فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘﷽⚘
کوچه پر از رد قدمهای توست
پشت همین پنجره میخوانمت
#شهید_محمود_رضا_بیضائی
#داداش_هوای_دلمو_داشته_باش
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚘﷽⚘
🏴 ویژه فاطمیه
📹 رهبرانقلاب: امیرالمؤمنین این روزها با سینه پر از غم با عزیزه خود وداع میکند
⚠️ دل او پر از غم است اما ارادهاش کم نشده
⛔️ غمهایی که کوهها را میشکند، انسان مؤمن را نمیتواند بشکند
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
🖤͜͡🥀
•|خونگریہمیڪنندملائڪگمانڪنم
•|زینببہخانہروضہمادرگرفتہاست
🖤¦⇠#السݪامعلیڪیافاطمهزهراۜ
🥀¦⇠#فاطمیه
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
#وصیت_نامه_شهید_مهدی_زین_الدین
🥀اولین شرط لازم برای #پاسداری_از_اسلام، #اعتقاد_داشتن به #امام_حسین(ع) است. هیچ کس نمیتواند پاسداری از اسلام کند در حالی که #ایمان و #یقین به اباعبداللهالحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنههای پیکار میرزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار #خون_شهدا هستیم و اگر مشیت #الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه #ظهور_حضرت_امام_زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه #عشق، #علاقه و #محبت به #امام_حسین(ع) است. من تکلیف میکنم شما « #رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و #حسینوار زندگی کردن.
در زمان #غیبت_کبری به کسی « #منتظر» گفته میشود و کسی میتواند زندگی کند که منتظر باشد، #منتظر_شهادت، منتظر #ظهور_امام_زمان(عج). خداوند امروز از ما #همت، #اراده و #شهادتطلبی میخواهد.
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
🍁بسم الله الرحمن الرحیم 🍁
#معرفی شهید #
شهید مدافع حرم علاحسن نجمه ملقب به نام جهادی تراب الحسین رزمنده جوان وخوش سیمایی از سرزمین مقاومت یعنی لبنان بودند ایشان عشق به جهاد وشهادت را در زادگاهشان شهرک(عدلون) اموختند اما شراب دلنشین شهادت را در کربلاحلب سوریه چشیدند .
شهید علاحسن نجمه 25 ساله متولد 1371/6/17وشهادتشان 1395/7/29یتیمی بودند که خود برای خواهر وبرادران یتیمشان پدری می کردند علاوه بر انکه در کنار مادرشان سرپرستی خواهر وسه برادرشان را بر عهده داشتند ودر تربیت ان ها تلاش میکردند برای فرزندان دوستان شهیدشان به ویژه شهید (علی ناصر ) نقش پدری دلسوز را داشتند که همواره پیگیر احوالات ان ها بودند وبا رفتنشان بار دیگر دو فرزند شهید (علی ناصر ) خود را یتیم دیدند .
شهید علا حسن نجمه با وجود به پایان رسیدن خدمتشان بعد از انکه اطلاع یافتند حمله جدید تروریست ها در پیش است از بازگشت به خانه خودداری کردند و بودند در صف رزمندگان در عملیاتی دیگر را به استراحت ومرخصی ترجیح دادند شهید علا حسن نجمه اماده شهادت. بود اماده دیدار محبوب وروز شهادت ایشان روزی بود که حتی سنگ هابه حالشان می گریستند وخاک های زمین طاقت نداشتند تا روی زیبایشان را بپوشانند تنها ارزو ایشان زیارت بارگاه وضریح اقا امام حسین (ع) بود که هرگز به دیدار دوست نائل نشدند تا اینکه به قافله شهدای مدافع حرم حضرت زینب (س) عقیله بنی هاشم پیوستند .
شادی روح تمام شهدای بزرگوار صلوات 🥀🥀
._ _ _ _ _.🌷🍃🌸🍃🌷._ _ _ _ _.
@dosteshahideman
._ _ _ _ _.🌷🍃🌸🍃🌷._ _ _ _ _.
