هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اول سلااام.میخوام اینکه چجوری با اژدهام آشنا شدم رو واستون تعریف کنم؛داشتم کتاب میخوندم،هوا گرفته بود و انگاری قرار بود بارون بباره.صفحات رو ورق میزدم و داشتم به عادی ترین نحوه روزم رو می گذروندم که یکهو یک صدای هوففففف و گرما رو از سمت چپ گونم حس کردم.ترس همه جام رو گرفته بود،جرئت کردم برگردم و دیدم یک اژدهایی که رنگش از سفیدی به زرد می زد بغلم نشسته و داشته باهام کتاب میخونده.می خواستم جیغ بزنم ولی مثل مجسمه نشسته بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم،اژدها هم همینطور بهم زل زده بود تا اینکه یک صدایی توی ذهنم شنیدم:سلام.حالت چطوره؟لابد تعجب کردی منو می بینی و الان قطعاً داری فکر میکنی این یک خوابه.عزیزم،من یک اژدهام و اینجا خواب نیست. موهای تنم سیخ سیخ میشه...
ادامه در پیام بعدی...
#هیکاری
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
ادامه...
داشتم به همین فکر می کردم.منم تو ذهنم حرف میزنم تا به خودم ثابت کنم اون نمیتونه بشنوه چی میگم:سلا..سلام اژدها.چیش..چیشده که به اینجا اومدی؟ اژدها هوففف دیگری می کند و بله،پاسخ می دهد:من سوار خودم رو پیدا کردم،بعد از هزاران سال،تو همونی هستی که دنبالش بودم. کتاب را که در دستم نزدیک بود به ۱۸۰ درجه باز شود می بندم و زمین می گذارم و به طرف اژدها می چرخم،نگاهش آری از مهربانی بود..نمیدونم این رو از کجا متوجه شدم.چشماش سیاه بود و بدنش زرد مانند بود،خیلی کم رنگ.بعضی از جاهای بدنش خط های پر رنگ تری از زرد رو داشتند،خیلی قشنگ و خاص بود. خب اژدها چی باعث شده منو انتخاب کنی؟من یک انسانم،کار خاصی نمیتونم برای اژدهایی مثل تو انجام بدم.
اوه عزیزم...
ادامه در پیام بعدی...
#هیکاری
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
ادامه:
لازم نیست کاری انجام بدی،هرکاری که تو بخوای انجام میدیم،چون کارایی که تو میخوای انجام بدی رو من خیلی وقته میخوام انجام بدم.بیشتر به صدایش دقت کردم،بم و محکم بود و دخترانه.او یک اژدهای زن بود. اژدها که اسمت رو نمیدونم،من دوست دارم کتاب بخونم،به آدما کمک کنم و امید ببخشم نکنه لابد توهم دوست داری اینکارارو بکنی؟ اژدها لبخندی می زند:معلومه که میخوام این کارهارو بکنم،من دوست دارم به انسان ها امیدی دوباره ببخشم،کتاب خوندن رو هم خیلی دوست دارم واسمم خودت میتونی واسم انتخاب کنی چون من هیچ وقت اسمی نداشتم.این کتابی هم که داری میخونی "هری پاتر و سنگ جادو" هستش؟تو این هزاران سال زندگیم ۸۹۰ بار خوندمش...
ادامه در پیام بعدی...
#هیکاری
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
ادامه:
کتابی مثل این نمیاد و نمیره. از تعجب،یا از شادی گونه هام سرخ میشه:هی،فکر کنم تو اژدهای منی درسته؟ اژدها با غرور پاسخ می دهد:بله هیکاری،تا ابد و همیشه در خدمت تو هستم و حتی اگه بمیری،تو اون یکی دنیا به سراغت میام. نمیدونستم چجوری اسمم رو میدونه ولی خوشحال بودم،اون روز بهترین روز زندگیم بود،من یک سوار شده بودم.
از اون روز به بعد ما باهم می رفتیم و از کتابخونه و کتابفروشی ها کتاب می دزدیدیم و با یک یادداشت معذرت خواهی پرواز می کردیم و می رفتیم؛اژدهای من متاسفانه نمیتونه پول درست کنه،ولی چون هردوتامون عاشق کتابیم مجبور به دزدی می شدیم.روزهای خاص و زیادی رو هم می رفتیم تو جاهایی که آدم ها زیادن(اژدهای من رو کسی نمی تونست ببینه،شاید چون اون ماله من بود یا خودش رو نامرئی می کرد.)...
#هیکاری
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
ادامه:
و می رفتیم تو ذهنشون بهشون امید می دادیم،داروی خوشحالی هم تزریق می کردیم(ضرر نداره هیچ کدومشون) و از اینجور کارها.خیلی بهم خوش می گذشت،چون دقیقاً کارهایی که میخواستم بکنم رو به کمک اون می کردیم.الان که چگونگی آشنا شدن و اولین بار کجا همدیگه رو دیدیم رو بهت گفتم،بیا درمورد ویژگی شخصیت اژدهام واست بگم.اژدهای من شخصیتش مهربونه،میتونه گریه کنه(بیشتر سر کتاب ها،یک روز دیدم داشت وقتی دختر مهتاب جلد دومش رو میخوند مثل چی گریه می کرد.نزدیک بود خونه رو آب ببره که رفتم بغلش کردم و بهش دلداری دادم تا غرق نشدیم)،متواضع هست و عاشق کتاب خوندنه(یک بار نزدیک بود از خوشحالی یک کتاب رو بجوه ولی نذاشتم خوشبختانه)،عاشق انسان هاست و دوست داره بهشون امید بده،عاشق بغل کردنه...
ادامه در پیام بعدی...
#هیکاری