هدایت شده از پیوندگاه هستی ها
«اولویتبندی من این شکلیه: اول کارایی که انجام ندادم رو چک میکنم، بعد به کارایی که باید انجام بدم فکر میکنم، و در نهایت به این نتیجه میرسم که باید یه استکان چای بخورم تا این فرآیند رو دوباره شروع کنم»
#حرف_های_ته_دلی
خب دو نفر بعد سیلوانا و هیناتا
کاراکتر یک :
سن:۱۲۰۰
جنسیت:مرد
رنگ مو:سیاه
رنگ چشم: سبز زمردین
نژاد: خوناشام
ویژگی برجسته: سریع با همه چی کنار میاد
کاراکتر دو:
سن ،۱۹
جنسیت:دختر
رنگ مو:نقره ای
رنگ چشم:طلایی
نژاد:الهه ماه
ویژگی برجسته:میتونه آب و یخ رو و هرچی که به ماه مربوطه رو کنترل کنه
ژانر : انمیز تو لاورز
مکان آشنایی :دنیا داره به آخر میرسه زمین در حال سوختنه
*میتوانید اندکی تغییرات بدهید ولی نه خیلی
*سیلوانا از زبون کاراکتر دو چیز مینویسه و اسمش رو هم انتخاب میکنه
*هیناتا اسم کاراکتر یک رو انتخاب میکنه و از زبون اون مینویسه
اژدها سواران کتابخوان🏴
سلام سلام یه چالش/تقدیمی نویسندگی داریم! همه میتونن شرکت کنن (برای یه سریا اجباریه😔🔪✨) تنها کاری که
ظرفیت تمومه مرسی از کسایی که شرکت کردن
کسایی که شرکت کردن حالا زود تند سریع برن سناریوشون رو بنویسن😔😂✨
خب دو نفر بعد نایریکا و رینا
کاراکتر یک :
سن:۱۹
جنسیت:پسر
رنگ مو:قرمز
رنگ چشم: مشکی
نژاد: الف
ویژگی برجسته: تیر انداز عالی هست
کاراکتر دو:
سن ،۲۱
جنسیت:دختر
رنگ مو:سرمه ای تیره
رنگ چشم:سبز
نژاد:پری دریایی
ویژگی برجسته:میتونه هیپنوتیزم کنه
ژانر : فرندز تو لاورز
مکان آشنایی :تو غار
*میتوانید اندکی تغییرات بدهید ولی نه خیلی
*رینا از زبون کاراکتر دو چیز مینویسه و اسمش رو هم انتخاب میکنه
*نایریکا اسم کاراکتر یک رو انتخاب میکنه و از زبون اون مینویسه
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد نایریکا و رینا کاراکتر یک : سن:۱۹ جنسیت:پسر رنگ مو:قرمز رنگ چشم: مشکی نژاد: الف ویژگ
طبق صلاح دیدم جنسیت کاراکتر یک رو عوض کردم
کردمش پسر…
با تشکر
خب دو نفر بعد کتابخون و سباستین
کاراکتر یک :
سن:نامعلوم (به کسی نگفته)
جنسیت:دختر
رنگ مو:سیاه پر کلاغی با رگه های سبز روشن و سفید
رنگ چشم: خاکستری
نژاد: ادمیزاد پریزاد
ویژگی برجسته: جسور مرموز قدرتمند
کاراکتر دو:
سن ،۲۴۰۰
جنسیت:دختر
رنگ مو:مشکی
رنگ چشم:ابی اقیانوسی
نژاد: نامعلوم
ویژگی برجسته:هیچکس نمیدونه اون واقعا کیه حتی هم سلولی هاش ولی کاراکتر یک میخواد این راز رو کشف کنه
ژانر :انمیز تو لاورز
مکان آشنایی :در زندان
*میتوانید اندکی تغییرات بدهید ولی نه خیلی
*کتابخون از زبون کاراکتر دو چیز مینویسه و اسمش رو هم انتخاب میکنه
*سباستین اسم کاراکتر یک رو انتخاب میکنه و از زبون اون مینویسه
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد کتابخون و سباستین کاراکتر یک : سن:نامعلوم (به کسی نگفته) جنسیت:دختر رنگ مو:سیاه پر ک
اینو با دقت بخونید چون مجبور شدم یه ذره عوض کنم
(مثلا سباستین اومده بود کاراکتر یک رو گفته بود سن و و نژاد و رنگ موش رو. من کردمش کاراکتر دو .. چون باید با هم جفت میشدن یعنی الان سباستین باید از زبون کاراکتر یک و کتابخون از زبون کاراکتر دو بنویسه..)
