eitaa logo
دُردِ دَرد . . .
182 دنبال‌کننده
798 عکس
222 ویدیو
3 فایل
ساقی بریز میکده‌ای در گلوی ما. . . صفحه کوچک علاقه‌مندی‌های فاطمه مظفری شعر، عکس، عرفان و . . . @Fm0zaffari
مشاهده در ایتا
دانلود
هزار بار قسم خورده‌ام که نام تو را به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود @dorde_dard
تنها به یک دلیل خودم را نمی‌کشم اما همان دلیل خودش می‌کشد مرا . . . پ.ن: درد بی‌درمان عشق 🤦‍♀ @dorde_dard
زلیخا مستجاب الدعوه شد؛ یوسف به زندان رفت! که دنیا جای عصیان‌ است؛ جای بی گناهی نیست! @dorde_dard
هزار بار قسم خورده‌ام که نام تو را به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود @dorde_dard
صبح از نگاه روشنت،  خورشید می‌شود هستی به مُهر نام تو تایید می‌شود "لایمکن الفرار" من الانتظار تو تفسیر آیه آیه ی توحید می‌شود ماییم و این شکایت "فقد امامنا" تا لحظه های دغدغه تمدید می‌شود ماییم و مهربانی چشمت که هر نفس در تنگنای زندگی،  امید می‌شود... شاید برای آمدن، این ندبه ها کم است این جمعه هم به دوری ات، تبعید می‌شود . . . @dorde_dard
4_6026250956407051165.mp3
زمان: حجم: 3.3M
من از لجاجتِ این روزگار می‌ترسم من از دیار بدون بهار، می‌ترسم نگاه خیره‌ی من، سال‌ها به سمت تو بود که از دقایقِِ در انتظار می‌ترسم قرارمان سر هر وقتِ بیقراری بود من از هجوم دل بیقرار می‌ترسم از آن شبی که تو با ریل همسفر شده‌ای من از عبورِ شبِ هر قطار، می‌ترسم تو را به جان سپیدارها قسم که نرو بدون بودنت از شام تار، می‌ترسم طناب می‌شود این شهر دورِ گردنِ من من از تداوم این انتحار می‌ترسم من از دیار بدون بهار می‌ترسم من از لجاجت این روزگار می‌ترسم . . . @dorde_dard
پرده ها را کشیدم و زنگِ در را با پارچه‌های کهنه پوشاندم. تلفن را توی یخچال گذاشتم و سه روز تمام در تخت خواب ماندم و بهتر از همه این بود که کسی اصلا دلش برایم تنگ نشد! @dorde_dard
طلسم طالع غم را به آب خواهم داد به تشنه‌کامی چشمم سراب خواهم داد به دشت‌های زمان، در نبرد سرد سکوت به دست‌های خزان،  آفتاب خواهم داد برای توبه‌ی تزویر در شب تقدیر نیازِ نافله‌ی مستجاب خواهم داد به شادمانی کابوس‌های بی تعبیر به بزم رویش رویا، شراب خواهم داد . . . بهمن هزار و سیصد و نود و پنج @dorde_dard
از تیرِ مصرعی جگرت خون نگشته است... @dorde_dard
هوای قونیه، ابری است امسال، عید فطر، زیر قبة‌الخضراء، بر سر مزار مولانا بودم. آسمان قونیه، ابری بود؛ اما از باران خبری نبود. مولوی در محاصرهٔ هزاران توریست بلژیکی و آلمانی و فرانسوی و هلندی و انگلیسی و ژاپنی چشم به آسمان داشت که شاید ببارد. نبارید.  