یه غمی خیلی پررنگتر از بقیه غمهاست، هضم نشدنی و هرگز خوب نشدنی. هر بار با هر اتفاقی غمگین میشی یا صدمه میبینی برمیگردی پیش اون غم. از غمهای جدید به کهنهترین غمت پناه میبری. به جانکاهترین غمت، به غم عزیزِ بیرحمت.
ولی خب خیلی قشنگه، کسی که دوسِش داری بهت لقبی میده که فقط خودش از اون استفاده میکنه.
نمیدونم شاید مسخره بنظر برسه ولی قشنگتر از بوسیده شدن و بغل شدن اینه که طرف مقابلت محو صورتت بشه،حس میکنم کسی که زل میزنه به صورتت و اجزای صورتت رو مرور میکنه و چشماش برق میزنه واقعا دوستت داره.
بدترین قسمتش اونجا بود که از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که واقعا رفتی، اون روز صبح برای اولین بار بدونِ جراحت دردِ فیزیکی رو احساس کردم.
گفتم ایرادی نداره، اما بعدش نه دیگه خندیدم نه ذوقی برام موند نه صداهای تو مغزم خوابید. من فقط وانمود میکنم که عیبی نداره.
اون لحظه رو برات آرزو میکنم که خدا بهت بگه:
«قَدْ اُوتِیتَ سُوْلَکَ!»
خواسته ات به تو داده شد🌱
آدم فقط کافیه یک روز برگرده به چیزی که دلتنگشه. همون ساعت اول میفهمه که چرا ترکش کرده بود و دلتنگی یه حس غلطه.