پسر کوچولو ترسیده بود. چمن های نم دار قبرستان، کمر لباسش را خیس میکرد. و او زیر دستان بی رحم و وحشی مادرش میلرزید. از ترس یا از سرما فرقی نداشت. مادر مهربانش. اکنون وحشیانه، سعی در خفه کردن او داشت. نفس پسرک به خس خس افتاده بود و گردنش صداهای تیک تیک کوچکی میداد. به زودی استخوان های نحیفش زیر دستان پر قدرت مادرش خورد میشد. پسرک دوست داشت در این لحظات آخر به چشمان مادرش نگاه کند ولی آن چشم ها دیگر چشم های قهوه ای و خوش رنگ مادرش نبودند. چشم هایی به رنگ زرد که برق ترسناکی داشتند. پسرک میترسید به آن چشم های وحشی نگاه کند. تنها کاری که میتوانست بکند این بود که نگاه بی رمقش را به ماه کامل بدوزد و منتظر شنیدن آخرین صدا باشد. صدای خورد شدن استخوان های گردنش
و بالاخره صدا آمد. البته صدا با تصور کای ۱۰ ساله از صدای خورد شدن استخوان کمی متفاوت بود. بیش از اینکه شبیه صدای بیرون زدن چیز تیزی از گوشت باشد، شبیه فرو رفتن شی تیزی در گوشت بود. کشیده شدن نگاه کم جان کای به سمت مادرش، با شل شدن دست های زن وحشی از دور گلوی پسرک همزمان شد. زن بی نوا قبل از کشیدن نفس آخرش، تنها توانست یک کلمه بر زبان بیاورد. "ممنونم"
چند ثانیه طول کشید تا پسرک فهمید با وجود نبودن سنگینی بدن مادرش بر روی سینه اش، دیگر میتواند از جایش بلند شود. پسرک مبهوت نشست و به چشم های باز و بی حرکت مادرش و سینه شکافته شده اش نگاه کرد. سینه ای که تیغه ای تیز در آن فرو رفته بود و دریاچه ای از خون دور پیکر بی جان زنی که مادرش بود، درست کرده بود.
تیغه ای که دسته اش در دست دختری ۱۲ ساله بود.
- بلند شو گرگینه.
صدای دختر بلند و قدرتمند بود. آنگونه که کای مبهوت را مجبور به اطاعت و ایستادن کرد. همزمان با ایستادن کای، دختر شمشیر نقره ای اش را از جسد گرگینه ی ماده بیرون کشید.
- مادر پَستِت تو ماه کامل کنترل خودشو از دست داد و داشت بچه ی خودشو میکشت.
شنیدن این کلمات کای را از بهت بیرون کشید. جوشش داغی را در سینه اش احساس کرد و دست هایش مشت و اخم هایش درهم شدند.
- حق نداری راجب مامانم اینجوری-
حرفش با سیلی محکمی که از دخترک خورد نصفه ماند.
- من هر حقی دارم! من پرنسس این سرزمینم و به تو گرگینه ی پست "دستور میدم جلوم زانو بزنی"!
صدای دختر طنین عجیب و جادویی ای گرفت که کای را ناخودآگاه مجبور به اطاعت کرد.
گویی اراده ی بدنش برای لحظه ای به دست دختر افتاد. سرش را بلند کرد و با نگاهی خشمگین، از پایین به دختر مغرور نگاه کرد.
- واسه همین از گرگینه ها بدم میاد. همه اشون پست و کثیف و وحشی ان. و هیچ کنترلی رو رفتارشون ندارن. مثلا هیچکس به کسی که جونشو نجات داده اینجوری نگاه نمیکنه!
دختر روی زانو خم شد و دسته ی شمشیر را به صورت کای فشار داد.
- دفعه بعد که اینجوری نگاهم کنی، چشم هاتو در میارم گرگینه.
دختر جدی به نظر میرسید.
دیری نگذشت که ماموران سلطنتی رسیدند و کای را گرفتند. در امپراطوری مِرسیلی، نژاد های جادویی پست و حقیر شمرده میشوند. مخصوصا گرگینه ها.
- گرگینه ها باید قلاده داشته باشن. کی میدونه کِی یکی اشون مثل مامانت وحشی میشه و به بقیه حمله میکنه؟
پس از ۷ سال، دختر هنوز حرف آن شب را پیش میکشید.
میتوانست به او بگوید به راحتی میتوان فهمید گرگینه ها کی کنترل خود را از دست میدهند. فقط کافی است به آسمان نگاه کنی و ببینی آیا ماه کامل است یا خیر؟ اما سکوت کرد. برای یک برده، خوب نیست که در مقابل اربابش حاضرجوابی کند. مخصوصا اگر آن برده یک گرگینه باشد.
