منتظر حضور پر مهرتان آن هستیم🙂 ورود آقایان ممنوع🚫
سلام من نویسنده رمان متولد عشق هستم.🌼 از این به بعد رمان داخل کانال پارت گذاری میشه. روزی دوپارت داخل کانال قرار داده میشه.😍 اگه حمایت کنید تعداد پارتها بیشترم میشه خوشحال میشم نظراتتون درباره رمان داخل ناشناس بیان کنید🌺
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️ ♥️💫 نویسنده : فاطمه بانو صبح با صدای مامان که صدام میکرد بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت روشویی حرکت کردم دست و صورتمو شستم و بیرون اومدم نگاهی به ساعت داخل حال انداختم هنوز یه نیم ساعتی وقت داشتم تا به دانشگاه برم وارد اشپزخانه شدم دیدم مامان خانم در حال اشپزیه من : سلام مامان مامان : سلام دخترم من : بابا کجاست مامان: رفته شرکت یه آهانی گفتم و مشغول خوردن صبحانه شدم صبحانمو تموم کردم ظرف هاشو شستم و به اتاقم رفتم اممممم خب چی بپوووووووشم در کمدمو باز کردم و به مانتوهام خیره شدم از بین مانتو هام یکی مانتو آبی نفتی که برای فضای دانشگاه مناسب بودو برداشتم و به همراه یک جین مشکی و مقنعه مشکی لباسامو پوشیدم و جلو اینه اتاقم وایسادم یه کرم ضد افتاب به صورتم زدم چون تابستان و بودو هوا گرم. گوشیمو داخل کولم انداختم و چادرمو برداشتم و از اتاق خارج شدم. هرگونه کپی از رمان و انتشار آن حتی با ذکر نام نویسنده حرام و پیگرد قانونی دارد.❌❗ 🌻͜͡❥ @dokhteran_emam_zamani 🕊⃟♥️
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️ ♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️ ♥️💫 نویسنده : فاطمه بانو از مامان خداحافظی کردمو وارد پارکینگ شدم سوار ماشینم شدمو روندم طرف دانشگاه. بعد از چندمین رسیدم. ماشینو پارک کردم و وارد دانشگاه شدم. داشتم سمت کلاس میرفتم که سارا رو دیدم من : سلام سارا ، چرا اینجا وایسادی سارا : سلام آرام خانم ، منتظر جنابالی بودم باهم بریم. لبخندی زدم و وارد کلاس شدیم. سارا یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانمه . دوتاییمون رشته حقوق قبول شدیم. روی یکی از صندلی های قسمت جلو نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم تا استاد بیاد. بعد از ۵ دقیقه استاد وارد شد. و شروع به درس دادن کرد. تمام نکته هارو داخل جزوه ام نوشتم بعد از ۲ ساعت کلاس تموم شد. هوووووف چقد خسته شدم. سارا : وآی آرام چقد تند درس میداد دستم درد گرفت از بس تند تند نوشتم من : آره خدایی، انگار دنبالشن با سارا از کلاس خارج شدیم و به طرف سلف دانشگاه رفتیم. من: سارا بیا بریم یچیزی بخوریم ضعف کردم. سارا سری تکون داد و باشه ای گفت. یه کیک و نسکافه سفارش دادم و اونجا مشغول خوردن شدیم. ❗️هرگونه کپی از رمان و انتشار آن حتی با ذکر نام نویسنده حرام و پیگرد قانونی دارد.❌❗ 🌻͜͡❥ @dokhteran_emam_zamani🕊⃟♥️
دوپارت تقدیم به نگاه های قشنگتون🌺 https://harfeto.timefriend.net/16568486477643 نظراتتون رو درباره رمان داخل ناشناس بیان کنید.✨🌼
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش میکنم دلی به امید خبر هنوز....🌷 دریای بی قراری ما کنار کو؟ ✨ 🌹⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷ ❪@dokhteran_emam_zamani🍂⃟💕❫
تمام سلام ها به تو مهدی جان💕.... ✨ 🌹⸾•𝐉𝐨𝐢𝐧❁•↷ ❪@dokhteran_emam_zamani🍂⃟💕❫