هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
خب از اونجایی که خیلی ها اژدهاشونو توصیف کردن منم بگم:اژدهای من خب میشه گفت ترسناکه فلس های سیاه به رنگ نیمه شب و ۴تا بال خیلی بزرگ به همراه دوتا پا داره چشم های آبی یخی که توشون فقط بی رحمی دیده میشه بایه دم خیلی بزرگ که تهش یه شکل یه خنجره و اسمش نایت گوست عه که میشه روح شب یا یه همچین چیزی
و اینکه چطور باهم آشنا شدیم:
خب من از بچگی علاقه زیادی به جنگل داشتم پس تصمیم گرفتم که یه شب رو تو جنگل بمونم اما از یه صخره سر خوردم و وسایلم توی رودخونه افتادن اما از شانس خوبم تونستم خودمو توی یه غار بندازم هوا داشت تاریک میشد باید آتیش درست میکردم توی غار جلو رفتم که یه صدای خرناس شنیدم ترسیدم و رفتم عقب فکر میکردم که دنبالم نمیاد اما اشتباه میکردم
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اول درخشش فلس های سیاهشو دیدم و بعد چشم های آبی یخی دیدم که با بیرحمی تمام نگاهم میکردم ترسیده به عقب رفتم صداشو تو ذهنم شنیدم که میگفت همم بعد از چندین سال یه آدمی پیدا شد که پاشو اینجا بزاره دختر کوچولو اسمت چیه؟
باهم حرف زدیم و قبول کرد که من سوارش بشم
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید اول درخشش فلس های سیاهشو دیدم و بعد چشم های آبی یخی دیدم که با بیرحمی تمام نگاهم میکرد
راستی اسم خودت و اژدهات رو هم بگو!
بچه ها یکی پرسیده بود که این تقدیمیه؟ میشه ما هم شرکت کنیم …
باید بگم که… این یه ترکیبی از چالش و تقدیمیه و شرکت ممبرا توش زوریهههه زور
مجبورید مجبور
میفهمید؟
مگه اژدها سوار نیستید؟
پس بیاید بنویسید دیگه
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
1-
پا در کتابفروشی مورد علاقه ام گذاشتم انقدر به انجا رفته بودم که دیگر مثل خانه خودم شده بود و صاحبش هم من را دوست خود می دانست.
همین که چشمش به من افتاد بدون هیچ سوالی من را به سمت انباری برد و قفل ان را باز کرد. اینجا محل نگهداری کتاب های چاپ قدیم بود و طی سالها خیلی شلوغ و درهم بر هم شده بود و صد البته که صاحب مغازه همه را به انجا راه نمی داد و من استثنا بودم. به قسمت پشت انباری و بخش کتابهای جنایی رفتم. همیشه جستجویم را از قفسه های این بخش شروع می کردم و اگر چیز مناسبی پیدا نمی کردم سراغ ژانر های دیگر می رفتم
#کارا
#دایگو