اولین بار که مثنوی را ختم کردم، تصویری که از مولوی در ذهنم نقش بست، چهرة مردی بود که همواره در گلو بغض داشت و پشت پرده‌های چشمش، دریای اشک بی‌تابی می‌کرد. او همیشه منقلب بود و آنان که این حالت را می‌دانند، می‌دانند که صدای گنجشک و رقص گل در دست باد، چه بهانه‌های خوبی است برای گریستن و از همه چیز گریختن. هر چیزی در این دنیا، می‌توانست او را مثل مادرِ فرزندمرده بگریاند؛ از صدای مرد دوره‌‌گردی که جنسش را فریاد می‌کرد تا عرقی که بر پیشانی جوانک رُباب‌نواز می‌نشست تا بی‌قراری گنجشکان و تا امیدواری مرد فقیری که به مصر رفته بود تا گنج بیابد. او جز در دیوان شمس، گریبان به دست گریه نمی‌سپارد. در مثنوی، سرش را به حکمت و حکایت گرم می‌کند تا مبادا آن آفتاب از سوی دیگر بدرّاند حجاب. اما آنگاه که سجاده‌نشین با وقار قونيه هوس می‌کند بازیچهٔ کودکان شهر شود، برمی‌خیزد و غزل‌خوان و دست‌افشان، میان سایه‌های چسبیده به زمین می‌چرخد و از مسجد به بازار می‌رود و از آنجا به خیابان و از خیابان به سوی تپهٔ کیقباد و از بالای تپه به میان مردم شهر و سپس در ازدحام نفس‌های گرم و گریان رفیقان می‌نشیند و می‌خندد و می‌خواند: گریه بُدم خنده شدم مرده بُدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم هوای قونیه، ابری بود و بر سر مزار مولوی دستار عثمانی گذاشته بودند و آنجا لیره‌های منقش به تندیس آتاترک، خدایی می‌کردند. قونیه! شگفت‌دیاری است این شهر ترک‌نشین. آنجا مولوی قدیسی مرموز است و خانقاهش موزه و زائرانش ناهمزبان. نمی‌دانم آن‌همه آدم‌های موبور و مرسی‌گوی و گاهی چشم‌بادامی، در قونیه چه می‌کردند. آنجا مثنوی، فارسی نبود. چراغ‌‌های قافیه در دیوان شمس خاموش بود. برای خواندن «بشنو از نی» باید حروف لاتین می‌دانستی و زبان ترکی استانبولی. یکی را گفتم: «مولوی را می‌شناسی؟» گفت: مولوی؟! گفتم: بله مولوی. گفت: no. اشاره کردم به قبة‌الخضراء و گفتم: مولانا، رومی. گفت: اُکی، اُکی. رومی گُود. گفتم: همدلی از همزبانی خوش‌تر است؟ دستش را بالا برد و گفت: بای. شهر، پاکیزه بود و آرام و دوست‌داشتنی، و مولوی گنگ و بی‌اراده میان توریست‌ها تاب می‌خورد و در پی کسی می‌گشت که به او abc و ترکی استانبولی بیاموزد تا او هم بتواند گاهی مثنوی‌های قونیه را در دست گیرد و گاه‌گاهی هم غزل شمس بخواند. آنجا هیچ‌کس را ندیدم که بشنو از نی را به لهجهٔ خراسانی یا حتی به زبان فارسی بخواند، یا غزل‌های شمس را چنان زمزمه کند که گویی می‌چرخد و می‌خواند. هوا ابری بود؛ بغض حسام‌الدین، گلوی قونیه را می‌فشرد. مولوی زیر دستار عثمانی آرمیده بود.     «یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت» صفحۀ ۳۱ و ۳۲  @dorde_dard
حال و روز مرا تماشا کن؛ عشق در حال مردن‌ست انگار گاه‌گاهی مرا به خود برسان؛ بین ما صف کشیده یک دیوار می‌سرایم تو را و بار دگر،  لرزه بر جان خسته می‌افتد سوختن را بیا و شاهد باش؛ شاهدِ این دقایق تب‌دار دست من را بگیر در دستت؛ در نگاهت مرا فراوان کن اشکهایم دوباره تازه شدند؛ بسکه چشمانم از تو شد سرشار فصل پاییز فصل رنگ و درنگ؛ رقص فرشینه‌های رنگارنگ گل‌به‌گل زرد و سرخ می‌روید؛ در چمنزار لحظه‌ی دیدار کاش پایان پذیرد این دوری؛ کاش این انتظار سر برود شامِ تعبیرهایِ هر کابوس؛ گاهِ اندوه‌های پرتکرار . . . @dorde_dard