.
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
«همین تحمل کردنها، صبر کردنها
و دوام آوردنهای اجباری؟»
مدتی است که فیلمها را نمیتوانم در یک مرحله تماشا کنم.
نصفه میمانند یا در چند نوبت میبینم. کتابها نصفه می مانند و پرسه ها هم زود خسته می کنند، بر می گردم.
انگار رفته رفته آدم نفس کم می آورد. یک چیزی در وجود ما از کار افتاده یا شاید خسته است و دقیقا معلوم نیست که چیست.
وقتی آب خنک دم دستت نباشه، با آب ولرم تشنگیت برطرف میشه، اما عطش وحشتناکی که داری نه، زندگیم دقیقا همینه؛ با هرکسی میتونی بری تو رابطه، ولی فقط یه نفر هست که میتونه کاری کنه عطشِ هیچ آدمیو نداشته باشی دیگه.
در آخرین خط نامه ی خداحافظیاش نوشته بود:
«دلم با رفتن نبود، اما دیگر راهی نداشتم.»
جمله ی «اگه تو نیای منم نمیرم» خیلی ناز نازی و دوست داشتنیه ازش خوشم میاد .
کاش چشمامو میبستم باز میکردم میدیدم وسط همون خاطره ای هستم که دلم براش تنگ شده.
.
تا حالا یه سوزن توی تخت خوابت گم کردی؟
شک همون قدر ذهن آدم رو آزار میده.
یکی از موضوعاتی که زیاد پیش میاد وقتیه که ارتباطتون با یک نفر قطع میشه، یکیتون به سندروم «وفاداری مزمن» مبتلا میشه، اینجوری که نسبت به کسی که نیست احساس تعهد میکنه، همش منتظر یه زنگ یا یه پیام از اون طرفه ، دائم طرف رو چک میکنه و عمیقاً امیدواره که برگرده و خودشو از روند عادی زندگی و خوشیها محروم میکنه و حتی به جای خالیشم خیانت نمیکنه. و این واقعیت تلخیه که خیلیامون تجربش کردیم.
من قبل از اینکه به کسی بیاحترامی کنم اول احترام گذاشتم، قبل از اینکه از کسی متنفر بشم اول دوستش داشتم، قبل از اینکه با کسی غریبه بشم اول آشنا بودم، پس نگو عوض شدی رفتار من به رفتار تو بستگی داره.