اگر به دامنِ وصلِ تو دست ما نرسید
کشیدهایم در آغوش آرزوی تو را . . .
#حزين_لاهیجی
@dorde_dard
ز خون سرخ تو ای سرخرو وطن سرخ است
جبال و جنگل و دریای موجزن سرخ است
نوید صبح بهاران چه بود در گوشت؟!
به فصل سبز چرا لاله در چمن سرخ است؟!
به سوگواریت ای استواریت البرز
مصبّ رود قزلاوزن و تجن سرخ است
قرین عافیت از زخم عشق محروم است
چرا که تيشهی فرهاد کوهکن سرخ است
گمان مبر که شقایق یگانه در صحراست
ز داغ لالهرخان یاس و نسترن سرخ است
مناره یاد تو را سرخ میکند تقسیم
رواق و صحن و شبستان و کفشکن سرخ است
ز قتلگاه تو فریادِ سرخ میگوید
زبان و ناطقه و حنجر و سخن سرخ است
چو نخل قامت سرخ تو بر زمین افتاد
صنوبران همه سرخند و راش و ون سرخ است
از آن زمان که تو در خون به سجده افتادی
نماز و سبحه و اورادِ مرد و زن سرخ است
اگر رثای تو شد نارسا تو میدانی
ترانه سرخ و غزل سرخ و شعر من سرخ است
حضرت آیت الله #حسن_مظفری
@dorde_dard
🌼 تقدیم به شهیدان گلگون کفن شامگاه ۱۸ دی ۱۴۰۴.
باسمه تعالی
صدای گریهی کودک، فغان و نالهی مادر
و لالهای که دمیده ز خون پاک برادر
غروب غمزدهی دی، غبار غربت کوچه
شب و شراره و دشنه، به قلب خستهی خواهر
سرود سرو و صنوبر، سماع نرگس و سوسن
نثار مهر وطن شد، هزار جان دلاور
چه حاجت است یلی را، که دل به خس بسپارد
به چشم هرزهنگاهان، شغال و شیر برابر
اگر به گریه نشسته ، وگر به ناله شکسته
چه باک از غم طوفان، که گشته ایم تناور
بگرید آن که نخواهد، صدای خندهی ما را
بمیرد آن که زده بر گلوی باغچه خنجر . . .
#رضا_مظفری
@dorde_dard
بزم شبانهی مرا آغوش خواب باش
زیباترین ترنم احساس ناب باش
هر صبح رقص جلوهی خورشید در افق
هر روز مهربانی این آفتاب باش . . .
#فاطمه_مظفری
@dorde_dard
إذا كان بإمكان "اليوم" التكلم ؛
سيكون الحديث عن "الليل" ...!
روز اگر به حرف بیاید؛
از شب میگوید...!
@dorde_dard
سرم سبز است و حرفی سرخ در زیر زبان دارم
درون زخمهایم نیشی از،یک استخوان دارم
#فاطمه_مظفری
@dorde_dard
صبرم سپر فکند وگرنه بهراه دوست
خود را بهگونهگونه بلا آزمودمی . . .
#طالب_آملی
@dorde_dard
مبر گمانِ جدایی میانهٔ من و عشق
که از حرارت و آتش بهم سرشتهتریم
#طالب_آملی
آنکه بیسخن ادراک کند، با وی چه حاجت سخن است؟!
آسمان ها و زمین همه سخن است پیشِ آن کسی که ادراک میکند.
#فیه_مافیه
مولانا
@dorde_dard
از یک یک اندام او آواز میآمد که
اَنَا الحقُّ...
پس (حسین) در راه که میرفت میخرامید دست اندازان و عیّاروار میرفت با سیزده بندِ گران.
روی سوی آسمان کرد و گفت:
الهی! بر این رنج که از بهرِ تو میدارند محرومشان مگردان، و از این دولتشان بینصیب مکن. الحمد للّه که دست و پای من بُریدند در راه تو.
.
پس گوش و بینی بُبریدند و سنگ روانه کردند عجوزهئی پارهئی رُگو در دست، میآمد. چون حسین را دید گفت:
محکم زنید این حلّاجکِ رعنا را. تا او را با سخنِ اسرار چه کار؟
.
پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند. در میان سر بریدن تبسّمی کرد و جان بداد. مردمان خروش کردند و حسین، گویِ قضا به پایان میدانِ رضا برد و از یک یک اندام او آواز میآمد که
اَنَا الحقُّ . . .
ذکرِ حسین منصور حلّاج قدّس الله روحَهُ العزیز
#تذکرة_الاولیاء
@dorde_dard