- تنها فایده ی گرگینه ها استفاده نظامی ازشون تو ارتش سلطنتیه.
مردمک های خاکستری اربابش بی قرار بودند. در این هفت سال، این دختر ۱۹ ساله را از بر شده بود. میتوانست او را مانند یک کتاب بخواند.
- شونه ات درد میکنه؟... خوب نیست برده ای که وظیفه اش محافظت از منه ناقص باشه!
غرور اربابش او را وادار به اضافه کردن بخش دوم به جمله اش کرده بود.
- خوبم. ممنون بابت نگرانیتون.
- من نگرانت نبودم...
جمله زیرلبی شاهدخت، به گوش های تیز گرگینه رسید. حتی اگر انکار میکرد، بدون شک زخم شانه ی کای که در دوئل ایجاد شده بود شاهدخت را آزار میداد. کای بخاطر اهانت به اربابش، با برده ی آقازاده ی لوس و ازخودراضی ای دوئل کرده بود. قیافه ی اربابش، وقتی گرگینه ی دیگر با سواستفاده از غفلت کای و ناجوانمردانه، شانه اش را دریده بود، به یاد دارد. لب جویدن عصبی و لرزش مشت های پرنسس. لذت دیدن تشویش اربابش، سوزش شانه اش را آرام میکرد. با اینهمه، دختر یک نگرانی ساده را نیز انکار میکرد.
- خوابتون میاد؟
-نه... *خمیازه*
- بفرمائید. طعم مورد علاقه اتونو آوردم.
- من کیک توت فرنگی دوست ندارم.
کیک در عرض چند ثانیه تمام شد.
دختر عادت به انکار داشت. خلاصه بگویم.
دروغگو بود. کای بارها نظریه اش را امتحان کرده بود. با پرسیدن سوال های بدیهی و دریافت پاسخ های
انکاری، هربار مطمئن تر میشد.
در این ۷ سال، کای بزرگ تر شده بود. و عاقل تر. یاد گرفته بود کمتر حرف بزند و بیشتر ببیند و گوش کند. یاد گرفته بود در قلبش را ببندد و احساساتش را سرکوب کند. چون در این دنیا که گرگینه ها برده ای بیش نیستند، احساسات بدترین خنجری هستند که در قلب فرو میروند.
اما در این ۷ سال چیزهای دیگری نیز آموخته بود. اینکه ارباب مغرور و متکبر و محکمش، آنگونه که نشان میدهد نیست. آنقدر عاقل نیست. آنقدر شجاع نیست. و آنقدر قوی نیست. اربابش دختری شکننده و حساس است. اربابش گاهی میترسد. اربابش در برابر مادرش احساس حقارت میکند.
مادر اربابش. ملکه.
ملکه ی مهربان و دلسوز و معصوم. آیا این حرف ها که ورد زبان مردم عادی است تمام حقیقت است؟ آیا اینها اصلا حقیقت است؟ کای که با همراهی کردن پرنسس به عمیق ترین مکان های پشت پرده و کثیف ترین سیاه چاله های رازهای قصر نفوذ کرده بود، خیلی از چیز ها را بدون پرده های حاشا و تظاهر دیده بود. دیده بود که چگونه حتی پادشاه هم از ملکه میترسد. دیده بود که ملکه چقدر از گرگینه ها بیزار است. و دیده بود که چگونه رنگ شاهدخت در برابر مادرش سفید میشود و غرق سرد بر تیره ی پشتش مینشیند. او دیده بود که ملکه چه شیطانی است.
و در این قصر، پرنسس یاد گرفته بود بروز خود واقعی اش به معنای آسیب پذیری است. پس دروغ و تظاهر بهترین سپر است. حتی درمورد چیزهای کوچک.
هر حقیقتی درباره ی او دشنه ای تیز است در دست دشمن. و کای خوب میدانست اربابش چقدر از حقیقت خودش بیزار است.
- بهت گفتم از سر راهم برو کنار!
اربابش عصبانی بود. همه از خیانت عصبانی میشوند. کای دستش را روی قبضه شمشیرش نگه داشته بود تا آماده ی دستور اربابش باشد. او جزو معدود گرگینه های بود که اجازه حمل شمشیر داشتند.
- بهت گفتم برو کنار. حتی اگه دایی ام هم باشی، اگه به سد کردن راهم به تالار اصلی ادامه بدی زنده ات نمیذارم.
