یه سری عکس بچه اژدهاااا😭😭😭✨✨✨
نمیدونستم تو اینا میتونم برای اژدها های شما ازش استفاده کنم یا نه…
گفتم حیفه نبینید..
خیلی گوگولین😭😭
اژدها سواران کتابخوان🏴
یه سری عکس بچه اژدهاااا😭😭😭✨✨✨ نمیدونستم تو اینا میتونم برای اژدها های شما ازش استفاده کنم یا نه… گف
اون عکس دسته جمعیه عکس بچگی همشون کنار همه..
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
خب سلام، اژدهای من اینجوریه که.. چیزه یادم رفت چی خواسته بودی الان میرم نگا میکنم میام میگم ادامشو... اومدم حالا برین اینجا رو بخونین👇🏼:)
●چجوری با هم آشنا شدیم؟ خب یه بار ک از قلعهی پادشاهی رفته بودم بیرون توی جنگل (من پرنسس کشورمونم دلتون بسوزه هاها 😎)، تا با جادوگر پیر(خانوم هستن🧙🏾♀) صحبت کنم، یهو صداهای عجیبی از توی جنگل و اون طرفاش شنیدم، واقعا برآن عجیب بود چون این صداها خشخش برگای زیر پام و یا شاخههای درختا نبود، یکم دوروبَرَم رو نگا کردم ک هیچی ندیدم و صداعه هن کمکم قطع شد ، پس رومو به سمت راهم کردم ک برم ک یهو دو قدم برداشته بودم احساس کردم یه چیزی منو از پشت گرفته و داره بلندم میکنه (مثه اینکه پرواز کنی، فقط با این فرق ک من سکته مغزی و قلبی رو یه جا زدم🤭🩸🔪)
#درونگرا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
کلییی جیغ و داد کشیدم و دست و پا زدم ک یهو یه اژدها دیدم، اون توی قلمروی پادشاهیِ بِردیر! اژدها ها چندین سال بود ک با ما دشمن بودن و مطمئن بودم اونا میخوان منو گروگان بگیرن، چشامو بستم و دیگه هیچ عکسالعملی از خودم نشون ندادم..(شمام اون قسمت ک گفتم چشامو بستم..یاد اون اهنگ دردسرهای عظیم ک میگفت چشامو بستم از کنارش رد شدم، چشاشو بسته تا نبینه رد شدم.. افتادین؟ بله من طنز را هم با مواد مخلوط مینمایم🪭😃 ولی حالا بریم ادامش دهنم سرویس میشه..🥰) وقتی چشامو بستم حس کردم دارم
P² توی اون قبلی یادم بنویسم پارت یک 🙂
#درونگرا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
سقوط میکنم ولی خیلی آروم پس به محض اینکه پاهام به زمین رسیدن به عقب رفتم و پام به یه سنگ خورد و افتادم سمت چپِ سنگ(🪨🌚) اژدها همونجوری تموم مدت داشت نگام میکرد و یهو بهش گفتم: "از جونم چی میخوای؟ من باهات به سرزمین مِردوریث نمیام" دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکان شروع کردن به ریختن، اژدهادبه صدای خشدار و غول آساش گفت: " درواقع، 'من' میخوام از بِردیر برم، تو رو هم با خودن جایی نمیبرم" کاملا خشکم زده بود این امکان نداشت. یعنی اون از زندان کَحریص فرار کرده بود؟ بهش گفتم :" تو ک اژدهای مافاحثِری نیستی ک چند روز پیش از کَحریص فرار کردی..؟" یهو دیدم یه پوزخند زد، واقعا عجیب بود، تاحالا ندیده بودم یه اژدها پوزخند بزنه.. گفتم:" اگه نمیخوای منو به خودت ببری، پس چرا منو گرفتی؟"
P³ #درونگرا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
چند قدم اومد جلوتر و منم خودمو محکم به سنگ کنارم چسبوندم، یهو بالهاشو بازکرد و گفت:" من میخواستم مطمئن شم تو همون پرنسسی هستی که چند ماه پیش توی زندان یواشکی واسه اژدها ها گوشت می آورد یا نه، ولی خب الان مطمئن شدم، پس تا موقعی ک دوباره ببینمت.." وسط حرفش پریدن و گفتم:" تو منو میشناسی؟ هِی واقعا فکر کردی ميزارم به خمین راحتی بری؟ درحالی ک چیزیو میدونی ک نباید؟ " بهم نزدیک تر شد به حدی ک فقط چند سانتی متر با صورتش فاصله داشتم و گفت:" پس میخوای منو توی بِردیر نگه داری؟ میدونی که این یعنی..؟" دستمو روی صورتش
P⁴
#درونگرا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
گذاشتم و گفتم"تیلیوماچو توکوت را_اِبِن واهه مالکوماترو، من تورو اهلی میکنم جِثدیب!" چشماشو بست و گفت:" این یه کلک قدیمی بود نه؟ باید از اولش فکرشو میکردم.." گفتم:" هر دومون میدونیم تو دیگه اژدهای من شدی، و اون ورد ذهنت رو مثل تلپاتی به من وصل میکنه، حالا باید بریم پیش مایلا(جادوگر خانوم قصهمون ک دوساعته منتظره من برن پیشش🌝🧙🏾♀) تا بهت یه کَحزِم بده( یه چیزی تو مایه های یه جا واسه زندگی کردن:) و حالا بعد ۱۰۰۰ سال برین سراغ سوال بعدی🐣
P⁵
#درونگرا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
●اولین بار کجا همو دیدیم؟ توی زندان، البته من کامل نتونسته بودم ببینمش چون توی زندانه روی صورتشون یه جور ماسک میزارن تا نتونن آتیش بزنن همه جارو ولی من یواشکی میرفتم اونجا و واسشون گوشت گاو میبردم چون غذایی ک بهشون میدن سبزیجاته تا خیلی قوی نشن ولی اونا بعد چند وقت میمردن، چون سبزیجات عصب های آتیشیشونو ضعیف میکرد و این تغییر روی کل بدنشون تاثیر میزاشت..😶
●ویژگی های شخصیتی اژدهام؟ اژدهام خیلی شوخه به حدی ک یه بار وقتی داشتن یادش میدادم آتیشش
P⁶
#درونگرا
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
آتیشش رو به بالا و ن رو به پایی فوت کنه، منو با دمش پرت کرد تو رودخونه البته دوباره آوردم بیرون ولی بهش ی درس درست و حسابی دادم و مجبورش کردم ۱۰ روز رو تنها با جادوگر خانوم تمرین کنه بدون من و اینجوری شد ک کلا افسردگی گرفت .. یکی دیگست اینه ک خیلی با من مهربونه ولی با بقیه؟ اصلا! یه بار جادوگر خانوم رو توی کلبَش حبس کرده بود و تا دوروز اونجا بود چون بهش گفته بود نمیتونه اهلیِ من شه..اره داشم روم حساسه:)
P⁷
#درونگرا
#دایگو