- انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدمهای تکراری را روزی هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آنکه را دلت میخواهد حتی یکبار ببینی (:
داشتم به خودم میگفتم خب الان غمگینی ولی اگه این کار رو بکنی دو سال بعد چی؟ بعد فهمیدم دو سال بعد هم شاید غمگین باشم ولی حداقلش تو جایی که دوست دارم غمگینم.
خسته از تمام فکرهایی که مال گذشته است، اما آیندهام را مختل میکند.
حدس میزنم بخشی از رسمِ دنیا همین است؛ اینکه شاهدِ از بین رفتنِ تمامِ آن چیزهایی باشیم که دوستشان داریم.
دختره به خاطر پسره صبرشو زیاد کرد، اخلاق های بدشو عوض کرد، پسره بخاطر دختره عصبانیتشو کنترل کرد، دوست های مخرب و طرز فکرش رو عوض کرد، تو رابطهی سالم من همینم که هستم نداریم.
یه سکوتی هم هست که مالِ بعد شنیدن یه سری از حرف هاست که نباید میشنیدی، حس عجیبیه، بیرونش سکوته ولی از درونت هی صدای شکستن میاد...
آدما وقتی که میخوان برن، شروع میکنن به کمرنگ شدن، هی رنگشون میره، تا آخر میشن مثل یه نوشتهی قدیمی لای یه کتاب قدیمی که حرفی عاشقانه بوده، ولی اینقدر کمرنگ شده که دیگه نمیشه بخونیش.