محیا اسم کاراکترت رو میگی؟ «دوباره» نیاز داره بهش تا سناریو خودش رو بنویسه
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب اولین نفرات کرم کتاب و فویو کاراکتر یک : سن:۵۰۰۰ سال جنسیت: مذکر رنگ مو: سفید رنگ چشم: قرمز ن
این دو نفر نوشتن
میخوام بفرستممم
فویو از زبون کاراکتر دو
اسمشو گذاشتم تئودور🙂 (مدیونید اگه فکر کنید توی اسم گذاشتن فلجم)
یه جشن خیلی بزرگ داخل عمارتی که بین سرزمین پریان و شیاطین قرار داره برگزار شده. جشنی برای یادآوری صلح بین دو سرزمین. حالا تئودور یه جادوگر نفوذی از جناح شیاطین است که مامور شده ولیعهد پریان رو بکشه... ولی تنها اطلاعاتی که ازش داره اینه که اون یه پری است! (مامور شده کسی رو بکشه که هیچ ایده ای نداره یارو چه شکلیه...)
_نمیفهمم چرا این کارو قبول کردم. آروم از بین چند نفر رد میشم و زیر لب غر غر میکنم. در همین حین نگاهم به راه پله میوفته... احتمالا رفتن طبقه ی بالا اشکالی نداره... ولی حتما یه قسمت هایی داره که ورود عموم ممنوع باشه. با این فکر پوزخندی روی لبم میشینه و به این امید که حد اقل سرگرم بشم از پله ها بالا میروم... بین راهرو ها قدم میزنم و تا اونجایی که میتونم به اطرافم نگاه میکنم... انتهای راهرو دری وجود داره که از بقیه مجلل تر به نظر میرسه... لای در بازه. میرم جلو که یه نگاهی بندازم. وقتی به در میرسم قبل از اینکه بتونم به داخل نگاه ک کنم در رو به روم باز میشه... پسری که رو به روی من ایستاده تقریبا هم سن خودم به نظر میرسه... با این تفاوت که... بال داره... قبل از اینکه چیزی بگم جیییییییغ بلندی میکشه.
-عوضییییییی... میخواستی منو بدزدییییی نه..؟
-چی..؟ نه بابا...
-خجالتم خوب چیزیه والا... تا حالا دزد به پررویی تو ندیدم...
-داداش آروم باش... تو که امون ندادی کاری کنم زود پریدی بیرون خودت..
-اوه معذرت میخام.. میخای برگردم داخل که هرکار میخای راحت بکنی..؟
-من که مشکلی ندارم اگه تو میگی...
-وااا خبه خبه... (لحجه اصفهانی) بزا نگهبانا رو صدا کنم بیان جمعت کنن...
-وایسا من واقعا دزد نیستم...
-معلومه که هستی... عاشقم شدی و اومدی منو بدزدی.. خیلی این کارو میکنن
-وات..؟ پس طرفداراتم عین خودت روانین (داره با خودش میگه این یارو چقد خودشیفتس)
-روانی عمته...
-اصن چرا یکی باید تورو بدزده..؟
-خوب چون من ولیعهد جذاب و زیبای امپراطوری پریانم
-عه.. پس تویی...
لبخند میزنم... خنجرم را درمیارم و در کسری از ثانیه اورا زمین میزنم... با پاهام پاهاشو قفل میکنم و خنجر را بالا میبرم... ولی قبل از اینکه کاری کنم یکی دستمو میگیره...
ولیعهد پادشاهی شیاطین✨😂😔-آمم... غلط خوردم... میخواستم با خنجر نوازشش کنم فقط...
-فقط سکوت کن...
از یه دست بلندم میکنه و با عصبانیت بهم خیره شده که ولیعهد پریان دوباره به حرف میاد..
-میخام بخرمش... به عنوان جادوگر و ملازم شخصی خودم...
-هاا..؟ منو..؟ نوکر باباتم مگ...
با نگاه خشمگین ولیعهد سرزمینم حرفمو نصفه ول میکنم... انگار واقعا میخاد منو بفروشه..
-نیازی به پرداخت هزینه نیست... به عنوان عذر خواهی از کاری که کرد میشه خدمتکارتون... میتونید پیش خودتون داشته باشیدش... و اگه دست از پا خطا کرد فقط بهم تک زنگ بزنین..☺️🔪
خلاصه که تئودور میشه ملازم شخصی ولیعهد پریان و بعد ها دوستای جون جونی میشن😂🤣✨
کرم کتاب. از زبون کاراکتر یک (لیوران)
اجنه، جادوگرها، خونآشامها و از همه بدتر فانی ها همه جا را فراگرفتهاند، حداقل الفها قابل تحملاند؛ اما خونآشامها و فانی ها... نمیفهمم چرا علاقه دارند از زندگی لذت نبرند یا لباسهای تیره بپوشند. آه لرد آمد، صدایش هنوز آزاردهنده و نخراشیده است، البته معلوم است که یک گابلین باید اینگونه باشد:«اوه جناب لیوران باعث افتخارمان هست که پری مثل شما دعوتمان را پذیرفتید؛ لطفا اجازه دهید شما را به ارباب فانیای که دعوتمان را پذیرفته معرفی کنم.»