پرنسس خودکفاتر از این حرف ها بود. شمشیرش را بیرون کشید و رو به برادر ملکه گرفت. شمشیر که روزی جانش را نجات داده بود و مادرش را کشته بود. همیشه همینگونه بود. پرنسس زخم میزد و مرهم میگذاشت. هیچگاه نمیدانستی کدام خود واقعی اوست.
- برو کنار!
مرد به سمت شاهدخت حمله ور شد. پرنسس شمشیرش را بالا آورد ولی کای پیشدستی کرد و بی درنگ شمشیرش را در سینه ی مرد فرو کرد. اربابش با نگاه متعجب و خشمگین به سمتش چرخید.
- دستای شما نباید به خون های پست آلوده بشه.
شاهدخت با غیظ برگشت. بی صبرانه به سمت تالار اصلی حرکت کرد. فعلا چیزهای مهم تری از توبیخ یک برده وجود داشت. قصر خالی بود و هر دو اطمینان داشتند پادشاه در تالار اصلی است. جایی که بی شک درگیری درحال وقوع بود. شاهدخت با فشار در تالار را باز کرد و هر دو وارد شدند. چند ثانیه طول کشید تا بتوانند از بین همهمه ی درگیری، پیکر بی جان افتاده بر زمین را تشخیص دهند.
- بابا!
جیغ شاهدخت توجه ملکه را جلب کرد.
- اوه خوش اومدی دختر قشنگ مامان!
چشم های قرمز و شیطانی ملکه به طرز نفرت انگیزی درخشیدند. نیمی از صورتش خونی بود و لبخند جنون آمیزی بر لب داشت.
- بابا!
شاهدخت با شمشیر آخته به سمت ملکه هجوم برد. ولی بین آنها سربازان خیانتکاری فاصله انداخته بودند که شاهدخت یک به یک آنها را از پای در میآورد. کای مراقب بود و حملات غیر منتظره را دفع میکرد. پرنسس در تمام مدت پیشروی اش به ملکه چشم دوخته بود که بر سر پیکر بی جان پادشاه، سرمستانه میرقصید و قهقهه های دیوانه وار سر میداد.
- تو عوضی خیانتکار! یابند کشتی...
پرنسس روبروی ملکه رسیده بود. شمشیرش را رو به ملکه گرفته بود ولی دستشانش میلرزید و چشمانش پر از اشک بود. ملکه نامتعادل ایستاد و آهسته شمشیرش را بالا آورد.
- اوه دختر کوچولوی بیچاره ی من! حتما باباتو خیلی دوست داشتی نه؟ ولی بابایی ات داشت قدرت مامانی رو محدود میکرد. میدونی که؟ همه اتون باید به حرف مامانی گوش کنید. حالا دختر خوبی باش و "شمشیرتو بیار پایین."
ملکه با لبخند گفته بود ولی کای همان طنین جادویی ۷ سال پیش را در صدای او حس کرده بود. اربابش آرام شمشیرش را پایین آورد. ملکه با خونسردی شمشیرش را به پرنسس لرزان نزدیک کرد.
- تو هم برای قدرت مامانی تهدیدی عزیزم.
شمشیر ملکه ناگهان به سرعت به سمت سینه ی شاهدخت رفت و سینه ای از هم شکافت. البته سینه ی ملکه بود که غرق به خون بود و شمشیر کای در آن فرو رفته بود.
- کای!
با جیغ پرنسس کای تازه سوزش وحشتناک شکمش را حس کرد. آرام به پایین نگاه کرد هر چند میدانست چه اتفاقی افتاده.
شمشیر ملکه در شکمش فرو رفته بود و لباس سفیدش هر لحظه بیشتر آغشته به خون میشد. کای و ملکه همزمان افتادند. ملکه بر زمین و کای در آغوش اربابش.
- نه نه نه. تو نباید بمیری!
اشک های پرنسس بر گونه هایش روان شد. کای لبخند بی رمقی زد. کاری که شاید مدت ها بود انجام نداده بود.
- تو یه بار جون منواز دست مامانم نجات دادی. حالا منم همینکارو کردم. چرا نباید بخاطر ادای دِینم بمیرم؟
لبخند بی جانش بیشتر به نیشخندی میمانست.
-احمق. احمق! تو نباید بمیری چون من دوستت دارم!
*
- ازت بدم میاد.
- خیلی زشتی.
- دست و پا چلفتی.
- مزاحم اضافی!
*
این شاید اولین حرف راستی بود که از شاهدخت شنیده بود.
- ولی منت برات هیچکاری نکردم!
