هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
«قسمت چهارم_آخر»
:(چون یک اژدهای صورتی پر دار که هیچ توانایی و جادویی نداره همیشه تنهاست... تو هم عجیب ترین انسانی هستی که تا به حال دیدم... یا خیلی شجاعی یا خیلی احمق... که در هر دو صورت بین آدم ها باید تنها باشی. درسته؟) جلو رفتم. فقط تونستم ناخن انگشت کوچیکه دستش رو بقل کنم. ازش پرسیدم :(ببینم، تو دوستانت رو که از یک سرزمین دور مهمون خونه ات شدن ، غذا مهمون نمی کنی ؟) دستش رو آروم بلند کرد و من رو گذاشت کف دستش و گفت :(دوست داری خونه مون چه جوری باشه؟ پنجره هاش به کوهستان باز بشه یا به دریا؟ )
ما بالای یک کوه بلند به نام دماوند زندگی می کنیم.
دوست داشتید سری به ما بزنید. خوشحال می شیم.
#نجوا
پایان
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید «قسمت چهارم_آخر» :(چون یک اژدهای صورتی پر دار که هیچ توانایی و جادویی نداره همیشه تنها
خیلی گوگولی بوددد نظراتم رو خورد خورد گفتم قبلا…
ولی خب اولا که رنگ اژدهات خاص و جدید بود
دوما مه ایده خورده شدنش خیلی باحال بود😭✨
سوما که کلا خیلی گوگولی بود
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اول سلااام.میخوام اینکه چجوری با اژدهام آشنا شدم رو واستون تعریف کنم؛داشتم کتاب میخوندم،هوا گرفته بود و انگاری قرار بود بارون بباره.صفحات رو ورق میزدم و داشتم به عادی ترین نحوه روزم رو می گذروندم که یکهو یک صدای هوففففف و گرما رو از سمت چپ گونم حس کردم.ترس همه جام رو گرفته بود،جرئت کردم برگردم و دیدم یک اژدهایی که رنگش از سفیدی به زرد می زد بغلم نشسته و داشته باهام کتاب میخونده.می خواستم جیغ بزنم ولی مثل مجسمه نشسته بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم،اژدها هم همینطور بهم زل زده بود تا اینکه یک صدایی توی ذهنم شنیدم:سلام.حالت چطوره؟لابد تعجب کردی منو می بینی و الان قطعاً داری فکر میکنی این یک خوابه.عزیزم،من یک اژدهام و اینجا خواب نیست. موهای تنم سیخ سیخ میشه...
ادامه در پیام بعدی...
#هیکاری