☘بسم الله الرحمن الرحیم☘
#وصیت نامه شهید مدافع حرم علاحسن نجمه #
خواهر عزیزم هر گاه خواستی از حجاب خارج شوی ولباس اجنبی را بپوشتی به یاد اور که اشک امام زمانت را جاری میکنی وبه خون های پاکی که ریخته شد برای حفظ این وصیت خیانت میکنی وبه یاد اور غرب را در تهاجم فرهنگی اش یاری میکنی وفساد را منتشر میکنی وتوجه جوانی که صبح وشب سعی می کند نگاهش را حفظ کند. جلب میکنی به یاد آور حجاب که بر تو واجب شده تا تو را درحصن نجابت فاطمی حفظ کند تغییر میدهی .. تو هم شامل آبرویی بعد از همه این اگر توجه نکردی متنبه نشدی هویت شیعه را از خود بردار ودیگر اسم خود را شیعه نزار
شهدا را یاد کنیم با گفتن ذکر صلوات سهم شما هم پنج صلوات 🥀🥀🖤🖤
._ _ _ _ _🌷🍃🌸🍃🌷._ _ _ _ _
@dosteshahideman
._ _ _ _ _🌷🍃🌸🍃🌷._ _ _ _ _
6.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤͜͡🥀
فاطمیهﺁﻣﺪﻩﺁﻥهمدﻡﻭﻣﻮﻧﺲکجاست
ﺷﻤﻊمیﭘﺮﺳﺪﺯﭘﺮﻭﺍﻧﻪﮔﻞﻧﺮﮔـسکجاست
ﺩﺭﻋﺰﺍﯼمـﺎﺩﺭتﯾﺎﺑﻦﺍﻟﺤﺴﻦیکﺩﻡﺑﯿﺎ
ﺗﺎﻧﮕﻮﯾﻨﺪﺍﯾﻦجماعتبانیﻣﺠﻠـسکجاست
🖤¦⇠#فاطمیه
🥀¦⇠#آجرکاللهیاصاحبالزمان
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
دوست شــ❤ـهـید من
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت110 مادرم چرا اینقدر تلخ بود. دوباره صدای م
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت111
چند متری مانده بود تا به جلوی درشرکت برسم که راستین را گوشی به دست دیدم. خیلی عصبانی و با صدای بلند با یکی حرف میزد. آقایی هم تقریباهمسن و سال خودش روبرویش ایستاده بود و سعی در آرام کردنش داشت.باقدمهای کوتاه جلو رفتم. راستین فریاد میزد:
–هر دوتاتون لنگهی هم هستین.فکرکردی نفهمیدم چه غلطی میکنی؟خودتم میدونی من اهل مچ گیری نیستم، خواستم ببینم کی آدم میشی. اسم اونو نیار که دیگه نه میخوام ببینمش نه میخوام صداش رو بشنوم. گذاشتی رفتی اونور که من دستم بهت نرسه؟ ببین اگه نمیرفتی هم من کاری بهت نداشتم. من اهل شکایت نبودم ونیستم. اتفاقا خوشحالم که رفتی اونورآب، دقیقا با شماها باید مثل همون اونور آبیا برخورد کرد. باید زور بالا سرتون باشه، اونا خیلی خوب بلدن آدمتون کنن، لیاقت شماها آزادی و رفاه اینجا نیست شماها تو سری خورید لیاقتتون همونجاست.
...
–آره آزادی، چند سال که اونجا زندگی کردی تازه معنی آزادی رو میفهمی احمق جان، کتاب لغت اونا با ما خیلی فرق داره، با این دوزار دوزار دزدیدنت واسه من اتفاقی نمیوفته ولی تو نابود میشی.
دیگر به جلوی در شرکت رسیده بودم.راستین پشت به من هنوز لیچار بار طرف پشت خط میکرد.آقایی که کنار راستین ایستاده بود دست در جیبش کرد و سرش را تکان داد.بعدچشمش به من افتاد که مات و مبهوت آنها را نگاه میکردم. یک قدم به طرفم آمد و پرسید:
–کاری داشتید؟ نگاهم را بین راستین واو که حالا متوجه شدم دوستش است چرخاندم و دستپاچه گفتم:
–سلام.سرش را زیر انداخت و گفت:
–سلام خانم. جلوی راه شما رو گرفتیم؟
–نه، من میخوام برم داخل ساختمون،فقط از این سرو صدا تعجب کردم.سرش را بالا آورد و به ساختمان اشاره کرد.
–مال اینجایید؟با تکان دادن سرم جواب مثبت دادم.
