درونگرا بودن اینجوریه که هر حرفی میخوای بزنی، حس میکنی لزومی نداره اینو بگی، میخوای از مشکلاتت صحبت کنی، میگی خب مگه اینا میتونن واسم کاری کنن؟! بگم که چی؟! اینجوریه که دیگران فکر میکنن افسردهای، درصورتی که فقط از اضافهگویی خوشت نمیاد.
«حضورش در اندازهای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند، اما نبودنش خلأ معرکهای بود.»
.
سرنوشت یک رابطه نه در میزان دعواها بلکه در تلاش های دو نفره برای ترمیم آن تعیین میشود.
اندوه که به گلو میرسد، بغض میشود. به سر که میرسد، از چشمها سرازیر میشود و وقتی فراتر از بدن باشد، ما را از زمان جدا میکند، گویی که وجود نداریم. هستیم اما نیستیم.
-تکههایی از یک کل منسجم، پونه مقیمی.
من تلاش نکردم؟ من که بهجای فرار، موندم و سعی کردم از نو بسازم. من که هزار بار بین ویرونهها دنبال یه نشونه گشتم؛ یه امید کوچیک، یه دلیل برای ادامه دادن. من که با تمام خستگیم، باز دستمو دراز کردم سمت چیزهایی که یه بار منو شکسته بودن.
یعنی چی که میگی تلاش نکردم؟
.
من به روابط کوتاه و محبتهای نصفه و نیمه تعلقی ندارم؛ نیاز دارم چیزی را با تمام وجودم بخواهم و از عواقب خواستنش نترسم.
من با یه سری آدما خیلی وقته خداحافظی کردم
هر روز میبینمشون، باهاشون حرف میزنم، شاید حتی شوخی کنم و بخندم اما میدونم روشون نمیتونم حساب کنم و اگه اونا هم احتیاجم داشته باشن من نیستم. اونا نمیدونن ولی من خیلی وقته که رفتم.
نه بابا ناراحت نشدم. (در موردش چهل تا پیام و ده تا ویس برای دوستم فرستادم.)