مشکل از خودت بوده.
همه جوره پای یه عده موندی،
همیشه با همه چیز ساختی،
بی چشم داشت خوبی کردی،
همه جوره بخشیدی،
همه جوره جنگیدی،
همه جوره برگشتی،
در صورتی که باید میرفتی و پشتتم نگاه نمیکردی.
ترجیح میدم خوابتو ببینم تا با بقیه برم بیرون.
ترجیح میدم آهنگایی که باهاشون یادت میافتم و گوش بدم تا صدای بقیه رو بشنوم.
ترجیح میدم با رویات زندگی کنم تا با کس دیگه ای برم توی رابطه.
ترجیح میدم دل تنگت شم، غمگین بشم، تلخ شم تا کسی بخواد غیر تو لبخندو روی لبام بیاره.
ترجیح میدم امید داشته باشم و منتظرت بمونم تا بخوام جایگزین پیدا کنم.
ترجیح میدم توی خاطراتمون زندگی کنم تا بخوام جدیدشو با یه فرد جدید بسازم.
منطقی نیست، ولی خب عشقی که بهت دارم هم حس الکی ای نیست که بخواد از بین بره.
یه جایی خوندم نوشته بود :
امیدوارم وقتی مرگ به سراغت میاد ، زنده پیدات کنه ..
حقیقتش خیلی درد تو این جمله بود (:
این آخریا چقدر واسم وقت نداشتی چقدر دیدنمون کم شده بود قبل این سرد شدنا، یادمه چقدر زود زود دلتنگ میشدی، یه شب همو نمیدیدیم نمیشد حتی شده بود فقط برای چند دقیقه میومدی منو میدیدی، جایی کار داشتی از کوچمون رد میشدی، میگفتی من پایینم یه لحظه از پنجره نگاه کن ببینمت برم. ولی از یه جایی به بعد دلتنگیت تموم شده بود، ذوقت تموم شده بود، احساساتت تموم شده بود؛ دیگه از اون نگاهت خبری نبود یا وقتایی که پیشت بودم حرفی برای گفتن نداشتی. تو همه چیزو خراب کردی، کاش میشد برگردی پیشم.