صبح که خانه را ترک میکنم جوانم
و شب، پیر به خانه بازمیگردم با اندوهی هزار ساله.
از با تو آشنا شدن پشیمون نیستم تو خیلی چیزا یادم دادی، مث اعتماد نکردن، مثل تنهایی قوی بودن يا مثلا دیگه عاشق نشدن.
اگر بعدها خواستم از این روزها داستانی تعریف کنم؛ از تن خستهای میگویم که در تاریکی به دنبال نور میگشت...
هر چند احمقانه، ولی بخشی از وجودم از این حقیقت به درد آمده بود. چرا ما آدمها همیشه به محبت کسی که بیشتر از همه، ما را نادید میگیرد، محتاجتریم؟
برای همهی ما، همهی روزها فراموش میشوند. به جز همان یک روز، که نشانی آن را به هیچکس نگفتیم..
آدم نباید فراموش کنه چطوری باهاش رفتار کردن، تو چه موقعیتی قرارش دادن، باهاش چطوری حرف زدن و چی بهش گفتن، آدم وقتی فراموش کنه؛ هزاران بار تو یه موقعیت مشابه قرار میگیره.
درونگرا بودن اینجوریه که هر حرفی میخوای بزنی، حس میکنی لزومی نداره اینو بگی، میخوای از مشکلاتت صحبت کنی، میگی خب مگه اینا میتونن واسم کاری کنن؟! بگم که چی؟! اینجوریه که دیگران فکر میکنن افسردهای، درصورتی که فقط از اضافهگویی خوشت نمیاد.
من شدیدا طرفدار این موضوعم که: درسته هر رابطه ایی حتما نباید به ازدواج ختم بشه اما نمیتونی چندین سال از زندگیتو پای کسی بزاری که قرار نیست هیچ جایی توی آیندش داشته باشی.