آدم گاهی مینشیند فکر میکند به گذشتهاش، به اینکه چه روزهایی را از سر گذرانده و بعد خودش هم از دوام آوردنش متعجب میشود.
" زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو نه میتوانی زخم را از قلبت وا بکنی و نه میتوانی قلبت را دور بیندازی، زخم تکهای از قلب توست، زخم اگر نباشد قلبت هم نیست..."
اره عزیزم، اگه میخواست میشد، چون فقط خواستن من مهم نبود، باید دوطرف بخوان. باید روح و جسم و تموم قلبشون برا هم باشه. اگه دونفر بخوان نشدنیا رو شدنی میکنن، راه طولانی و کوتاه میکنن، سرنوشتو عوض میکنن، برای هم تغییر میکنن، علاقه همهچیو درست میکنه عزیز من. همهچیو میتونستم بخاطرت درست کنم، غیر از نخواستن تورو.
الان اون حرف چاووشی و بهتر درک میکنم که میگفت"هیچکس مثل تو اذیتم نکرد" دقیقا حرف دل خیلیامونه.
اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد به فکرش خطور نمیکند که آن را به معرض نمایش بگذارد. «نعلی که صدا میکند حتما یک میخ کم دارد.»
-آرتور شوپنهاور.
«از اونایی خوشم میاد که وقتی دست میدی، یه کم محکمتر دستت رو فشار میدن. انگار بیصدا میگن: منم دوست دارم.»
دلم میخواست چیزی به آنها بگویم تا بدانند تا چه حد شکسته و خسته هستم، اما کلمات ناتوانتر از این حرفها بودند.
اگه بخوام برات مثال بزنم، مثلا من یه دریا دوسِت داشتم و تو هر بار با یه لیوان این دریاعه رو خالیش کردی، الان خشک شده، تمومش کردی، خیالت راحت شد؟