هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام میشود. امّا فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
-مونتگو مری.
نامِ دیگرِ مرگ، زیستن در میانِ کسانیست که رنجِ تو را کوچک میشمارند.
.
جایی نمان که غمت بیارزش باشد؛
آدمها اگر دوستت داشته باشند، نمیتوانند غمگینیات را نادیده بگیرند.
لابلای وسایلم چیزهایی هست که نه به کارم میان نه دلم میاد دور بندازمشون. توو سرم هم همین وضعیت حاکمه من گذشتهای رو از بَرم که نه میتونم فراموشش کنم نه دوست دارم مرورش کنم.
یکی میگفت وقتی بیدلیل دلت میگیره و به یاد کسی غمگین میشی بدون که بیدرنگ اون آدم داره بهت فکر میکنه،
کاش من رو فراموش کنی.
چه چیزی دربارهٔ مرگ هست که تو رو بیشتر میترسونه؟ او پاسخ داد: همهٔ کارهایی که انجام ندادهام.
-اروین دیالوم.
پرسید: حضورش به چه ماند؟
گفتم: به شنیدن صدای آدمی که در غربت، به زبان مادریات سخن بگوید🤍(:
تا حالا آدم سالمی رو ندیدم که توجه ببینه و بره.
آدمای سالم و درست وقتی توجه میبینن، چند برابرشو بهت پس میدن، و ماندگار تر میشن.