در این روزها که زنده ماندن و نماندن هیچکدام از ما معلوم نیست، من فکر میکنم به تو، به حالِ تو، به اینکه آیا مضطربی؟ حال خوبی داری؟ تو هم ترسیدهای؟ و برای بار هزارم یادم میآید که نمیتوانم خبری از تو بگیرم، و بیخبری، خودِ مرگ است.
عزیزم، از مقصدی دور برایت مینویسم.
اینجا هیچ رنگ آرامش ندارد، خوابهایمان با استرس است، هر لحظه فکر میکنم شاید آخرین باری است که میتوانم برایت نامه بنویسم، شاید تا وقتی این نامه به دستت برسد دیگر من نباشم.
سخت مراقبِ خودت باش!
دلتنگی میدانی چیست؟ غرق شدن در یادت، فکر به صدایت، و مرور هر شب خاطراتت .. دلتنگی سادهتر از همه معانی است، دلتنگی یعنی تو نباشی و من تو را زندگی کنم (:
در بیحوصلهترین، کلافهترین، کمصحبتترین، اجتماع گریزترین و دل گرفتهترین ورژن خودمم.
و قسم به صدای آژیر،
قسم به خواب راحتی که از چشم مردمان وطنم رفته،
قسم به جنازه ی کودکان و زنان و مردان بی گناه،
قسم به تکتک نفس های مضطرب و قلب های لرزان،
قسم به صدای موشک، پدافند، پهباد،
قسم به قوم های مقتدر کورد، لر، ترک، بلوچ، فارس، عرب،
قسم به خاک ایران؛
ما اگر امروز گریه کنیم، فردا تا پای جان خواهیم جنگید،
ما ایرانی هستیم، نه از جنس ترس. از جنس نور. از جنس امید. از جنس قدرت.
ما اگر امشب نگران باشیم، فردا با غرور میگوییم، ایران زندهست، چون ما زنده هستیم. ما زنده و شکست ناپذیریم چون پشت همیم.
تو منو بخاطرِ واکنشم مدام سرزنش کردی اما درمورد کاری که باهام کردی تا به این نقطه برسم چیزی نگفتی.
امروز فهمیدم گریه نکردن، نگه داشتن بغض و فشاری که به گلو میاد میتونه به غده تیرویید آسیب بزنه و باعث گواتر بشه؛ قدیمیا بهش میگفتن غمباد.
تو یه رمانی یه جمله ی خوندم که عمیقا بهش معتقدم میگفت:
«هر سری که تو میبخشیش، اون یه ذره بیشتر عاشقت میشه، ولی تو دست از دوست داشتنش برمیداری؛ میرسه تا روزی که اون عاشقترینه و تو هیچ حسی نسبت بهش نداری.»
اینو فقط اونایی میفهمنن که همه جوره پای دوست داشتنشون موندن.