واژهی "محکم" رو خیلی دوست دارم. آدم محکمی بودن. محکم در آغوش گرفتن. محکم دست کسی رو گرفتن. محکم پای حرفها و قولهات موندن. محکم جنگیدن برای هدف ها. آدم محکمی باش تو هر زمینهای که باید.
میدونی اوج خفگی کجاست؟ همون جایی که کلی حرف داری و به شدت ناراحتی و خیلی چیزها رو اعصابت میرن ولی سکوت میکنی و به آخرین درجه ناراحتی میرسی و ترجیح میدی که هیچی نگی فقط یه گوشه بشینی و ببینی چی میشه.
هر چی بزرگتر میشم بیشتر دلم میخواد زندگیم خصوصیتر باشه و آدمهای کمی باشن که چیزهای زیادی ازم بدونن
مرگ واقعا ترسناکه. کسی که میمیره، نمیره که بعد از چند وقت بیاد. نیست. دیگه کلا نیست. لباسش هست، عطرش هست، خاطرات هست، ولی دیگه هيچوقت هیچجا قرار نیست اثری ازش باشه...
بهش میگم مگه دوست داشتن دکمه داره که من تا عصبانی میشم دکمهشو بزنم و دیگه دوستت نداشته باشم؟
دوست داشتن یه حس ممتده. من حتی وقتی ازت متنفرم هم باز دوستت دارم، چون دست خودم نیست که بتونم متوقفش کنم.
با من از وفاداری صحبت نکن، من حتی وقتی اون آدم کنارمم نیست جوری رفتار میکنم که انگار هنوز توی زندگیم حضور داره.
ما بارها سر راه همدیگر قرار گرفتیم، اما همیشه در زمان و مکان اشتباه. شاید راست میگویند که آدمها باید قسمت هم باشند؛ ما نبودیم.