هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/10881
میخوام ممنون.
#کرم_کتاب
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/10881 میخوام ممنون. #کرم_کتاب
وقتشه به شهرداری زنگ بزنم…
هدایت شده از ایستگاه 34 🇮🇷
بچههااااا ایستگاهو زیاد کنین دیگه! عه! زشته!
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/10732
خوشگلیش اینجاس که ما انقد گستره اعضای نزدیک خونواده امون زیاده که اصلا بیشتر از اون نمیتونیم دعوت کنیم☺️ خودم فقط ۶ تا خاله دارم ۶ تا عمه. اینا هرکدوم سه چهارتا بچه رو دارن. بعد اکثر بچه هاشونم ازدواج کردن چون مامانم یکی مونده به آخریه بابامم اون وسطاس. فقط فامیلای خودمون یه صد صدو خورده ای تا میشن. تازه اگه فقط خاله عمه عمو دایی با بچه هاشون باشن...
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/10732 خوشگلیش اینجاس که ما انقد گستره اعضای نزدیک خونواده
وای دقیقااا مال منم همینهههه
منظورم از. فامیل نزدیک مامان بابا داداش و آبجی هست.. دیگه مامان بزرگ و بابابزرگ نهایتا..
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/10891 حالا که داریم واسه خواهرم عقد و عروسی میگیریم بیشتر حرفتو میفهمم بخدا روانیشدم از دست بعضیاشون😭
#ویلودین
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
اگه دوست داشتید اینجا می بینم توون
https://eitaa.com/joinchat/4058318061C95ef8e9cfc
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/anbaryyy_e/506
خط به خط شد اینا واسه ایستگاه ۳۴ بودننن
#کتابخون
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید داشتم چالشو مینوشتم ولی وسطش یه داستان دیگه به ذهنم رسید پس همونو فرستادم تو پیویت😆😅
در دورانی دور زمانی که جهان نوزادی نو پا بود، تاریکی ابدی دامنش را بر سراسر جهان پهن کرده بود.
زمین مانند تختهسنگی صاف و بیحاصل بود؛ نه سبزهای رشد میکرد و نه جویباری از آب میجوشید. حیات با زمین قهر کرده بود و تنها تیغهی کشندهی زمستان و شبهای بیپایان دست دوستی برای مردم دراز کرده بودند.
گرسنگی و قحطی چون پیچکی سیاه گلوی انسانها میفشرد.
آن زمان، تاریکی درخششی را در سینهها آشکار میکرد. مردم به خیال یافتن گرما، قلب خود را بیرون میکشیدند و هنگامی که بدن سردشان جان میداد قلبهایشان به آسمان میرفتند.
تا روزی رسید که هزاران قلب مانند هزار شمع سوزان در آسمان پدیدار شدند.
مردم آن قلبهای سرد و درخشان را «ستاره» نامیدند. ستارهها روشن و گرم بودند اما بسیار کوچک؛ پس صد مرد شجاع قلبهایشان را فدا کردند تا ستارههایشان را کنار هم بچینند.
صد ستاره کنار هم درخشیدند و جرقه های سرد زبانه کشیدند و از هم تنیدن نور و آتش بالهای باشکوه اژدهایی پر زد و به آسمان رفت تا گرمایش را با زمینیان تقسیم کند
سپس زمین پر از برکت و زندگی شد! سرما رفت، سبزهها روییدند، جانوران زنده شدند و خانهها گرم شدند.
مردم ژدها را بسیار دوست داشتند پس برای قدردانی نامش را خورشید گذاشتند.
مردم دیگر گرسنه و سرد نبودند اما اژدها آینهای بود که انعکاس گرسنگی و سرمای گذشته انسان ها را در خود نگه داشته بود.
اژدها شروع کرد به بلعیدن ستارهها، با بلعیدن هر ستاره خورشید هم بزرگتر و گرمتر شد.
ماه ها بعد ستارهها دیگر او را سیر نمیکردند و خورشید به زمین بازگشت و تقاضای خون کرد.
مردم که دیگر طاقت دیدن مرگ را نداشتند به خورشید حمله کردند؛ آنها قلب اژدهایی که خود به وجود آورده بودند را از بدنش بیرون کشیدند و اورا از زمین طرد کردند.
خورشید نیمهجان به خودش پیچید و مانند گلولهای طلایی تنها ماند و به سوختن ادامه داد.
مردم به یاد قلبهای از دست رفته، قلب بزرگ اژدها را در میان ستارگان پرتاب کردند.
از آن روز جسد اژدها نیمی از زمین را روشن میکرد و قلب نقرهاش نیمهی دیگر را...
#سولی