راستین به طرف ما چرخید.رنگ صورتش تغییر کرده بود و معلوم بود خیلی حرص خورده.با دیدن من به فرد پشت خط گفت:
–گوشی، گوشی. بعد گوشی را به روی سینهاش چسباند و سعی کرد آرام باشد.رو به دوستش گفت:
–رضا جان ایشون خانم مزینی، حسابدار شرکت هستن. از امروز قراره بیان دوباره سرکارشون.آقا رضا دوباره سرش را پایین انداخت وبالبخند گفت:
–خیلی خوشآمدید، بله قبلا در موردشما شنیدم.یعنی راستین در مورد من با او حرف زده؟راستین به من گفت:
–تو برو بالا ما هم چند دقیقه دیگه میاییم.رضا از حرف راستین اخم غلیضی کردوهمانطور که او را نگاه میکرد خطاب به من گفت:
–شما بفرمایید بالا. کلمهی "شما"رامحکمتر از کلمات دیگر گفت.راستین بیتفاوت گوشی را روی گوشش گذاشت و صحبتش را از سر گرفت. من هم عذر خواهی کردم و از پلهها بالارفتم. در زدم و وارد شدم. خانم بلعمی بادیدنم بلند شد و گفت:
–عه، تو امدی؟ مگه مریض نبودی؟ابروهایم را بالا دادم و گفتم:
–خبرا بهت خیلی دیر میرسهها بلعمی جان. از تو بعیده اینقدر از اخبار عقب باشی.بلعمی رو ترش کرد و گفت:
–والا دیگه اینجا کسی من رو محرم نمیدونه که بهم حرف بزنه و من رودرجریان قرار بده.با شنیدن صدایمان خانم ولدی هم سروکلهاش پیدا شد و با خوشحالی درآغوشم گرفت و گفت:
–خدا رو شکر که حالت خوبه، اون دفعه زنگ زدم گفتی دیگه نمیای شرکت که...
–نمیخواستم بیام. دیگه آقای چگینی درخواست کرد گفت باید بیام.خانم بلعمی به ولدی چشمکی زد و گفت:
–میبینی آقا ما رو گذاشته سرکارها،صبح که داشتیم میز رو جابهجامیکردیم گفت قراره حسابدارجدیدبیاد.اصلا حرفی از آمدن تو نزد. اصلا جدیدا عوض شده، نم پس نمیده.ولدی گفت:
–حق داره بیچاره، کی شد یه حرفی پیش ما بزنه و چند دقیقه دیگه از دهن این و اون نشنوه. آلو تو دهنمون خیس نمیخوره.بلعمی خودش را روی صندلیاش پرت کرد و گفت:
–لابد منظورت منم دیگه، شماها که محرم اسرارش هستین.ولدی نرمتر گفت:
–برو بابا توام، کلی گفتم. اگه من محرم بودم، این بیچاره بیمارستان بودمیومدبهم میگفت دیگه. یا امروز بهم میگفت حسابداری که میخواد بیاد همین اُسوهی خودمونه...دستم را در هوا تکان دادم.
–ول کنید این حرفها رو، بگید ببینم مگه میزم رو کجا بردید؟ولدی اشارهایی به اتاق قبلی من کردوآرام گفت:
–فکر کنم از این شریک جدیده خوشش نمیاد واسه همین نمیخواد تو اونجا باشی.
–همان موقع در اتاق قبلی من و آقای طراوت باز شد و مردی از آن بیرون آمد.مردی میانسال که سیگاری گوشهی لبش بود. روی صورتش دقیقا از کنار لبش تانزدیکی گوشش جای زخم کهنهایی به ذوق میزد. یقهی لباسش به اندازهی دودکمه باز بود. با دیدنم دندانهای زردش رابیرون ریخت و پرسید:
–حسابدار، حسابدار که میگن تویی؟
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
دوست شــ❤ـهـید من
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰 #نویسنده_لیلافتحیپور #پارت111 چند متری مانده بود تا به جلوی درشرکت بر
#عبورزمانبیدارتمیکند🕰
#نویسنده_لیلافتحیپور
#پارت112
من که از طرز برخوردش و لباس پوشیدنش جا خورده بودم نگاهم روی کفشهای براقش ایست کرده بود.طرزلباس پوشیدنش آن هم در محیط کارزبانم را بند آورده بود.ولدی گفت:
–بله ایشونن.پوزخندی زد و پرسید:
–تا حالا کجا بودی؟ فامیلشی؟از سر ناچاری نگاهش کردم.
–میگم خویش و قومشی که اصرارداشت تو حتما باید باشی؟ خب مام آشناماشنا زیاد داشتیما.