کای دستش را بالا آورد و اشک را از گونه ی شاهدخت پاک کرد.
اما انگشتان خونی اش رد قرمزی روی گونه او بر جای گذاشتند.
- چرا. امشب ماه کامله ولی من دیگه ازش نمیترسم...
#little_M
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد سولی و آدرین کاراکتر یک : سن:۱۷ جنسیت:دختر رنگ مو:قرمز و فرفری رنگ چشم: نارنجی نژاد:
سولی و آدرین هم که ماشالا هیچ کدومشون ننوشتن 😭😭
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/dragonbook/13307
هر دو در نهایت میمیرند هم قشنگه. البته هنوز تمومش نکردم ولی جوریه که به زور گذاشتمش کنار.
راستی سیلوانا چون تو عاشق نفرت از منی رو خوندی؟؟؟؟
من کامل نخوندمش یکی از دوستام داشتش منم تو مدرسه در حد یکی دو فصلش رو خوندم. یکم راجعبهش میگی؟؟
#کرم_کتاب
هدایت شده از اژدها سواران کتابخوان🏴
نمیدونم اهل کتاب هستین یا نه ولی این کتاب محشره🫠✨✨
اصلا مهم نیست چه سبکی میخونید
داستان های کوتاه هست از زبون شرور های داستان های معروف که اغلبشون رو شنیدم و نویسنده های معروفی نوشتنش و واقعا تک تک پایاناش یه جوری غافلگیرتون میکنه که اصلا باور نمیکنید😀
و میتونید تا مدت ها تک تک داستان هاش رو مورد نقد قرار بدید و کلی ازش لذت ببرید از بس که این کتاب جذابه
من خودم همه سبک کتابی میخونم و این کتاب واقعا خیلی خوب بود و یه سبک کاملا جدید بود و مثلش رو نمیتونید پیدا کنید واقعا
و خب پایان داستاناش واقعا آدم رو تو شُک فرو میبره و واقعا فوق العادس هرچی بگم نمیتونم توصیفش کنم😭😭😭😭😭✨✨✨✨✨✨
چون عاشق نفرت از منی
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد نورا و رابین کاراکتر یک : سن:۲۴ جنسیت:پسر رنگ مو:مشکی رگه های آبی رنگ چشم: مشکی نژاد
این دو نفر هم ننوشتن
نورا و رابینننن بنویسیددد (شایدم رابین نوشته بود یادم نمیاد 😭😂)
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب دو نفر بعد یه بنده خدای رندوم و محیا کاراکتر یک : سن:۲۵ جنسیت:مونث رنگ مو:سفید رنگ چشم: عسلی خ
خب یه بنده خدای رندوم از زبون کاراکتر اول
از زبان لیلیث(کاراکتر اول):
۲۱ اکتبر ۲۰۲۵
با اینکه اوایل پاییز است هوا در بریتانیا، قلمرو انسان ها بسیار سرد است.
پالتوی کوتاهم را که روی دسته صندلی کنارم است برمیدارم و روی شانه هایم می اندازم.موهای پرپشتم را مرتب میکنم تا گوش هایم را پنهان کنم.
مرد مهمانداری قد بلند، با چرخ دستی بین مهمانان میرود و برایشان قهوه داغ میگزارد.
منظره شهر در شب از بالای آسمان یکی از معدود چیزهاییست که هنوز برایم جذاب است.
اما کارهای دیگری برای انجام دارم.
یه سمت کابین اصلی کشتی هوایی بلک اسنو حرکت میکنم.
باید پیداش کنم.
من فرستاده شدم تا جلوی انفجار این کشتی هوایی حامل اشرافزاده های انسان به دست ناجیان شب را بگیرم.
ناجیان شب،گروهی متشکل از اشراف های انتقام جو که همواره به دنبال قدرتند.این گروه به دست خاندان اِستِرسِف یکی از ۵ خاندان الف های سرزمین آلایسا اداره میشود.خاندانی که معتقدند جانشین و لایق واقعی سلطنت بجای خاندان آکرانا هستند.
متاسفانه من هم یک استرسف هستم.اما در حال حاظر عنوان شوالیه خاندان سلطنتی آکرانا رو دارم.
همین حالاهم رابطه انسان ها با موجودات سرزمین آلایسا افتضاح است و به خون هم تشنهاند. کافی است یک حمله از سوی آلایسا به سرزمین انسان ها رخ دهد تا به عنوان خیانت و شکستن عهد نامه ها شناخته شود.ان موقع است که جهان در آشوب مطلق فرو میرود.
ازش متنفرم که مسئول صلح افرادی باشم که ذره ای برایم اهمیت ندارند.
