ما بارها سر راه همدیگر قرار گرفتیم، اما همیشه در زمان و مکان اشتباه. شاید راست میگویند که آدمها باید قسمت هم باشند؛ ما نبودیم.
پیش از مرگش در جنگ، در نامهای برای محبوبش نوشته بود: «مرگ پشت در خانهمان لانه کرده است عزیزِ من، اگر نبودم بدان که در تمام لحظات زندگیام تنها به تو فکر میکردم.»
از تمام جملات غمانگیزی که گفته و نوشته شده، احتمالا این از همه غمانگیزتره: جرأتش رو نداشتم ...
خيلى سادست؛ اگه طلا زنگ زد، طلا نبوده، اگه عشق تموم شد، عشق نبوده و اگه دوستا رفتن، هیچوقت دوست نبودن (:
آدم به خودش میاد میبینه چقدر عزیز داره که برای جونشون نگرانه، چقدر دلیل برای زنده بودن داره، چقدر میترسه...
هرچی بیشتر چیزهای غلط زندگیت رو تحمل کنی، رسیدن به چیزهای درست زندگیت رو بیشتر به تاخیر میندازی.
امروز تو بنگاه املاک، مردی سند خونه رو به نام خانمش زد. خانم خیلی معمولی بود اما از نگاه اون مرد عشق میبارید. یکی به شوخی گفت: فردا اگه رفت چی؟ مرد هم گفت: خونهای که خانومم نباشه میخوام چیکار؟؟
- به نظرم دیگه اون یه زن معمولی نبود. عشق همسرش اون رو خیلی خاص کرده بود.
تراپیستم امروز بعد از تموم حرفام گفت میدونی راه حل تمام مشکلاتت چیه؟
"لطفا انقدر به بقیه وفادار نباش که یهو به خودت بیای ببینی داری به خودت خیانت میکنی."