–نه نیستم. چون قبلا اینجا کار میکردم گفته دوباره بیام،همانطور که به طرف آشپزخانه میرفت سرش را تکان داد و گفت:
–اهوم. آخه خیلی سنگت رو به سینش میزد.از حرفش خجالت کشیدم.بعد از رفتنش بلعمی گفت:
–یعنی ده رحمت به چاله میدون. ازوقتی این امده اینجا من روم نمیشه بگم اینجا کار میکنم. یه جو کلاس واسه ما نذاشته.همان موقع راستین به همراه دوستش وارد شدند. بلعمی فوری دستش را به شالش برد و با بیمیلی کمی به جلوکشیدش و خودش را جمع و جور کرد.از کارش خندهام گرفت و سوالی به ولدی نگاه کردم.راستین مقابل در اتاق مکثی کرد و رو به من گفت:
–خانم مزینی تشریف بیارید.بعد همراه دوستش داخل اتاق شدند.بلعمی لبهایش را آویزان کرد و گفت:
–هر دم از این باغ بری میرسد.خانم ولدی با خنده گفت:
–فکر کنم از شوهرت اینقدر حساب نمیبریها بلعمی جان.پرسیدم چطور؟
–ولدی گفت:
–آخه این آقا رضا هر وقت میاد یه تذکری به بلعمی میده، تو این دو سه روزه هر روز میاد اینجا، هر روزم به بلعمی تذکر میده، دیروز بلعمی به آقاشکایت کرده که آقا رضا چیکارس که هی گیر میده، آقا هم گفته حرف اون حرف منه... فکر کنم الان بلعمی حساب کار دستش امده.وارد اتاق که شدم با دیدن میزم جاخوردم و پرسیدم:
–میزم رو چرا آوردید اینجا؟همان موقع تلفن آقا رضا زنگ زد و از اتاق بیرون رفت. راستین گفت:
–اشکالی داره؟
–آخه اینجا اتاق شماست، گاهی جلسات خصوصی دارید، گاهی...حرفم را برید.
–نه دیگه، از این به بعد شما بایددرجریان همهی کارها قرار بگیرید. دلم نمیخواد با اون مرتیکه تو یه اتاق باشی.
از حرفش قند در دلم آب شد. ولی ازطرفی هم دلم نمیخواست میز کارم دراتاق او باشد. معذب بودم. نمیخواستم زیر ذره بین او باشم. یک جورهایی میترسیدم.بخصوص که با هر توجهش حالم دگرگون میشد و تمرکزم را از دست میدادم.کمی این پا و آن پا کردم، نمیدانستم چطور بگویم.پشت میزم روی صندلی نشستم و به فکر رفتم.
–سیستم رو روشن کنید ببینید بالا میاد. تو این مدت کسی روشنش نکرده.باشنیدن صدایش گذرا نگاهش کردم و بعد به انگشتانم خیره شدم.با صدای تلفن روی میزش گوشی رابرداشت و شروع یه صحبت کرد.بلند شدم و از جلوی در نگاهی به سالن انداختم.تلفن راستین که تمام شد. به طرف میزش رفتم و گفتم:
–ببخشید، میشه جای میز من رو با اون آکواریومی که توی سالن هست عوض کنید؟ اینجوری اتاقتون قشنگترم میشه.یک ابرویش را بالا داد.
–الان تو نگران قشنگی اتاق منی؟
–آخه نمیخوام اینجا مزاحم شما باشم، اونجوری راحتترم.بلند شد.
–مزاحم چیه، اینجا محیط کاره، مگه خونس که راحت باشیم.چشم به زمین دوختم.به طرفم آمد و نفسش را بیرون داد.
–باشه، اگه اینجا راحت نیستی میزت رومیبریم سرجاش. راهرو در شأن تو نیست. هول شدم و فوری گفتم:
–نه، من اونجا نمیرم. اصلا ولش کنید،باشه همینجا میمونم.ناراضی به طرف میزم حرکت کردم.
– فعلا یه چند روزی همینجا بمون تاهفتهی دیگه اوضاع تغییر میکنه، تو هم میری جای خودت.
–نه، من تو اون اتاق...حرفم را برید.
–میدونم، اگه تو میخواستی بری هم من نمیذاشتم، رضا میخوادباماهمکاربشه و به جای اون آقایی که ازش اینقدرمیترسی اینجا مشغول باشه.
–چطوری؟
–احتمالا سهمش رو بخره.لبخند زدم.
–واقعا؟سرش را به علامت مثبت تکان داد.بعدزیر لب ادامه داد:
–کامران معلوم نیست این یارو روازکدوم چاله میدونی پیدا کرده ازش پول گرفته فرستاده اینجا.من هم زیر لب گفتم:
–خیلی ترسناکه.نگاهش در چشمهایم ترمز کرد.
–مگه دیدیش؟
–بله. حرفم زدیم.
–چیزی بهت گفت؟
–نه، فقط از این که من امدم ناراحته، انگار کس دیگه رو میخواست بیاره.راستین پوفی کرد و گفت:
–مطمئنم اینارو هم کامران یادش داده. فقط رضا میتونه باهاش کناربیادوراضیش کنه، من اعصاب اینجور آدمها رو ندارم.
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•
@dosteshahideman
•┈┈••✾•🌷🍃🌸🍃🌷•✾••┈┈•