هه اگه باعث افتخارت بود که پریای مثل لیوران دعوتت را پذیرفته چرا فانیها را به عمارتت دعوت کردی؟ آنهم در مرز سرزمین پریها و اجنه؟؟؟ تازه میخواهی من هم به یک فانی معرفی کنی؟ از یک گابلین بیشتر انتظار نمیرود.
بهتر است به جایی بروم که دست هیچ گابلین یا فانیای به من نرسد و کجا بهتر از بالکن؟
همینکه پایم را در بالکن میگذارم صدای جوانی میگوید:« هنوز نمیدونی نباید به بالکن مردم بیای؟»
از صدا و لحن افادهایش حدس میزنم موجود فانی یا پستی مانند جادوگرها باشد. اما وقتی سرم را برمیگردانم در جایم میخکوب میشوم. دور پسرک را هالهای از جادوی سیاه و سفید فراگرفته.
در حالی که چشمان تیرهاش را میچرخاند میگوید:« پیری جون بلد نیستی حرف بزنی؟»
لحن بیادبانه و چشمان درست مثل جادوگران است؛ اما موهای سفیدش فراتر از ذات پست جادوگران است؛ مانند پاکی پریان. اما هرکه باشد حق ندارد اینجور با لیوران بزرگ صحبت کند.
«خودت کی هستی که جرئت میکنی با پری بزرگ، لیوران بیادبانه صحبت کنی؟»
در کمال تعجبم پسرک با آرامش به نرده تکیه میدهد:« یه پری، شایدم یه جادوگر. مگه مهمه؟ تنها چیزی که مهمه اینه که نه به پریان تعلق دارم و نه به جادوگران.»
نگاهم را به پسرک میدوزم:«هاله قویای داری. میدونی من کیم؟ لیوران پری بزرگ و باید تو را به خاطر گستاخیت از بین ببرم اما همونطور که گفتم این جادوی قوی حیفه که از بین بره پس این بار رهات میکنم.» همانطور که از بالکن خارج میشوم سرم را برمیگردانم:« درضمن یه دلیل دیگش هم اینه که پیرهن یاسیت خیلی خوشگله.»
شاید، شاید یک روز این پسر به دردم بخورد....
هفته هشتم پاییز نهم عصر آتشزنهها
لیوران
مرد جوان دفتر را بست؛ باورش نمیشد که در نگاه اول، استاد محبوبش او را اینگونه تصور کرده باشد.
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13236
وای چه قشنگ نوشتی.
عاشق اونجا شدم که فروختنش😂😂😂
جالبه اینه که تهش یه جور شد.
#کرم_کتاب
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13238 بنده سر تعظیم فرود میارم در مقابل قلم شما✨✨
خیلی خوشگل بوددد
یکی از حسرت هام اینه که آخرش همه چیو طنز میکنم نا خود آگاه
متن های این مدلی خیلی خوشگلن و فکر نکنم فعلا بتونم بنویسم مثلشون
در کل خیلی خوشگل بودد😭✨✨
و ممنوننن😁
#فویو
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13231
آقااااا این خیلی قشنگه ولی سباستین بیا دست به یکی کنیم یکی مذکر باشه یکی مونث.🤣🤝
فرقی نداره کدوم... فقط بیا تو سناریومون یکیشون دختر باشه یکی پسر
سیلوانااااا یه کار دیگه میشه انجام بدیم؟ هر دو دختر باشن ولی با یه داستان دیگه که هر دو پسرن قاطی کنیمممم(خیلی جذاب میشهههه😭😭😭)
بین من و سباستین یکیمون بخش اول رو بنویسه که دو تا دختر با ژانر انمیز تو فرندز_ژانر جدید_ با هم آشنا بشن و در ادامه با دو تا مذکری که اونا هم با هم افتادن انمیز تو لاورز تشکیل بدن.
#کتابخون
#دایگو
اژدها سواران کتابخوان🏴
📪 پیام جدید https://eitaa.com/dragonbook/13231 آقااااا این خیلی قشنگه ولی سباستین بیا دست به یکی کن
بیخیال باباااااا
همون انمیز تو فرندز بنویسید بره
الان یکیتون از زبون دختری که هویتش معلوم نیست مینویسه (کتابخون)
و سباستین از زبون پریزاده
بعد اینا هر دوشون تو یه سلولن و با هم دعوا دارن تهش با هم دوست میشن یا عاشق و معشوق به ولله قسم که فرقی نداره😭🤣
اژدها سواران کتابخوان🏴
محیا اسم کاراکترت رو میگی؟ «دوباره» نیاز داره بهش تا سناریو خودش رو بنویسه
اوه شت
چیزه منظورم دوباره نبود
منظورم یه بنده خدای رندوم بود
چجور تونستم این دو تا اسم رو قاطی کنم😭😭🤣
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13234
امروز می فرستمش انقدر این هفته سرم شلوغ بود که ...
الان خداروشکر راحتم🤡🤣
#mahya
#دایگو