فکر میکردم دارم خوب میشم، اما حقیقت این بود که داشتم احساساتم رو از دست میدادم.
یه دیالوگی بود تو فیلم mother میگفت: تو هیچوقت عاشق خود من نبودی، عاشق این بودی که من این همه دوستت دارم، و چقدر آدما تو زندگیمون موندن، فقط بخاطر اینکه دیگه هیچکس اندازه ما دوسشون نداشت.
اگه سرباز نیست، تو زندان نیست، تو کما نیست و یا نمرده و دو سه روزه ازت بیخبره خودت رو با دلایل الکی قانع نکن، وگرنه اگه مشغولترین آدم روی زمین هم باشه میتونه در حد یک پیام بهت نشون بده که هنوز تو اولویتشی.
آدم میتونه صبح پاشه صبحونشو بخوره، سر کار بره، ورزششو بکنه، با دوستاش وقت بگذرونه، درسشو بخونه، بخنده، بامزه باشه، سفر بره و همچنان یه غم بزرگ ته دلش باشه و نتونه راجبش باکسی حرف بزنه.
گفتم: کاش میتوانستم برای دل خستهی تو کاری کنم.
گفت: باور کن عزیزِ من، که تو تنها دلیلِ من برای تحمل کردن دنیا هستی.
اولین نخ سیگار…
همیشه قرار بوده آخرین هم باشد،
برای همهی آنهایی که سالهاست نخ به نخ دود میکنند از همان نخِ اول!
مثل من که از همان حادثهی اولین نگاه…
هر شب دوست داشتنت را تمام میکنم در خودم،
ولی هر روز صبح با طلوعِ خورشید آغاز میشوی!