مینویسی: دلتنگم، غمگینم، سردرگمم، کلافهام، گیجم، گم شدم، خستهام؛ بعد پاکشون میکنی و مینویسی: «خوبم.»
اولش رنج میکشی یه خورده بیشتر یا یه خورده کمتر. بعد جداییها برات عادی میشن. زندگی همینه دیگه، جدایی پشت جدایی. زندگی جمع شدن نیست جدا شدنه.
هدایت شده از دیوانه از قفس پرید
حرف زدن، حرف زدن خیلی مهمه عزیزم، آدم اگه حس کنه برای کسی با بقیه فرقی نداره، یه روزی، یه جایی، میذاره و میره، هرچند براش سخت باشه.
اگه با همه حرف میزنی، با من حرف نزن؛ اگه قربون صدقه همه میری، قربون صدقه من نرو؛ اگه برا همه آهنگ میفرستی، برا من نفرست؛ اگه یه چیزیو به همه میگی، به من نگو؛ اگه همه رو دوست داری، منو نداشته باش. من از شبیه همه بودن متنفرم، با من شبیه همه رفتار نکن.
نوشته بود: همه ما فقط حسرت بیپایان یک اتفاق سادهایم؛ که جهان را بیجهت یکجور عجیبی جدی گرفتهایم.
.
نمیگفت غم وغصه و پشت سر میگذارم یا وضعم بدتر میشود. میگفت همین هست که هست؛ موقعیت فعلیام همین رنجی است که میکشم.میتوانم یاد بگیرم که با آن کنار بیایم یا بگذارد من را نابود کند.
- انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آنکه را دلت میخواهد حتی یکبار ببینی (: