صبرم سپر فکند وگرنه بهراه دوست
خود را بهگونهگونه بلا آزمودمی . . .
#طالب_آملی
@dorde_dard
مبر گمانِ جدایی میانهٔ من و عشق
که از حرارت و آتش بهم سرشتهتریم
#طالب_آملی
آنکه بیسخن ادراک کند، با وی چه حاجت سخن است؟!
آسمان ها و زمین همه سخن است پیشِ آن کسی که ادراک میکند.
#فیه_مافیه
مولانا
@dorde_dard
از یک یک اندام او آواز میآمد که
اَنَا الحقُّ...
پس (حسین) در راه که میرفت میخرامید دست اندازان و عیّاروار میرفت با سیزده بندِ گران.
روی سوی آسمان کرد و گفت:
الهی! بر این رنج که از بهرِ تو میدارند محرومشان مگردان، و از این دولتشان بینصیب مکن. الحمد للّه که دست و پای من بُریدند در راه تو.
.
پس گوش و بینی بُبریدند و سنگ روانه کردند عجوزهئی پارهئی رُگو در دست، میآمد. چون حسین را دید گفت:
محکم زنید این حلّاجکِ رعنا را. تا او را با سخنِ اسرار چه کار؟
.
پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند. در میان سر بریدن تبسّمی کرد و جان بداد. مردمان خروش کردند و حسین، گویِ قضا به پایان میدانِ رضا برد و از یک یک اندام او آواز میآمد که
اَنَا الحقُّ . . .
ذکرِ حسین منصور حلّاج قدّس الله روحَهُ العزیز
#تذکرة_الاولیاء
@dorde_dard
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما
چه قیامتی که نمیرسی ز کنار ما به کنار ما
#بیدل_دهلوی
@dorde_dard
و شُکر بر سه قسم است:
شکر زبان و تن و دل
اما شکر زبان، اعتراف بود به نعمت حق سبحانه و تعالی به نعت خشوع و تواضع
و شکر تن و ارکان مشغول کردن تن بود به موافقت فرمان و خدمت و شکر
و شکر دل، ملازمت بود بر بساط شهود به نگاه داشتن حرمت...
#رساله_قشیریه
@dorde_dard
دُردِ دَرد . . .
و شُکر بر سه قسم است: شکر زبان و تن و دل اما شکر زبان، اعتراف بود به نعمت حق سبحانه و تعالی به نع
و گفته اند:
شاکر آن بود که بر موجود شکر کند و شکور آنک بر مفقود شکر کند.
و گفتهاند:
آنکه بر عطا شکر کند، شاکر بود و آنک بر بلا شکر کند شکور بود.
#رساله_قشیریه
@dorde_dard
بر برگبرگِ ساحت گل ریشه داشتیم
دستان خاردیدهی بیکینه داشتیم . . .
شعروعکس
#فاطمه_مظفری
@dorde_dard
در عهد خلیفهی دوم «عمر بن خطاب»، رامشگری چنگنواز بود که آواز دلاویز او همانند دَمِ اسرافیل، مُردگان را زندگی و نشاط میبخشید. او عُمری را بر این کار سپری کرد و رفته رفته برف پیری بر سر و رویش باریدن گرفت و کمرش از بار سنگین عُمر خمیده گشت و ابروانش بر روی چشمانش فرو خُفت. آواز دلپذیرش به ناخوشی گرایید و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود و او یکه و تنها در فقر و فاقه و ناتوانی غوطهور شد تا آنکه پیوند امیدش از خلق، گسست و دل به امید حق بست. تا اینکه شبی به گورستانی خاموش و فراموش در حومهی مدینه رفت و با خود گفت: این بار باید برای خدا زخمهها را بر رشتهی ساز به رفتار آورم و تنها برای او بنوازم تا که حصهای (بهرهای) از دریای بیکران رحمت الهی برگیرم و دستمزدی ستانم.
او در نواختن زخمهها غرقه شد و آنقدر چنگ نواخت که رنجه و ناتوان سر بر بالین نهاد و بهخوابی ژرف فرو رفت. در این حال حق تعالی اراده فرمود که خلیفهی مسلمین یعنی «عمر بن خطاب» نیز به خوابی گران رود . «عمر» پی برد که این خواب غیر معهود که بر او بیهنگام، عارض شده حتما پیامی به همراه دارد. سر بر بالین نهاد و بهخواب فرو رفت و در میان خواب، سروش غیبی در گوش جان او طنین انداخت که هماینک برخیز و به گورستان مدینه برو و نیاز یکی از بندگان خاص مرا برآورده ساز. هفتصد دینار از بیت المال برگیر و بدو ده که این مقدار، دستمزد سازی است که برای خدا به نوا درآورده است.
«عمر» از خواب گران برخاست و راه گورستان در پیش گرفت. وقتی بدانجا رسید، گِرد گورستان میگشت و چشم به هر سو میافکند تا آن بندهی مقرب را پیدا کند. ولی هر چه ژرفتر درمینگریست و بیشتر میگشت کسی را نمییافت مگر، رامشگری کلانسال که چنگ زیر سر داشت.
با خود گفت: آیا این است بندهی مقرب؟ آیا رامشگری ژولیده و بر خاک خفته همان بندهای است که در خواب بدو سفارش شده است؟
قانع نشد و باز هم گردش کرد و بیشتر نگریست، ولی هیچکس را نیافت. سرانجام به فراست دریافت که این «پیر چنگی» همان کسی است که در خواب بدو سفارش شده است. در این حال ناگهان عطسهای بر او افتاد و «پیر چنگی» از صدای آن از خواب پرید و همین که نگاهش به «عمر» افتاد بیمناک شد. زیرا گمان میکرد که این محتسب، قصد تعزیر او دارد. ولی «عمر» به او آرامش داد و پیغام غیبی را برای او بازگو کرد و آن همیان زر را به او تحویل داد.
«پیر چنگی» سخت به زاری و فغان افتاد و از اینکه عُمری را بهخاطر مجالس طرب، ساز زده پشیمان و تائب شد و دریافت که باید چنگ و ساز را برای خدا نواخت و بس.
منظور اصلی از حکایت پیر چنگی این است که وصول به حق، منوط به شکلی خاص از پرستش نیست، بلکه شرط اصلی وصول به حق، انکسار قلب و سوز دل است و چنان که نغمهی پیر ژولیده و در هم شکستهای مقبول درگاه الهی واقع میشود و مزد چنگنوازی او به بیت المال حوالت میشود. مولانا با این بیان میخواهد بگوید در درگاه الهی القاب و عناوین دنیایی و متداول میان انسانها بهایی ندارد. ای بسا کسی که در انظار ، حقیر و خوارمایه آید؛ اما همو در درگاه الهی محبوب شمرده شود. اما سوالی که پیش میآید این است که اگر نغمهی چنگ آن پیر، مطلوب درگاه خداوند افتاد، پس چرا پیر از گذشتهی خود توبه کرد و بر عمر تلف شده تاسف آورد؟ جواب آن است که توبهی پیر بدان جهت بود که پیشتر فن نوازندگی خود را در طریق آراستن مجالس بزم محتشمان بهکار میگرفته، اما اینک دانست که ساز را باید بهخاطر خشنودی خدا به صدا درآورد و لاغیر.
برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول
@dorde_dard