گابریل گارسیا مارکز توی کتاب صد سال تنهایی میگه:
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبر خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند؟! بدونِ وحشت از خدا میپرسید که آیا واقعا خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟!
چرا نباید صریح بگویم که دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش میداری آن حس و حالتی است که در واژۀ عام و عادی خوشبختی نمیگنجد.
قدرِ اون یکباری که بدجور قلبتون شکست رو بدونید، اگه الان از پس هرچیزی میتونید بربیایید صدقه سر اون اتفاقه.
📩 تازگیا مد شده همه میگن:
میخوایم آدمهای سمی زندگیمون رو کنار
بذاریم
ولی هیچکس نمیگه:
میخوام روی خودم کار کنم تا آدم بهتری باشم،
همه به شکل نارسیستی تصور میکنن بهترینن و
بقیه مقصر و گناهکار.
شاید خودت آدم سمی دیگرانی،
روی خودت کار کن...
قطع رابطه با کسی که به رفتارهای ناسالم خود ادامه میهد و تمایلی برای تغییر ندارد ترک کردن او محسوب نمیشه بلکه مراقبت از خود است.
+میدونی؛ آدما همیشه مثل یک خدا باهام رفتار میکنن.
-یعنی چجوری؟
+منو نادیده میگیرن مگه اینکه چیزی ازم بخوان.
بنظرم همه آدما یبار باید تا تهشو برن، تا ته هر چیزی که عمیقا میخوانش، برن و تا جون دارن بجنگن و صدشونو بذارن، انقدی که زخمی بشن، خسته بشن و برگردن. میدونی چیه؟ برد و باخت مهم نیست، مهم اینه که تهشو دیدن، کسیم که تهشو دیده، بعدا حسرت اینو نمیخوره که کاش تلاش میکردم شاید میشد.
زندگی شاید همینه؛ کنار اومدن با چیزی که نمیتونیم تغییرش بدیم، دوست داشتن چیزی که همین حالا وجود داره و ساختن چیزی که هنوز نیومده ...