مدتی است که فیلمها را نمیتوانم در یک مرحله تماشا کنم. نصفه میمانند یا در چند نوبت میبینم. کتابها نصفه میمانند و پرسهها هم زود خسته میکنند، برمیگردم... انگار رفته رفته آدم نفس کم میآورد. یک چیزی در وجود ما از کار افتاده یا شاید خسته است و دقیقا معلوم نیست که چیست.
حس اولیهای که از آدمها میگیری هیچوقت دروغ نمیگه شاید یه بازهای فکر کنی اون اول اشتباه قضاوت کرده بودی، ولی هرگز، بعدا میفهمی که دقیقا دقیقا دقیقا همون حس اولیهات درست بوده.
مرحله داد زدن، گریه کردن و دعوا کردن یعنی هنوز چیزی برای گفتن و درست کردن یا تخلیه کردن هست؛ اونجا که ساکت میشی دیگه هیچی نیست. هیچی. یه وضع خنثی مطلق تو پوچ ترین و تاریک ترین حالت ممکن.
بگردید یکی شبیه خودتون پیدا کنید. راز ماندگاری رابطه در شباهت هاست، شباهت در فکر ودغدغه، شباهت درسطح اجتماعی و اقتصادی، شباهت در هدف، حتی شباهت درتفریحات و سرگرمی، وقتی طرفتون شبیه خودتونه خیلی نیاز نیست بدیهیات رو دائم توضیح بدی.
بعضی وقتها حرف نزدن هیچ نوع زحمت و سختی ندارد، اما گاهی وقتها فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم سختتر است.
دنیا میچرخه، میچرخه و بعد دقیقا میذارتت تو اون موقعیتی که دربارهش راحت صحبت میکردی و بقیه رو قضاوت میکردی.!
صبح که خانه را ترک میکنم جوانم
و شب، پیر به خانه بازمیگردم با اندوهی هزار ساله.