وقتی یکی میگه اگه میخواست برمیگشت، من یاد وقتهایی میفتم که میخواستم، ولی هیچوقت برنگشتم.
به گمانم ذهنیتی که آدمها از خود برای هم بهیادگار میگذارند از همهچیز بیشتر اهمیت دارد وگرنه همه آمدهاند که یک روز بروند.
"عزیز من باید از جزئیات بگریزی و دور بمانی، چرا که هرچه نزدیکتر شوی و با دقتتر بنگری، رنج بیشتری میکشی."
از یه سنی به بعد دیگه وقت نمی کنید گریه کنید، دقیقا وسط کار، سر کلاس، همون موقع که داری تختت و مرتب میکنی، همونجایی که وسط یه جلسه ی مهمی و داری کارو توضیح میدی یا داری لباس میپوشی بری جایی یه تیکه از وجودت یواشکی درونت گریه میکنه و تموم میشه چون ادامه دادن تنها کاریه که میتونی بکنی.
«وقت برای انجام کار اضافه نداشت، شبها برای خودِ غمگینش گریه میکرد و روزها برای زندگیاش تلاش.»
آدما شاید حرفایی که بهشون زدی رو فراموش کنن، اما حسی که از حرفات تو اون لحظه گرفتنو هیچوقت فراموش نمیکنن.
آدم کتاب نیست که صفحه ۱۵۳ را نشانه بگذاری و بروی و بعدها که برگردی هنوز روی صفحه ۱۵۳ روی قفسه منتظرت باشد ؛ آدم میرود؛ آدم تغییر میکند.