اخیششش تموم شدددد
حالا زود تند سریع بنویسیدددد
امشب بفرستید همه
نهایتا فردا
با تشکر
(خودم که این دو روز باید خر بزنم و احتمال زیاد خودمم نمیتونم بنویسم ولی شما بنویسید😭🤣)
محیا اسم کاراکترت رو میگی؟ «دوباره» نیاز داره بهش تا سناریو خودش رو بنویسه
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب اولین نفرات کرم کتاب و فویو کاراکتر یک : سن:۵۰۰۰ سال جنسیت: مذکر رنگ مو: سفید رنگ چشم: قرمز ن
این دو نفر نوشتن
میخوام بفرستممم
فویو از زبون کاراکتر دو
اسمشو گذاشتم تئودور🙂 (مدیونید اگه فکر کنید توی اسم گذاشتن فلجم)
یه جشن خیلی بزرگ داخل عمارتی که بین سرزمین پریان و شیاطین قرار داره برگزار شده. جشنی برای یادآوری صلح بین دو سرزمین. حالا تئودور یه جادوگر نفوذی از جناح شیاطین است که مامور شده ولیعهد پریان رو بکشه... ولی تنها اطلاعاتی که ازش داره اینه که اون یه پری است! (مامور شده کسی رو بکشه که هیچ ایده ای نداره یارو چه شکلیه...)
_نمیفهمم چرا این کارو قبول کردم. آروم از بین چند نفر رد میشم و زیر لب غر غر میکنم. در همین حین نگاهم به راه پله میوفته... احتمالا رفتن طبقه ی بالا اشکالی نداره... ولی حتما یه قسمت هایی داره که ورود عموم ممنوع باشه. با این فکر پوزخندی روی لبم میشینه و به این امید که حد اقل سرگرم بشم از پله ها بالا میروم... بین راهرو ها قدم میزنم و تا اونجایی که میتونم به اطرافم نگاه میکنم... انتهای راهرو دری وجود داره که از بقیه مجلل تر به نظر میرسه... لای در بازه. میرم جلو که یه نگاهی بندازم. وقتی به در میرسم قبل از اینکه بتونم به داخل نگاه ک کنم در رو به روم باز میشه... پسری که رو به روی من ایستاده تقریبا هم سن خودم به نظر میرسه... با این تفاوت که... بال داره... قبل از اینکه چیزی بگم جیییییییغ بلندی میکشه.
-عوضییییییی... میخواستی منو بدزدییییی نه..؟
-چی..؟ نه بابا...
-خجالتم خوب چیزیه والا... تا حالا دزد به پررویی تو ندیدم...
-داداش آروم باش... تو که امون ندادی کاری کنم زود پریدی بیرون خودت..
-اوه معذرت میخام.. میخای برگردم داخل که هرکار میخای راحت بکنی..؟
-من که مشکلی ندارم اگه تو میگی...
-وااا خبه خبه... (لحجه اصفهانی) بزا نگهبانا رو صدا کنم بیان جمعت کنن...
-وایسا من واقعا دزد نیستم...
-معلومه که هستی... عاشقم شدی و اومدی منو بدزدی.. خیلی این کارو میکنن
-وات..؟ پس طرفداراتم عین خودت روانین (داره با خودش میگه این یارو چقد خودشیفتس)
-روانی عمته...
-اصن چرا یکی باید تورو بدزده..؟
-خوب چون من ولیعهد جذاب و زیبای امپراطوری پریانم
-عه.. پس تویی...
لبخند میزنم... خنجرم را درمیارم و در کسری از ثانیه اورا زمین میزنم... با پاهام پاهاشو قفل میکنم و خنجر را بالا میبرم... ولی قبل از اینکه کاری کنم یکی دستمو میگیره...
ولیعهد پادشاهی شیاطین✨😂😔-آمم... غلط خوردم... میخواستم با خنجر نوازشش کنم فقط...
-فقط سکوت کن...
از یه دست بلندم میکنه و با عصبانیت بهم خیره شده که ولیعهد پریان دوباره به حرف میاد..
-میخام بخرمش... به عنوان جادوگر و ملازم شخصی خودم...
-هاا..؟ منو..؟ نوکر باباتم مگ...
با نگاه خشمگین ولیعهد سرزمینم حرفمو نصفه ول میکنم... انگار واقعا میخاد منو بفروشه..
-نیازی به پرداخت هزینه نیست... به عنوان عذر خواهی از کاری که کرد میشه خدمتکارتون... میتونید پیش خودتون داشته باشیدش... و اگه دست از پا خطا کرد فقط بهم تک زنگ بزنین..☺️🔪
خلاصه که تئودور میشه ملازم شخصی ولیعهد پریان و بعد ها دوستای جون جونی میشن😂🤣✨