درحالی که صورتم درهم و عصبانی است چشمم به او میافتد.
دختری با موهای نقره ای بلند و چشمگیر که ظاهرش هم سن و سال من است اما چشمای سرخش ناگهان حس عجیبی به من میدهد.حسی آشنا و با شکوه.
برایم مهم نیست.نباید حواسم را پرت کنم.باید تمرکز کنم،عامل اصلی را بگیرم و ماموریت را تمام کنم.به همین سادگی
امیدوار بودم متوجهم نشده باشد، چون حالا اصلا حوصله گپ زدن با یک غربیه خودشیفته را ندارم.
ولی به سمتم میآید.
لعنت بهش باید دست به سرش کنم
_هی سلام اسمت چیه؟
+لیلیث
_خوشوقتم .من استرام .انگار سرت خیلی شلوغه کمک میخوای؟
+کمک نمیخوام
سعی میکنم با جواب های کوتاه و بسته مکالمه رو تموم کنم
اما انگار این یارو ولکن نیست.
+من کار دارم و کمک هم نمیخوام پس برگرد سر جات
_و اگر نخوام برم؟
لبخند مضخرفی روی صورتش شکل میگیرد
+اگه نخوای بری برات بد تموم میشه پس پیشنهاد میکنم بری قبل از اینکه_
حرفم با صدای انفجاری از کابین خلبان نصفه میماند. کشتی میلرزد و آژیر خطر به صدا در می آید.مردم سراسیمه از جاهایشان بلند میشود و همهمه و جیغ فضا را پر میکند.
لعنت بهش.این زنیکه آخرش حواسمو پرت کرد.
بدون معطلی به سمت کابین میدوم .استرا هم دنبالم می آید.
به او توجهی نمیکنم باید جلوی اتفاقات در حال انجام را بگیرم قبل از اینکه همه چیز تمام شود.
درِ کابین گیر کرده است استرا کمکم میکند تا در را باز کنم.دود فضای کابین را پر کرده است ،شالگردنم را جلوی بینی ام میگیرم تا بتوانم نفس بکشم .با یک دور نگاه کردن با وجود دود شرایط دستم می آید.تکه ای از جلوی کابین کنده شده و آتش گرفته است،خلبان و کمک خلبان هردو بیهوش روی زمین افتاده اند ،کنترل خود کار از کار افتاده است و کشتی در حال سقوط است!
باید جلوی سقوط را بگیرم. نباید بگذارم این اتفاق بیوفتد.
خود را روی صندلی خلبان می اندازم و کنترل دستی را فعال میکنم اما تمرکزم را از دست میدهم چون حالا صدای یک انفجار دیگر از پشت کشتی می آید،کشتی دوباره میلرزد،اینبار شدیدتر و طولانی تر.لعنتی! اگر جلوی آنهارا نگیرم انفجار بعدی تمام کشتی را نابود میکند.تمام مردم میمیرند و ماموریتم شکست میخورد.اما من هرگز شکست نخورده ام.
استرا بدون حرف اضافه ای دسته را از من میگیرد(بسپارش به من)
نمیتوانم به او اعتماد کنم، اما حالا شرایط بدتر از آن است که بتوانم فکر کنم.
بدون معطلی در یک حرکت جای خود را به او میدهم و به سمت انتهای کشتی میدوم.نه این یک حواس پرتی است! باید عامل اصلی را پیدا کنم.او جایی همین جاست.میان مردم.او را پیدا میکنم مردی با لباس مهماندار کشتی که دیده بودم.وقتی متوجهم میشود لبخند کوتاهی میزند و از دامنه دیدم خارج میشود.از میان مردم وحشت زده و دود به دنبالش میروم.
در راهرویی میپیچد و از نردبان بالا میرود.نردبانی که به بالای کشتی میرسد.
من نیز از نردبان بالا میروم،آنقدر عجله ای که نزدیک است پایم سر بخورد و بیوفتم.از دریچه میگذرم و به بالای کشتی میرسم باد سرد شدیدی به پوستم میخورد و موهایم را خراب میکند.با چشم های نیمه باز دنبالش میگردم .آنجاست درست بالای جایی که تا چند دقیقه قبل مسافران مشغول نوشیدن قهوه داغ بودند و از منظره لذت میبردند.
تفنگم را در می آورم.تفنگی با گلوله هایی از جنس نقره برای کشتن همنوع های خودم.وقتی گلوله را به سمتش نشانه میگیرم گوشهایش که تا به حال زیر موهایش پنهان بود توجهم را جلب میکند.او یک انسان است.