از یه سنی به بعد دیگه وقت نمی کنید گریه کنید، دقیقا وسط کار، سر کلاس، همون موقع که داری تختت و مرتب میکنی، همونجایی که وسط یه جلسه ی مهمی و داری کارو توضیح میدی یا داری لباس میپوشی بری جایی یه تیکه از وجودت یواشکی درونت گریه میکنه و تموم میشه چون ادامه دادن تنها کاریه که میتونی بکنی.
«وقت برای انجام کار اضافه نداشت، شبها برای خودِ غمگینش گریه میکرد و روزها برای زندگیاش تلاش.»
آدما شاید حرفایی که بهشون زدی رو فراموش کنن، اما حسی که از حرفات تو اون لحظه گرفتنو هیچوقت فراموش نمیکنن.
آدم کتاب نیست که صفحه ۱۵۳ را نشانه بگذاری و بروی و بعدها که برگردی هنوز روی صفحه ۱۵۳ روی قفسه منتظرت باشد ؛ آدم میرود؛ آدم تغییر میکند.
وقتی چیزی مکرراً رنجت میده، یعنی باید یه چیزی رو میفهمیدی که هنوز نفهمیدی.
وقتی داشتین کسی رو تجربه میکردید،
خیلی مواظب باشید شاید اون داشت شما رو زندگی میکرد…
+قشاع ینی چی؟
-تاحالا کسی توی زندگیت بوده که نه بشه تحملش کرد، نه بشه ازش کند، نه بشه فراموشش کرد، نه بشه واسه همیشه داشتش؟
+آره، چطور؟
-همین یعنی قشاع. دردی که درمان نداره. دردی که آدمو از درمان نا امید میکنه.