eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
379 دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
560 ویدیو
117 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا شبتون بخیر 😭✨✨
هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
آه،اژدهای من...من با موجودات زیادی در طول زندگیم در جنگل سحرآمیز رو به رو شدم‌ و بیشترشون با وجود حافظه قویشون به راحتی فراموش میکردن ازشون مراقب کردم و بهشون کمک کردم...جالبه که در مورد آدم ها هم همینطور بود...حس میکردم طلسم شده‌م و زندگی دیگه معنایی نداره تا وقتی ولینیا رو دیدم!او هم اسم شمشیر منه و لحظه ای که دیدمش سریعا به سمتم هجوم آورد.اون موقع شمشیر دستم بود!ترسیدم فکر کنه واسه ی اون دراوردمش!اما نبود...در فاصله ی سه سانتی شمشیر وایستاد،و نشست تا اونو تماشا کنه!من از ترس جم نمیخوردم!ولی اون مجذوب نور شمشیر شده بود...و جالب این که شبیهش بود.خودش مثل اون آبی آسمانی بود نور سفیدی از اطرافش پخش می شد و دور بال هاش طلایی و نورانی بودن!خیلی محسور کننده بود!آروم شمشیرو پایین بردم و بعدش به هم نگاه کردیم...بهش کمی غذای جادویی که داشتم دادم و اون نخوردش...به جاش با خودش بردش.منم گذاشتم بره.سعی کردم بهش دلبسته نشم چون میدونستم فراموشم میکنه...اما نکرد.فردا اومد سراغم و اومد سراغم.غذای بیشتر میخواست!با این که تعجب کرده بودم بازم بهش دادم و...بعد از یه هفته منو برد پیش خودش!منو سوار کرد و یهویی پرواز کردیم!از ترس بیست بار سکته کردم ولی وقتی رسیدیم...غذاشو به طرفم گرفت...و مقداری رو سمت خودش نگه داشت و جوری نگاهم کرد که انگار میگفت منم باهاش بخورم!من گفتم نمیتونم غذای جادویی رو بخورم و از جیبم یه شکلات درآوردم...له شده بود و به لبه شمشیرم چسبیده بود..اما‌ مثل این که ولینیا شکلات دوست داشت و مشغول لیسیدن شمشیر شد!وقتی دور دهنش شکلاتی شد کاملا مطمئن شدم باید اسمشو بذارم ولینیا!نمیدونم چرا اما ناخواسته‌ دلم میخواست باهاش وقت بگذرونم.هنوزم که هنوزه باهاش ناهار میخورم و باهم کتاب میخونیم.باور کن میتونه بخونه!سرگ مرگ یکی از شخصیتا رو موهام پودر طلایی پاشید! او...قدرتمنده.نورانیه و نورش هرگز خاموش نمیشه.پرواز میکنه و با این که بال های متوسطی داره به خوبی پرواز میکنه.عاشق شکلات و چیزای شیرینه!بعضی اوقات فکر میکردم نکنه یه وقت به سرش بزنه و بهم حمله کنه؟گمونم اگه بیشتر از یه روز واسش شکلات نبرم همین کارو میکنه!نمیدونید چقدر بد اخلاقه!اما واقعا اون بیشتر مثل یه همراه میمونه تا دشمن:::)))
همیشه یکی از هدفای زندگی من امید دادن به بقیه بوده بعد با این حال نمیدونم چرا یه سریا هستن که فکر میکنن تنهان..