eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
378 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/anbaryyy_e/365 چشماش درشت تره؟.. عکس بچه اژدهای چشم درشت دارم ولی بزرگشو نه..
مثلا اینا (نگاه کن کیوتچه ها رو😭😭😭😭✨✨)
خب از یه سریا سوال پرسیده بودم و الان میخوام جوابشون به اون سوالا رو بفرستم
اژدها سواران کتابخوان🏴
واو چه نحوه توصیف خاصی ! هم نحوه توصیف جدید بود هم خود اژدها ! خیلی برام جالبه بدونم چجور با هم دوست
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/10406 تازه چشمامو باز کرده بودم... هیچی یادم نمیومد فقط میدونستم قراره یه عمر زندانی باشم کجا؟نمیدونم ولی یه اژدها پیشم بود یه حسی بهم میگفت از احساسات خودم زنده شده چیزی بود که فکر می کردم خودمم یه اژدهای آسیب دیده که داره سعی میکنه قوی باشه سعی میکنه هر چیزی باهش جز خودش خیلی راحت باهم دوست شدیم انگار یه چیزی مارو بهم متصل میکرد بعد ها فهمیدم جایی که توش زندانی شدم جسم خاکیمه و خودم سعی کردم همه چیزو فراموش کنم و از اون خاطرات و احساست نزارگول ساخته شد.... یه دوست صمیمی که هیولا نیست.... این چیزیه که بقیه فکر می کنن شاید اگه می خواستن بشناسنش و فرار نمی کردن می فهمیدن کیه
اژدها سواران کتابخوان🏴
واووو چه باحالههه اگه میخوای میتونی بگی برای اولین بار کی همو دیدین؟
📪 پیام جدید قضیه ی آشنایی مون بر می‌گرده به یک مبارزه. داشتم دنبال یک قاتل می‌گشتم که برای من تهدید به حساب می‌شد. به زور وارد گروهشان شده بودم. باید اعتمادشون را جلب میکردم تا بفهمم کدومشون قاتله. با زیر نظر گرفتنشون متوجه شدم که یک نفرشون همیشه قبل از هر جنایتی به اون مکان سر می‌زنه. دنبالش کردم. پشت یک کوچه رفت. سریع دنبالش کردم اما پیداش نکردم توی اون کوچه چند نفری بودن اما هیچ کدومشون فرد مورد نظرم نبودن. نا امید برگشتم که یکهو خفتم کردن. وقتی بیدار شدم جلوم یک مردی بود که تا حالا ندیده بودمش. گفت چرا رییسش را دنبال می‌کردم. دوزاری ام افتاد. گفتم تو هم جزو گروه هستی؟ سر تکان داد. گفتم از رییس پیغامی دارم. سریع رفت و هدفم برگشت. گفت خب پیغامت چیه؟ گفتم این که من دشمن رئیست هستم و قراره بهم بگی اون کیه. سریع دست هام را باز کردم و بهش حمله کردم. یکهو در دستش دو خنجر ظاهر شد و ضربه ام را دفع کرد رویم پرید و خنجر را زیر گلویم گذاشت. گفت چی می‌دونی گفتم اینکه تو می‌دونی رییس واقعی کیه و قراره بهم بگی. گفت چرا گفتم بهت گفتم که. قراره رئیست را بکشم. گفت از کجا مطمئن شم؟ گفتم من شبحم. مطمئنم فقط تو و رئیست می‌شناسیم. با شنیدن اسمم از روم بلند شد. گفت: پس تو شبحی. قراره با هم روزای خوشی را بگذرونیم. همون لحظه به شکل خودم تبدیل شد. گفت: انتظار داشتم قوی تر باشی. بگذار بهت بگم من نهانم. یک اژدها. ادامه داد: من ماموریت دارم با کشتن اون بفهم شبح کیه. با خدمت به تو تو مجبور می‌شی اژدها سوارم بشی. اون موقع تو هم مجبور می‌شی به من خدمت کنی. گفتم عمرا. گفت یک خدمت من به تو. یک خدمت تو به من. اژدها می‌شم. اژدها سوار می‌شی. اون موقع همکار می‌شیم و تمام. گفتم اگه نخوام چی؟ گفت مقدر شده تو اژدها سوارم بشی. نخوای اون موقع می‌میری و با مرگت من هم می‌میرم. من بمیرم تو می‌میری. پس مجبوریم با هم باشیم. اینطوری شد که مجبور شدیم همدیگر را تحمل کنیم اما کم کم دوستی ای بین مون شکل گرفت.
آیا پیامی را جا گذاشتم دوستان؟ اگه اره بهم بگین